آدمی تنهاست و در این تنهایست که شکل می گیرد، بالنده می شود و بخت آنرا می یابد تا دمی در آوردگاهی که زندگیش می نامند َدم گیرد و به استقبال تنهاییِ مطلق رود و مسافر عدم شود تا در هیچستانی ژرف، او بخشی از حافظهء جهان گردد. اما در مقابل هستند کسانی که در این سفر از تنهایی به هیچ با انگاره هایشان باد می بافند و خود، در ردیف نخست خریداران، اباطیل دستساز خویش را چون متاعی ارزنده به معامله می نشینند و خویشتن خویش را به ساحل فراموششدگان ابدی رهنمون می سازند.
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت میدیدم و جامی ھلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نھادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
انتھای لطافت و عشق درھمین دو بیت ازغزل حضرت حافظ (به حق باید حضرتش خواند) آدم را به انتھای جنون می برد و وقتی به این ابیات می رسی:
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رھت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم ھم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
جنون آنقدر بالا می گیرد که مرگ می شود احلی من العسل، آنجاست که حاضر می شوی حتی بمیری اگر این تنھا و تنھا راھی باشد که معشوق بر تو التفاتی کند.
یعنی چه؟
یعنی گذشته چون گذشته زیبا به نظر می رسد و گرنه در زمان خودش چندان جذابیتی هم نداشت. مثال، در دو یا سه دههء پیش میزان تنوع در هر چیزی بسیار کم بود بنابراین مفهومی بمعنای سلیقه رشدی بسیط نداشت پس آدمی در بزنگاههای تصیم گرفتن براحتی یا اگر هم سختگیر بود با اندکی غور و تفکر مسیرش را می یافت، اما در این روزگار در بی اهمیت ترین موارد زندگی آنچنان تنوع وجود دارد که مدام آدمی را حیران می کند، زمانی در یک مغازهء خواروبار برای انتخاب پنیر با حداکثر ۵ تا ۱۰ نوع پنیر روبرو می شدیم، که تصمیم برای انتخاب بین ۱۰ تا ۲۰ درصد صحیح بود، اما در روزگار معاصر در مراکز خرید با غرفه هایی از پنیر روبرو می شویم که حداقل ۱۰۰ نوع مختلف را در بر می گیرد یعنی صحت انتخاب در سقوطی آزاد به ۱ درصد و حتی کمتر می رسد، یعنی آدمی به نسبت گذشته در انتخابهایش مدام متضرر می شود!
اما واقعیت اینست که آدمی به این توجه ندارد که در یک بستر و عرصهء بزرگ با دانش قدیم وارد شده است و این همان نکتهء مهم است که عدم توجه به آن آدمی را اسیر نوستالژی بازی به مفهوم بیماریگونه اش می کند و مدام شعار قدیمها همه چیز بهتر بود را سر می دهد.
راه حل نجات از این مسلک بیمارگونه چیست؟
همان که در ابتدا بدان اشاره نمودم، باید فرزند زمان خویش بود. فرزند زمان خویش بودن یعنی داشتن دانش و بروز کردن آن، یعنی پرهیز از زیاده خواهی افراطی و بیمارگونه، یعنی احترام به آنچه عقل سالم بیان می دارد و...
خلاصه اگر آدمی فرزند زمان باشد، گذشته بعنوان تاریخ در اندازهء خودش زیبا جلوه می کند نه بیشتر و نه کمتر.
در آخر،
هر مصیبت و یا هر شادی راهیست برای آموختن و آماده شدن برای بهتر شدن.
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
آدمی که بموقع خودش رو بازنشسته نکند، شلغم است نه آدم، اما متاسفانه طمع پول و شهرت چنان آدم را به لجن می کشد که حتی تمام سابقهء ارزشمند خود را حاضر است به لجن بکشد، شاید چند صباحی بیشتر بچرد. اما دریغا که طبیعت کارش را می کند و چندان به برنامه های ما کاری ندارد و در وقت مقرر سراشیبی زندگی را شروع می کند.
برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد ز پس ز پیش فرست
انسان آنگاه که قرابت موضوع با کسی یافت،
دم را غنیمت می شمارد و آنی از او دور نمی گردد.
نگریستن کلام می شود
و حضور در محضر او لذت اکمل
و انسان بتمام او می شود.
انسان او شده، همه تن مسخ او،
زلیخا می شود،
رسوا، مجنون و آواره
و از عشقی ساده توتمی متولد می شود
و تو
توتم من شدی.