بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

همهء روزها درهم برای توست!

جامعه ای که با ایدیٔولوژی اداره می شود جامعه ایست که الگو دارد. در بهترین حالت باز هم این جوامع دیکتاتورند چرا که الگوها معمولاً مرده و رفته اند پس نظراتشان بروز نمی شود و تفسیر هم تا جایی عمل می کند، پس از جایی به بعد توجیهات بمیان می آیند که یا زور در پشت ایشان قرار می گیرد، یا من بمیرم تو بمیری. اما از آنطرف جامعه و تمامی اجزایش موجود زنده ای هستند که نیازهایشان مدام بروز می شوند و از آنجایی که می توان گفت تقریباً تمام نیازهای جامعه برای اداره شدن نسبی است، نمی توان با اندیشه و قوانین جزمی یک فرایند نسبی را اداره نمود که در صورت انجام، شکست حتمی خواهد بود.


امادنیای سکولار چه کرده است؟

در پاسخ می توان گفت که آنها به جامعه فهمانده اند چیزی بمعنای مطلق وجود خارجی ندارد و جامعه و اجزای کوچکش مانند خانواده باید برمنوال پدیده ای بنام دموکراسی جلو برود که در آن قرار است عقلای جامعه پس از روشنگری کامل برای مردمی که البته تربیت یافته و آگاه به امور در مقیاس نسبی هستند، تحت شرایطی تصمیم بگیرندمقایسه کنیم با جوامعی که در آن همهء اجزاء هم دیکتاتور و هم نا آگاه به اصول دموکراسی هستند و در باطن اصولاً اعتقادی به مشی سکولار و دموکراسی ندارند، در این جوامع خوب شدن تنها از بستر انقلاب و عصیان می آید چرا که روند طولانی و فرسایشی دموکراسی به ذایٔقه دیکتاتوری اجزای این جوامع خوش نمی آید. از این رو می بینیم که این جوامع از معتقدان روزی بر تو و روزی برای تو تشکیل شده اند، در صورتیکه جوامع دارای دموکراسی پایدار همهء روزها درهم برای توست و باید مسیٔولانه در تمام زمینه هایش فعال باشی.

سفر نامهء من به ماینتز

پروفسور مایر رو در ماینتز به اتفاق سیف الدین ملاقات کردیم، مردی که چند سال پیش از آن استاد سیف الدین در دانشگاه ماینتز بود و وقتی ما به آلمان آمدیم طبق قراری که سیف الدین با او گذاشته بود قرار شد که او را ملاقات کنیم و او به ما لطف داشت و ما رو برای ناهاری به منزلش دعوت کرد، من که دورهء زبانم در شهر رویایی درسدن تمام شده بود سیف الدین رو در فرودگاه فرانکفورت در آغوش کشیدم، این اولین بار بود بعد از دو سال رویایی که من در تاجیکستان تقریباً هر روز با سیف الدین با هم بودیم و کلی مسیٔله رو پشت سر می گذاشتم از هم دو ماه دور بودیم، به هر حال راه افتادیم سمت ماینتز و دانشگاه با ابهتی که سیف الدین زمانی آنجا بود، پرفسور مایر را دیدیم مردی با قدی بلند و بسیار جنتلمن، احوال پرسیها شد و بعد رفتیم سمت منزل پرفسور که در حومهء ماینتز بود از تاکستانهایی که انگورهای یاقوتی زیبایی درش رشد می کردند، عبور می کردیم، می شد بوی شراب ناب رو حس کرد، انگار خیام شده بودم و زیر لب با خودم می گفتم:

