از ویژگیھای آدمھای در پیت بودن الکی خوش بودن، که البته اشکالم نداره، این یک انتخاب آدم می تونه سبک زندگی اون مدلی رو انتخاب کنه اما مشکل از جائی شروع می شه که ھدایت جامعه رو میدی دست این در پیتھا اونوقته که میزنن خواھر مادر ھمه رو با ھم یکی می کنن. حالا چرا یاد این موضوع افتادم، رفتیم برای اولین بار تاجیکستان و بعد به احترام من میھمانی تدارک دیده شد و عرق ھم پای ضیافت نشست بالای سفره، من ھم که خوب سرباز صفر بودم در این زمینه یاد حرف بابام افتادم که توی موقعیتای اینچنین که چیزی بلد نیستی بگرد اوستاش پیدا کن بعد از رو دستش سیاه مشق کن تا یاد بگیری، خلاصهء حرف شاگردی کن. به ھر حال از موضوع پرت نشیم برگردیم به داستان مجلس عرق خوری خودمون گشتم اوستای مجلس پیدا کردم و تحت نظر گرفتمش، دیدم دستش رفت سراغ بیکن و یه بیکن تپل مپل که اتفاقاً چربی به نسبت خوبی داشت برداشت و شروع کرد بخوردن، در حالی که دوستان دیگه پیکا رو بالا می رفتند اوستای داستان مشغول تمام کردن بیکن انتخابی بود، خلاصه بیکن خوردن که تموم شد کل اھل مجلس گرم شده بودن افتاده بودن به جفنگ گفتن که اوستای من تازه شروع کرد بنوشیدن کنار دستش آب گوجه فرنگی و ماست غلیظ ( ِکفیر) و یه جوجهء بریون چرب چیل گذاشته بود که در ھمین حین نوشیدن رونی کتفی ھم به دندون می کشید و به سلامتی گویان بالا میرفت، خلاصه کنم داستان آخر مجلس ھمه به جفنگ گویی و سر درد و دل درد و تگری زدن افتاده بودن الا حضرت استاد، باھاش ھمراه شدم که ببینم داستان چیست، که گفت ھر کاری می خوای بکنی بکن اما اول ببین در شأنت ھست که اونکار بکنی یا نه اگر دیدی که در شأنت ھست یاد بگیر که بھترین روش انجام دادنش چطوریه، اونجوری ھم از درپیتی رفتار کردن در میآی و ھم لذت می بری، بعدھا البته کلی چیز از این استاد حالا رفیق یاد گرفتم و ھم بعدتر دیدم تنھا راه رسیدن به آرامش تربیت شدن است که خوب حلقهء مفقوده جامعهء ماست. خالی از لطف نیست ذکر مطلبی که مرا یاد داستان بالا انداخت، داشتم یکی از این فود بلاگرا رو نگاه می کردم که دیدم می گه اینجا که اومدید حتما سفارش سینی مزه رو بدید خوب که نگاه کردم دیدم مزه سفارش میدیم کلی تیغمون میزن که باھاش پپسی بنوشیم.
راستش داشتم فکر می کردم که ما اول آخر توی این مملکت زندگی نمی کنیم و به یه صورت غیر طبیعی می میریم, یه عده ای توی جوونی سر عشق علاقه به معشوق تحت عنوان قتلھای ناموسی کشته میشن و یه عده ھم که به دنبال یافتن عرق سگی به وصال الکل صنعتی می رسن غزل خداحافظی رو می خونن, یه عده ای ھم که در حین مھاجرت تو دریاُ راه میمیرن و خلاصه به اینا حوادث غیره مترقبه ھم اگه اضافه بشه خدا رو شکر آمار مرگُ میرمون بسیار دلچسب. از اونجایی که کشورمونم دائم التحریمه، به نظرم یه قانون بزاریم تا تمام تھدیدای اطرافمون رو به فرصت تبدیل کنیم. حالا که میزان خونه نشینی زوجین تو مملکت بالا رفته بیائیم به ھر زوجی که تولید ملی رو بالا ببره به أزای ھر کالا ۵٠٠٠ دلار پاداش بدیم، اینطوری خوب جمعیت کشور از طرفی پیر نمی شه و از طرفی می تونیم با عملیاتی کردن یک طرح تکمیلی که عرض خواھم کرد، برای کشور ارز آوری ھم کنیم. ھمونطوری که ھمه می دونن یه مدل صنعت توریسم در دنیا ھست بنام توریسم شکار، این نوع از توریستا سالی چند ده ھزار دلار خرج می کنن تا یه سری حیوون بدبخت مرفه رو از ھست و نیست ساقط کنن و با شکارشون بنیان حیات وحش رو بفناء بدن. از اونجایی که امید به زندگی و اصلاً ظرفیت زندگی تو کشور ما پائین ما می تونیم این صنعت رو بیاریم تو ایران و بجای حیوانات که دیگه ظرفیتی ھم برای مردن ندارن، توریسم شکار انسان رو بنا نھیم، از قیمت پایه ١۵٠٠٠ دلار شروع کنیم بسته به جنس، سن، زیبایی و دیگر پارامترای موجود قیمت رو بالا ببریم ٣٠ درصد برای ھزینه ھا کم کنیم الباقی رو بدیم بخانوادهء شکار. اینطوری خوبیش اینه که مرگ بیھوده نداریم و ھر کسی که بدنبال این نوع از توریسم می میره خونوادش با این ارزش پول ملی بنون و نوایی می رسه و ھم اینکه تولید کشور رو بھش رونق میده، یعنی با یه تیر دو نشون می زنیم و دیگه آمار مرگ بی ربطم نداریم ھمه فدای وطن و خونواده می شیم که این نوع از مردن اَفضل بر تمامی اَشکال مردن ھم ھست.
