جهانی کاملاً فردیست، برای او نه جامعه مهم است، نه انسان، دیگر جانداران نیز اگر نیازهایش را مرتفع سازند مشمول گوشه چشمی می شوند. برای او هیچ موجودی بصرف موجودیت محترم نیست بلکه افعال موجودات است که اگر در مسیر فرد بی شخصیت باشد، موجود را دارای ارزش مادی و معنوی می کند. جان کلام اینکه، بی شخصیت اصولاً اهل تیم و تیم بازیست، یادش بخیر روزگاری انسانهایی می زیستند که می گفتند و عمل می کردند؛
هر که در این سرا در آید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد (شیخ ابوالحسن خرقانی).
به سعی، به حریم عشقت آمدم تا محرم حرمت شوم،
و من چون تشنه ای در کویر، تنها به رویای باران تو، دلسپردم،
این سر آغاز معراج به ملکوت تو بود،
آنجا که ما متولد شدیم.
یوم الله ۱۳ آبان سال ۱۳۵۸
مردم:
مبارکه، حمله به سفارت آمریکا دست مریزاد، این مرکز کاپیتالاسیون سازی باید بسته بشه، اصلاً باید همهء اینها رو با طرفداراشون دار زد.
یوم الله ۱۳ آبان سال ۱۳۹۹
مردم:
نفر ۱: خدا کنه ترامپ رأی بیاره
نفر ۲: آی قربون دهنت، این بشه اینا رفتنینا
نفر ۳: یعنی میشه ببینم سفارت آمریکا دوباره باز شده
نفر ۴: آی قربونت برم خدا که عمرم اینقدر طولانی کردی که رفتنِ اینا رو ببینم.
نتیجه: هر نسلی در کشورهای غیر توسعه یافته یکجوری ِتر میزنه به وطن و آرزوهای نسلهای پس از خود.
پی نوشت:
خسته نباشی دلاور خدا قوت پهلوان.
امروزه این مطلبیست که بیان می شود و دغدغهء برخی در مورد ایران است، اساساً تجزیه طلبی موردیست که تنها مختص به کشور ایران در طی تاریخ نبوده و بسیاری از کشورها در طی تاریخ و البته امروزه از این مطلب بری نبوده اند، مثال شاخص و بارز آن کشور شوروی که بمحض یافتن مفر بسرعت تجزیه گردید که البته به دلایل فنی این مطلب کاری ندارم، اما مثال بسیار نزدیک و پیش رویمان، وجود چالشهایی در اسپانیا، چین، ترکیه، عراق و موارد دیگر است، اما بطور اخص در مورد ایران همواره دلایل عدیده ای از جمله، نادیده گرفته شدن اقوام مختلف، بلند پروازیهای احزاب و یا اشخاص و غیره مسبب این تفکر بوده است، بگمان من در مورد ایران، علاوه بر زور و قدرت حکام مرکزی، به دو دلیل تا به حال این مطلب میسر نشده و بحقیقت نپیوسته است، البته این پدیده در دو دورهء تاریخی دارای دلایل خود بوده است، در گذشتهء بسیار دور، آمیزه ای از حس میهن دوستی و دین و در چند سدهء اخیر بتناوب دین و میهن دوستی این پیوستگی را بدوش کشیده اند، در چهل سال گذشته بدنبال کمی و کاستیها، مجدداً بحث تجزیه مطرح گردیده است، البته اینبار این ایده از دو منبع خاص بر می خیزد، منبع اولیه، حکومتگرانند که با ایجاد این تفکر در عوام بدنبال بازی با احساسات خیل مردمی هستند که دل در گرو کشوری با یک دین مشخص و یکپارچه و دسته دیگر دلایل و عرق میهنی دارند به هر کدام از این دلایل و یا هر دو در طی چهل سال اخیر با این فرمول مردم را آرام نموده و کاستیها را رفع و رجوع نموده اند و اما منبع دوم نیز سیاستمدارانی هستند که از دور حکومت بیرون مانده و الاف و علوفشان قطع شده است، اینان نیز با چنگ زدن به این ریسمان، مدام تبشیر و انذار می دهند که اگر ما در راس حکومت نیاییم، کشور تجزیه می شود.
اما حقیقت چیست؟
بگمان من در عصر حاضر، بویژه در این چند سال اخیر حس میهن دوستی و ایران یکپارچه، مجدداً در بین مردم رشد چشمگیری داشته است و بعید به نظر می رسد مردم بطور کلی اگر خواسته شان در داشتن رفاه برآورده شود بدنبال این مطلب بروند که تجزیه طلبی را دنبال کنند، اما فرض را بر این می گذاریم که مردم چند منطقه با تمام توان حداکثری بدنبال این مطلب باشند که از ایران مستقل شوند، آیا در اینصورت ما بعنوان کسانی که انسان را موجودی آزاد می دانیم باید این حق را به ساکنان هر منطقه یا قومی بدهیم که خود انتخاب کنند که جزیٔی از ایران شکوهمند باشند و یا با ارعاب و تهدید ایشان را در قیمومیت کشور نگه داریم، طبیعتاً هر عقل سلیمی بدنبال راهی می رود که در آن مردمان با رای خویش، بودن با ایران را دنبال کنند، چرا که این مفهوم آزادیست و از آنطرف وظیفهء دولتمردان و مردم است که چنان شکوهی برای کشورشان ایجاد کنند که همگان آرزوی پیوستن به کشور ایران را داشته باشند تا تفکر جدایی و مستقل شدن. به هر روی این آزمونیست که برای یکبار هم شده، مردم باید آزادانه تصمیم بگیرند و در آن شرکت کنند و هر تصمیمی که مردم در این رابطه می گیرند باید محترم و اجرایی باشد، دیگر دورهء توسل به این دلایل نخ نما گذشته که برخی سیاسیون فسیل دنبال می کنند، امروزه بیشتر مردم، اگر کشور را مکانی امن، آزاد برای اظهار نظر و عقیده و مرفه بیابند، به هیچ عنوان حتی خواب جدا شدن را هم نمی بینند و اگر این موارد را نیابند، چه اصراریست که همگی در فلاکت زندگی کنیم شاید آنها جدا شدند و زندگی خوبی یافتند و بدین سبب ما نیز مفری یافتیم.
ثروتمندان دراشکال مختلف فله ای می دزدند و ذره ذره به جوامعشان صدقه می دهند تا هم وجدانشان را راضی کنند و هم پاسخی به توهم وجود ثروتمند خوب بدهند تا جوامعشان اقناع شده، بطرف جامعهء آرمانی که بدنبال برابری مادی و معنویست نغلطد.
بیشتر مردم هم عطف به ما سبقوار، یا راضی به رضای دوست سر در جیب مراقبت کرده و یا ترسان از جور عقوبت حاکمِ ناعادل همچون موجودی جبون دست برسینه، فعلگی حاکمِ ناعادل را به طمع استخوانی می کنند و البته که از دم تکان دادن هم غافل نیستند و در این میانه تعدادی هم با خود فروشی در آن دور دورها ندای هل من مبارز سر داده و از بیرون گُود می گویند که چگونه باید به مصاف جور رفته لنگش کنیم و اما ما بیچارگان عالم جدا و دور از هم در این ماز پیچیده نسل به نسل بدبختی را دست به دست می کنیم بی آنکه بدانیم نیروی عظیم ما اگر یکی شود نترس، هیچ ثروتمند یا دیکتاتوری ما را به فعلگی نخواهد برد.