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

در همین احوالات بودم و با خودم فکر می کردم، پرفسوری در قامت مایر باید هم چنین اوضاع و احوالی داشته باشه و بعد با اساتید در ایران مقایسه می کردم، راستش و بخواهید کمی خنده ام گرفت از این قیاس مع الفارق، آخه ما چیمون به هم شبیه بود که اوضاع و احوال اساتیدمون شبیه باشه، فارق از رفتار صمیمی مایر که انگار نه انگار یه تفاوت شگرفی بین دانش ماست، چنان خاضعانه رفتار می کرد که آدم حیرت می کرد، بعد هم با همسرش آشنا شدیم، بانویی که بسیار متشخص و در قوارهء استاد بود و این کاملاً هم طبیعی بود، ناهاری بسیار مطبوع تدارک دیده شده بود، میل کردیم، از مسایٔل مختلف گفتیم و اینکه داریم می ریم دانشگاه رستوک برای ادامهء تحصیل، گفت بسیار هم عالیست، سیف الدین از استاد پرسید با توجه به رابطهء خوب شما با پرفسور کاتریسکی در آمریکا می شود سفارش کنید که من دوره ای را در آمریکا با ایشون بگذرانم، پرفسور تاملی کرد و گفت اگر یه هفته زودتر می آمدی ایشان را اینجا ملاقات می کردی، میهمان من بودند و بعد ادامه داد اما در مورد کار ما دیگر بازنشسته شده ایم بهتر است بدنبال ایدهء نو بروی و بعدها خود کاتریسکی هم تقریباً همین مطلب را به سیف الدین گفت و این نشان از زنده بودن یک جامعه داشت که مردمانش وقتی به بازنشستگی برسند، آنرا به حقیقت در آغوش می گیرند و می روند تا جوانانی که آنها نیز آموخته شده اند جایگزین گردند، درست برخ لاف کشورهایی که باید با چک و لگد بازنشسته را از سیستم بیرون کرد بسکه محکم به میزش می چسبد، به هر حال پس از صرف ناهار و کلی گپ، ما باید می رفتیم، پرفسور از ما خواست دفتری که میهمانان خارجیش برایش از قدیم امضا می کردند و خطی می نوشتند برایش بنویسم، آمدم خود شیرینی کنم و بزبان ایشان بنویسم، که گفت بزبان مادریت بنویس، کمی خجالت کشیدم و از طرفی خوشحال جملاتی نوشتم برای سپاسگزاری و بعد هم به اتفاق به دانشگاه ماینتز رفتیم، جایی که پروفسور داشت اتاقکاریش راتحویل می داد تا پرفسور جوان دیگری بیاید تا راه او را ادامه دهد، این جامعهء پویاست، آدمها با دانش می آیند کارشان را به نحو احسن می کنند و بعد هم براحتی دل می کنند و می روند، با پرفسور خداحافظی کردیم، برای آخرین بار بود مایر بزرگ را دیدم و او تاثیر انسانیش را بر من گذارده بود، رستوک مقصد ما بود و پس از آن خانه ام شد تا اکنون، راه برایم مشخص است، همان که پدرم از کودکی یادم داد، تلاش، تلاش و تلاش، ممکن است که در کشور خودم بگویند تلاش زیاد باید همراه دیپلماسی باشد، شما بشنوید پارتی بازی، اما پدرم درست می گفت همهء جهان کشورم نبود و من هم درخت نبودم پس این هجرت به پیامبریم منتج شد، من پیامبر خودم شدم و برای زندگی و شخصیت و شعورم احترام بیشتری قایٔل شدم.


جامعهء بند تونبانی

قدیما که بخش لمپنم غالب بود راحت پاسخ اینها رو که مدام می گویند ما پیش از اسلام چه بودیم و چه نبودیم، حالا ببین چی شدیم را می دادم، اما خوب اکنون نه اون مدل پاسخ را می توانم و نه دیگر به زیر و زبرش مسلطم، پس پاسخ این چنین است؛ آیٔینی کهنه که از قضا بدلیل میزان فساد به حد اعلی خود رسیده و کارکرد اولیه خویش را که همان آزادی و برابری انسان بود از دست می دهد و بسراغ دیکتاتوری طبقاتی سفت و سخت می رود، در این شرایط بحرانی و سخت مردم، بارقهء نوری توسط مجموعه ای خارج از این فساد ساختاری ساطع می شود که اتفاقاً هم متعلق به طبقهء محرومان است و هم تسمه از گردهء ظالمان می کشد پس انقلابی توسط مردمی آغاز می شود که تنها دنبال آزادی فردی هستند و از جامعه و بالا و پایٔین اداره کردنش هیچ نمی دانند، واضح است چنین بار کجی به منزل نمی رسد، دوباره روز از نو و روزی از نو کاسهء چه کنم چه کنم در دست، بارقه ای از نور و امید از دل شبی ظلمانی به چشم می رسد و گروهی اقلیت بنام گروه شیعه عصیان می کنند و باز داستان انقلاب قبلی بصورتی دیگر تکرار می شود. ابتدا همه چیز و همه کس عالیست، اما راستش جامعه بند تونبانیست و رشد حقیقی از سر آگاهی ندارد پس نتیجه چه می شود، آدم خیلی باید بیشعور باشد که حاصل ضرب دو در دو را بصرف اینکه زمان پرسش دیگر است، متفاوت انتظار داشته باشد. القصه روز از نو روزی از نو خر جامعه تا بدین روزگار لنگ لنگ آمده است و تا آحاد جامعه بنیان فکریشان بر خرد و دانایی بنیاد نشود همین است و همین. راه پیش رو بایستی با مطالعهء تاریخ و ایده های عقلی نو پیش آید و با گرته برداری مطلق و بی چون و چرا از هر چیز و هر کس نتیجه اش همین بلبشویست که بدان گرفتاریم.

مرگ پیش از مرگ

مرگ صافی طبیعت است برای در برگرفتن اصل و نابودی زواید، برای همین است که در اندیشهء بشر فرهیخته مرگ پیش از مرگ پدید می آید و در عوام به اجبار، بشر در هر دوره ای وقتی سنگین می شود به آن تن می دهد و آن دوری از زواید و پرداختن به اصل استمثالی از آن در داستان نوح است، هر آنچه نیاز حقیقیست بر می دارد و باقی مانده را دور می ریزد و زندگی یعنی همین؛

>> سادگی، سادگی و سادگی<<

این را یا به شعور خویش در می یابیم و یا با جبر روزگار به آن تن خواهیم داد.

وظیفهء مدرنیته

تکنولوژی زندگی را راحت می کند و این لزوماً به معنای خوب شدن نیست، باید توجه داشت که وظیفهء مدرنیته اینست که از بشری که دریایی کوچک اما عمیق بود، اقیانوسی وسیع باعمق بسیار کم بسازد. یعنی ارجحیت کمیت بر کیفیت، همین است هر چه جلوتر می رویم مظاهر زندگی شگفت آور و به همان نسبت رضایتمندیمان کمتر می گردد.