هر وقت داستانهای این روزگاران وطن را می بینم که مردمان مطلبی می گویند و بعد از ۲ یا ۳ روز خود جوش پی به اشتباهاتشان می برند، یاد بزرگانی مثل ژاندارک می افتم که چگونه در وانفسایی که هیچ سازمان حقوق بشری نبود که حامیشان باشد، برای آزادی جنگیدند:
(( یک بار ژان را به اتاق شکنجه بردند و وسایلی را که آنجا بود به او نشان دادند. هنگامی که ژان لوازم شکنجه را دید، گفت که اگر بخواهند او را شکنجه کنند چون تحملش را ندارد عقایدش را انکار کرده و به هرچه که کلیسا از او بخواهد اعتراف می کند، ولی به محض اینکه او را رها کنند خواهد گفت که اعترافاتش از روی ترس بوده و در نتیجه اعتباری ندارد. قاضیان وقتی این سخن ژان را شنیدند فهمیدند که شکنجه او بیفایده است و بنابراین از این کار منصرف شدند. به این ترتیب، ژان هرگز شکنجه نشد. گذشته از این شکنجه، اصولاً در مورد متهمین به جادوگری (sorcery) اجرا می شد در حالیکه ژان متهم به ارتداد (heresy) بود. یکی دیگر از دلایل شکنجه نشدن ژان این بود که زندانیانی که شکنجه می شدند اغلب می مردند و اگر ژان تحت شکنجه می مرد، انگلیسیها به خواسته خود که محاکمه ژان و اعدام وی به دستور کلیسا بود، نمی رسیدند. دوک بدفورد و همسرش نیز ممنوع کرده بودند که با ژان بدرفتاری شود. دوک بدفورد عموی هنری ششم پادشاه انگلستان بود و چون هنری در آن زمان یک کودک خردسال بود عمویش به نیابت از او به امور سلطنتی رسیدگی می کرد. چندی بعد، دانشگاه پاریس (سوربون)، که برای قضاوت خوانده شده بود، ژان را مجرم شناخت و ژان برای نجات جانش، صداهایی را که مدعی شنیدن آنها بود انکار کرد و اعتراف نامه ای را به امضا رسانید که بر طبق آن بر مقبولیت رأی کلیسا نیز تاکید می کرد.
اما ۳ روز بعد و پس از آنکه نداها به سراغش آمدند و به او گفتند که نباید از محاکمه کنندگانش بترسد، ژان درخواست کرد که اعتراف نامه اش را پس بدهند و گفت که به خاطر ترس از آتش اعتراف کرده بود بعلاوه کلیسا به وعده های خودش عمل نکرده بود و به همین دلیل ژان نیز خود را ملزم نمی دید که به خواسته هایشان گوش دهد. امضای ژاندارک ۲ روز بعد از اینکه ژان اعتراف نامه اش را پس گرفت یعنی صبح روز سه شنبه ۳۰ می ۱۴۳۱ (در آن زمان ژان ۱۹ ساله بود) به او گفتند که خودش را برای رفتن به اعدامگاه آماده کند. ژان از شنیدن این خبر گریه اش گرفت و گفت:
افسوس که بدن پاک و سالم من که هرگز آلوده نشد امروز باید بسوزد و تبدیل به خاکستر شود.
وقتی اسقف پیر کوشون به دیدنش آمد ژان به او گفت:
اسقف! من به دست شما می میرم.
