بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

انسان بودن است یا شدن؟

اگر انسان بودن است که زندگی بی معناست!

چرا که همان کهن الگوهای مورد تأئید اندیشه های بشری را باید رج بزند، خوب این یعنی در بهترین حالت دیدن تصاویری قدیمی از نظرگاهی جدید.

اگر انسان شدن است، شدن به سمت و سوی چه؟

چیزهایی که تصویر آنرا برایش دیگران ساخته اند!

خوب این همان بودن است که در بازی کلمات گیر افتاده است.

در حقیقت انسان نه کهن الگوها را دارد و نه مواردی که نیامده است، او اصلاً صاحب چیزی نیست که بتواند تغییر ایجاد کند و اگر بگوید که بشر صاحب اختیار است که این کند یا آن کند و برای نمونه سیلی محکمی را روانهٔ گوشم نماید، آنگاه باید از او پرسید این مرز اختیار داری تا کجاست؟ 

اگر محدودیتی دارد پس دیگر اختیار نیست، چون اختیار محصور در اگر و اماها چه ارزشی در مفهوم موسع ارزش دارد؟

یعنی می خواهم بگویم همۀ آنچیزی که انسان فکر می کند ارزش است، همان تصوریست که آنهم برای او پیشترک ساخته اند که قبلاً به انحاء مختلف بزرگان جهان در زبانهای مختلف گفته اند، حال شاید سئوال این باشد که دوای درمان این سهل ممتنع زندگی نام چیست؟

شاید همان داروی همیشگی را بشود گفت که؛


ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد


و یا


با نانِ جُوینِ خویش حَقّا که بِه است

کآلوده و پالودهٔ هر خَس بودن


و یا


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست


و یا


اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی


و یا ...

چرا حافظ کاملترین شاعر است؟

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند


وقتی می پرسند که؛

- رندی چیست؟

- چرا حافظ کاملترین شاعر است؟

- چرا حافظ شایستهٔ لسان الغیب بودن است؟


چه پاسخی می توان داد؟


آیا این تک بیت می تواند پاسخ دهد به این سئوالات؟


بله می تواند، اگر توجه کنیم به اینکه وظیفۀ یک متفکر، شاعر و یا یک هنرمند چیست؟


بیایید در شروع توجه کنیم به نحوهٔ خوانش این بیت که با تغییری اندک، معانی کاملاً متضاد ایجاد می کند.


حال بیاییم به سئوالات مطروحه در بالا که به ما کمک می کند تا به پاسخ کمی نزدیک شویم، جواب دهیم.


 براستی وظیفۀ متفکر آیا بجزء ایجاد اندیشه در جامعهٔ هدف یا مخاطبش است، یا شاعر، نباید در لفظ و معنای اثرش غوغا کند و هنرمند، واقعاً چه کاره است؟

جزء این است که او وظیفه دارد بدون گفتمان گل درشت، پلی برای این دو باشد که اگر این دو نباشد هنرمند بودن یعنی چه؟



نتیجه؛

۱- حافظ اما همهٔ اینها بوده و فراتر از اینها، او با داشتن این موارد است که رندی می شود صاحب ردای لسان‌الغیبی که روزگار بر قامت سازگار او می پوشاند.

۲- ای کاش می دانستیم در چه سنی بوده که به این دست از افکار و هنرمندی رسیده بوده است تا بشود گفت النهایة به چه مسلکی به عدم ثانی وارد شده است، اما تا همین حد می توان گفت که او در اوج پختگی و شعور این مسیر را تمام کرده است.


تکمله؛

حافظ از این موارد بسیار دارد که می توان بعنوان شاهدانی بر یگانگی او در نظر گرفت.