باش تا صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج سحر است
هر چه من بنده زین سخن گویم
همه از یکدگر صوابتر است
زندگی بطور شرم آوری ما را عوض نمود، با چشمهایمان چیزهایی را دیدیم که باور نمی کردیم که آنرا انسان انجام خواهد داد، روزهایی را بخاطر می آورم که زمزمهء ساده زیستی بود و مبارزه با امپریالیسم غرب و کمونیسم شرق، می گفتیم چه گزینه ای داریم اگر اینها نباشند، می گفتند، حکومت دینی و ما باور کردیم، همه شدیم ساده پوش، فارغ از جنس و مارک، با هم نشست و برخاست می کردیم، سالیانی گذشت ما از سادگی و راحت بودن خاطرات خوبی ساختیم، از گذراندن اوقات فراغت در پارکی ساده و یا رفتن به اطراف شهر، کنار رودی، بازیهای ساده در محل، صحبت کردن با همسایگان هنگام غروب، بدون دسته بندی و یه عالمه خاطره که هیچ کدام ربطی به ایدیٔولوژی نداشت، یکدفعه همه چیز عوض شد، اینبار گفتند، عصری جدید آمده است، حالا نوبهء ظهور نواندیشان دینی بود، نوکیسگانی که حالا از چهرهء متشرع خویش جدا و در قامتی نوین پدید می آمدند و در یک پیوندی شوم ما را به مسیر بد شگون می بردند.
پرسیدیم راه چیست و مقصد کجاست؟
ملغمه ای از نظریه های جدید را با هم مخلوط کردند، خودشان هم نمی فهمیدند، تنها چیزی که اینبار عیان بود، مدینهء فاضله رسیدن به ثروت به هر طریقی بود، دین فروشی، کشور فروشی و یا حتی آدم فروشی و ما، متحیر، می خواستیم سادگیمان را ادامه دهیم، اما ما را هم عوضی کردند، دیگر زندگی طعمی نداشت فقط سالیان بر ما می گذشت و عمر دراز می کردیم، در رویایمان هم هبوطی تا به این اندازه نمی دیدیم، زندگی به طور شرم آوری آرزوهایمان را دزدید و ما را خاکسترنشین قصرهای کاغذ کرد.
کی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشم آور آتش سجاف
در حال خواندن شعری بودم که به بیت بالا رسیدم، بی اختیار جامعه ای را تصور کردم که از دیر باز برای بیان حقایق، رفتاری استعاری- کنایی را برگزیده و نام آنرا صنایع ادبی گذارده است و سالیان طولانی آنرا به نسلھای جوانش آموزش می دھد، این جامعه بدون شک ھمواره تحت سیطرهء دیکتاتورھا خواھد ماند و اگر دیکتاتوری برای فرمانروایی نیابد از چوب خشک برای خودش دیکتاتور خلق می کند، در این جامعه معترضین به حکومت استبدادی ترجیح می دھند که به جای اعتراضی آشکار، در بھترین حالت، آھسته زمزمه ای کنند. برای روشن شدن مقصودم از طرح این موضوع باید به چرایی دیکتاتور دوستی در این جامعه بپردازم و در آخر روش رھایی از این سم مھلک کشندهء جامعه را بیان نمایم؛
** ١- ھمه چیز از بدو تولد شروع می شود، در جایی که در خانواده یکی تصمیم می گیرد و دیگران انجام می دھند، اوست که اولین ھفت فرمان قانون اساسی دروغین را به اعضای خانواده آموزش می دھد.
** ٢- روند دیکتاتور پذیری شروع شده در خانواده، اکنون در سیستمھای آموزشی جامعه ادامه می یابد و در طی این فرایند جدید افراد می پذیرند که برخی برابرترند.
** ٣- در جامعه آخرین مرحله از این فرایند تکمیل می شود و آن باور رعیت بودن است. اکنون پس از کامل شدن این مراحل، ما اعضای جامعه ای ھستیم که اعتماد به نفسش از بین رفته و باور رعیت بودن در آن نھادینه شده است، در چنین جامعه ای ھمه بدنبال ناجی و فرد درجهء اول می گردند و آنرا آرزو می کنند و اگر او را نیابند برایش نایبی درست می کنند.
برای رھایی از این مشیء تاریخی که نسلھای زیادی را از بین برده است، ابتدا باید خانواده ھایمان با اصول دموکراسی آشنا شوند و آنرا سر لوحهء زندگی خویش قرار دھند، واضح و مبرھن است که با آموزش درست دموکراسی، آحاد اجتماع نسبت به یکدیگر مسئولیت می یابند و در بزنگاه ھای اجتماعی پشتیبان ھم می گردند، در چنین جامعه ای تفکر و روش احزاب حائز اھمیت است و ھیچ فرد یا گروھی مقدس و فرازمینی نمی گردد، افراد یا احزاب پس از اثبات شایستگی خود، مدتی در استخدام مردم ھستند و پس از طی شدن آن، باید مسئولیتھایشان را به نیروھایی که به مرور توسط جامعه آماده شده اند، واگذار نمایند.
این تنھا روشی است که تاکنون بشر در طی شھرنشینی خود پس از آزمون و خطاھای فراوان یافته است، ھمانطوری که بیماریھا به مرور در افراد بوجود می آیند و بتدریج در اثر درمان نیز از بین می روند، دیکتاتور دوستی ما نیز که محصول قرن ھا اسطوره سازی است بمرور و در اثر پیگیری مستمر درمان خواھد شد، کشورھای اسکاندیناوی مثالھای خوبی برای تقلید و یافتن جامعه آرمانی می باشند.