اسقف به مارتَن لادونو گفت که هر چه دوشیزه می خواهد به او بدهد و سپس با خوشحالی زندان را ترک کرد. مارتن لادونو، راهب دومینیکنی از جمله کسانی بود که به بیگناهی ژان پی برده بود ولی قدرتی نداشت که بتواند از او دفاع کند بعلاوه در دادگاه ممنوع کرده بودند که کسی از ژان دفاع کند یا به نفع او شهادت بدهد. حتی اجازه نداده بودند ژان وکیلی داشته باشد. مرگ سی ام ماه می سال ۱۴۳۱، ساعت ۹ بامداد ژان را که پیراهن سفید و زمخت بلندی بر تن و کلاهی کاغذی بر سر داشت، سوار بر ارابه ای به میدان ویومارشه (بازار کهنه) بردند. بعد از ایراد خطبه ای در محکومیت ژان به او اجازه دادند که صحبت کند. ژان گفت که افرادی را که به او بدی کرده اند می بخشد و از مردم خواست که برایش دعا کنند. سپس او را به اعدامگاه برده و به چوبه ای که در میان انبوهی از هیزمها بود، بستند. ژاندارک، هنگام سوزاندنش شش بار نام عیسی را صدا زد. سپس هوشیاری خود را از دست داده و سرش به سمت پایین خم شد. این آخرین سخنان او بود. عده ای از مردم می گریستند. عده ای زانو زدند و برای ژان دعا کردند. جلادی که هیزمها را روشن کرده بود با ندامت گفت: ما قدیسه ای را سوزاندیم.
بعد ازمرگ ژان، خاکستر وی و قلبش را که نسوخته بود دو بار دیگر سوزاندند و در رودخانٔه ِسن ریختند. بیست سال بعد فرانسه آزاد شد و ۵ سال بعد از آزادی فرانسه یعنی ۲۵ سال بعد از درگذشت ژاندارک، با سعی و خواهش مادر و دو برادرش، برای او یک دادگاه تجدید نظر توسط پاپ کالیستوس سوم برقرار شد. بر طبق این دادگاه و پس از شهادت دادن ۱۱۵ نفر به بیگناهی دوشیزه، محکومیت وی بطور کامل نقض شد. در ۱۶ می ۱۹۲۰، پاپ بندیکتوس پانزدهم، ژاندارک را در شمار قدیسین آورد، البته وی قبلاً در سال ۱۹۰۹ نیز به عنوان نیکوکار شناخته شده بود.))
در تعریف مذهبیون آزمایش مرتبتیست برای هدایت ( سورهء بقره آیات ۱۵۵،۱۵۶،۱۵۷):
قطعا ما شما را به چیزى از ترس و گرسنگى و کاهش اموال و نفوس و فرزندان مى آزماییم و تو ـ اى پیامبر ـ به شکیبایان نوید ده. همانان که چون پیشامد ناگوارى به آنان برسد مى گویند: ما از آن خداییم و به سوى او باز مى گردیم. اینانند که الطافى از جانب پروردگارشان شامل حالشان خواهد شد و در پى آن، رحمتى آنان را فرا خواهد گرفت و در نتیجه به سوى حق هدایت خواهند یافت.
چالشهای ذهن من: آزمایش در صورتی انجام می گیرد تا باعث فهم متقاضی و پذیرنده تقاضا از میزان توانایی شرکت کننده در آزمون برای نیل به بهترینها برای هر دو طرف گردد و از قضا این برای متقاضی عیبی نیست، اما پذیرندهء تقاضا که دراینجا خداوند است را به چالشهایی جدی دچار می گرداند.
چالش اول : اگر خدا دانای کل است پس می داند جایگاه مخلوقش کجاست و هیچ چیز نویی برای او رخ نمی دهد و این آزمایش یعنی خداوند کاری می کند که عبث محض است و از آنجایی که خدا قرار است کار عبث نکند پس این چگونه است!
چالش دوم : شاید گفته شود این سندیست برای متقاضی تا مدعی اجحاف به خویش نگردد، اما مسیٔله در اینست که آیا خدایِ قادِر متعال باید پاسخِ متقاضیِ از قضا مخلوق خودش که اتفاقاً نادان محض است را بدهد!
چالش سوم : شاید باید انگاره های ثنویت، تثلیث و یا بیش را قایٔل باشیم که در اینصورت اساس آزمون آزمودن موضوعیت می یابد، اما در اینحالت چالش چهارم پدید می آید.
چالش چهارم : متقاضیانی که بتمام در میزان استعداد و قوایِ استدراکی و جسمانی با هم متفاوتند، چگونه در عدل محض آزموده می شوند!
آیا خداوند بشر را می آزماید؟
بلی
در بین شعراء عجیب دلبستهء نظامی گنجوی هستم، سر آغاز این دلبستگی شاهکار بی بدیل علی اکبر سعیدی سیرجانی در تفسیر دو مجموعهء خسرو - شیرین و لیلی - مجنون در کتاب شگفت آور سیمای دو زن می باشد که به گمان من بر آحاد ایرانیان خواندن آن واجب است.
در این داستان شاعر چنان با چیره دستی و مهارت موضوعی عشقی را مطرح می کند که خواننده تا به انتهای داستان خود را جزیی از آن می انگارد. برای روشنتر شدن این موضوع ضروری می دانم که نکات مد نظر خودم را در مورد این مجموعه تیتر وار بیان نمایم و امیدوار باشم که این مجموعه دل انگیز بارها مورد خوانش و تحلیل در بین ایرانیان قرار بگیرد؛
۱- داستان از جایی شروع می شود که خسرو با شنیدن زیباییهای شیرین شاهزاده ارمنی عاشق او می شود و با رایزنی با وزیری زیرک می تواند در طی نقشه ای شگفت آور شیرین را از حضور خود آگاه نموده، او را بیمار خود نماید.
۲- از طرف دیگر این پرنسس ایرانی در منطقه ای زندگی می کند که حکمران آن بانویی در غایت دانایی است که در سایه او مردمان به رفاه و مساوات زندگی میکنند و همانطور که مردان می توانند عاشق شوند و سر دل بیان کنند زنان نیز این چنین هستند.
۳- پس از آگاهی این ملکه از سر دل پرنسس نوع برخورد او با این دلدادگی حیرت آور است، او نه تنها مانع از حرکت شیرین به دیار خسرو نمی شود بلکه از آنجایی که به روش تربیتی خود باور دارد او را در تصمیم گیری آزاد گذاشته حمایت و پشتیبانی خود را از او دوباره گوشزد می کند که بانوی دلداده بداند در این مسیر تنها نیست اما این را نیز از بابت توشه به پرنسس بیان می کند، تا زمانی که خسرو را عاشق حقیقی نیافتی تنت را در اختیارش نگذار چه اساساً در مرام عشق اگر دو طرف عاشق هم نباشند همبستری و آمیزش تنها تن فروشی است برای ارضای غرایض حیوانی و این از مرام دو عاشق که خالق شدن می باشد بدور است. (خیلی ها زاد و ولد می کنند بدون در نظر گرفتن این مطلب پس حاصل موجودی حیوانی در شمایل انسان است.)
۴- پس از مواجهه این دو با یکدیگر شیرین معشوق خود را مدعی عشق می یابد که خود او نیز نمی داند چه هست و چه می خواهد، شگفت آور است که او با این همه درایت از این معشوق بوالهوس نمی گذرد چرا که شیرین عاشق حقیقی است که مدعی را نیز عاشقی می یابد دارای پتانسیل عشق، پس شروع می کند به ساخت عاشقی حقیقی از یک جوانک خام زیبا رو که مهمترین ویژگیش نسبتش با خاندان سلطنت و داشتن پتانسیل عشق و عاشقی است. (بینهایت این مهندسی شیرین زیباست که بعد از قرون متمادی این دو دلداده از خاطره ها نمی روند.)
۵- در میانهء انسان سازی شیرین چالشهای جدی نیز پدید می آید از مردی که می خواهد به دلیل عشق یکطرفهء خود به او مرادش را بیابد تا تن فروشانی که خود را وارد زندگی خسرو می کنند، همه همه تنها غباری هستند که با درایت شیرین عبور می کنند و در آخر این گوهر گرانمایه مقام خویش را می یابد. حال خسرو که از میان خون و آتش گذشته و حقیقت پرنسس اصیل را دریافته به مقام عاشقی نایل می آید و می تواند در آغوش او تنش را تا زمان مرگ بیاساید و سر آخر آن مرگ شیرین خود خواستهء ملکهء امروزین که حاظر نیست بعد از دلدادهء خود در این جهان حتی به پیشنهاد ادامهء ملکه بودن گوش فرا دهد.
آری این مفهوم عشق است که آتشی روشن می شود و هیزمش را دو انسان به طور مساوی فراهم می کنند و بجای خانمان سوزی آتش، آنرا روشنایی و گرمابخش حرکت درمسیر آرزوهایشان می گردانند.