در آخر
برای گذار از جامعه ای با مشیء اعتراض زیر لحافی به یک جامعهء مسئول و پویا، گاھی باید مرگ را در آغوش گرفت.
*بخش ١۴٨ از دفتر پنجم مثنوی معنوی اثر مولوی.
**قوانین مزرعه حیوانات بر گرفته از شاھکار جرج ارول:
پس ازپیروزی انقلاب حیوانات، یک قانون اساسی معروف به ((ھفت فرمان)) بر روی دیوار مزرعه نوشته می شود که شامل بندھای زیر است:
ھمه آنھا که روی دوپا راه میروند دشمن ھستند.
ھمه آنھا که چھارپا یا بالدار ھستند، دوستند.
ھیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.
ھیچ حیوانی حق خوابیدن در تخت را ندارد.
ھیچ حیوانی حق نوشیدن الکل را ندارد.
ھیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.
ھمه ٔ حیوانات با ھم برابرند.
در اواخر داستان تمام شش فرمان اول از روی دیوار پاک و جمله ھفتم نیز بصورت زیر تحریف شد:
'''ھمهء حیوانات باھم برابرند، اما بعضی برابرترند'''
باز هم انتخاباتی دیگر در جهان سوم و شعارهای عوامفریبانه از تمام جناحهای دوزاری درگیر که طبیعتاً برای خودشان و بر سر لفت و لیس بیشتر چانه می زنند و یک مشت به اصطلاح هنرمند رانتی که در هر شرایط باد را می یابند و در راستای آن می چرخند و در نهایت پیوند قدرت با تبلیغات برای تحمیق مردم. چه بخواهیم و چه نخواهیم در سیطرهء حکومتهای توتالیتر دو طبقه ایجاد می شوند، اول اغنیا که صاحبان پول، قدرت و مکنت هستند و دوم بیچارگان، که ما هستیم و اصولاً برای بارکشی ساخته شده ایم و تکه نانی می دهند تا همواره برای بارکشی باشیم، اصولاً در این حکومتها مفهوم طبقهء متوسط وجود ندارد، چرا که طبقهء متوسط به جهت اینکه همواره آلترناتیوی برای طبقهء اولند بمرور یا جذب همان طبقه می شوند یا به دستهء دوم می پیوندند، پس در این جوامع اصولاً انتخابات چیزی را عوض نخواهد کرد، تعجب از آندسته به اصطلاح تحصیل کرده هایی است که مبلغ پدید آمدن جامعه ایی سکولار در زمان می شوند بدون اینکه اشاره کنند که بدلیل نبود امکانات سخت افزاری و نرم افزاری در کشور، محصول این صبوریها تنها این است که در نهایت فیلی موش می زاید.
در یک حکومتی که دچار توتالیتاریسم (تمامیت خواهی)، تیٔوکراسی (حاکمیت دینی) و الیگارشی (گروه سالاری) است، چه فرق می کند که باشد، اینان همگی با هم شریک دزد و رفیق قافله هستند. ما بیچارگان تاریخ هستیم که چون گوسفندان پرواری با شادمانی به طمع بهشت و سرزمین موعود به مسلخ می رویم.
آری اگر می خواهیم رای بدهیم، بدهیم ولی حداقل در چنین جامعه ایی به آن افتخار نکنیم.
انسان هر چه در زندگی جلو می رود و سالیانی را طی می کند، بیشتر غرایز حیوانیش غالب می شود و از موجودی رشک بر انگیز که مدام در تلاش برای خلق موقعیتی نو و رسیدن به قلل لذت و خلاقیت بود به انسانی ترحم برانگیز که مدام در تلاش است که تنها غرایز سادهء حیوانیش را مرتفع سازد و یا در بهترین حالت به تکراری از کارهای انجام داده در گذشته اش تبدیل می شود. این هبوط دهشتناک نه تنها نکوهیده شماریده نمی شود بلکه از آن به عنوان عقل عاقبت اندیش یاد می شود، اینگونه می شود که بمرور مردمی در تمامی شیٔونات خلاقیت که مظاهر آن در هنر متجلی می شود تهی و به موجوداتی دارای ویژگیهای دست چندم تبدیل می شوند و مردمان این جوامع بمرور ذایٔقهء فرهنگیشان به سمت ابتذال رفته و بدنبالش تمامی شیٔونات مرتبط با آن که برآمده از ذات انسانیست به ورطهء منجلاب روزمرگی دچار می شود و بدینسان دو اتفاق نامیمون رخ می دهد، اول موجوداتی فرصت طلب و عاری از هر ویژگی بدلیل این بلبشوی حالا اجتماعی شده رشد می کنند و دوم کهنگی و عدم خلاقیت نوعی پرستیژ می شود، برای مثال در جایی که آثار قدما در جهان با رویکردی نو صاحب ارزش افزوده می شود، در جهان سوم تکرار و در برخی موارد کپی کاری چنان ارزشی می آورد که حتی صاحب اثر، خودش در زمان حیات از اینچنین اعتبار قلابی بی بهره بوده است، بدینصورت افول فرهنگی و بدنبال آن سقوط مردمانی که روزگاری سرآمد خلاقیت بوده اند فرا می رسد و از آن جوامع جزء مشتی خاطره و یادمان باقی نمی ماند.
تنها راه عبور از این گرداب عمیق باز کردن بی قید و شرط درهای فرهنگ جوامع و اجازهء آمیزش فرهنگها با یکدیگر و بهره جستن از خلاقیت و نوآوری در سایهء دانش مدرن می باشد.