اگر از گوسفندان بپرسی که کدام را می پسندند، طبیعتاً چوپانان را انتخاب می کنند، موجوداتی که آنها را تیمار می کنند و حتی در برخی موارد آنها را از بلایایی که حادث می شوند محافظت می کنند، پس طبیعی است که گوسفندان دامان گرگهای جرار را رها کرده به آغوش پر مهر چوپانان پناه ببرند. اما این یکروی سکه است که به آن فقط گوسفندان فکر می کنند، طرف دوم داستان بدینصورت است که؛
در نبردی که بین گرگان و چوپانها برای بهره گیری از گوسفندان شکل می گیرد چوپانان نه تنها از گوسفندان بهره برده و از آنان سوء استفاده می کنند بلکه به وضع شرم آوری آنها را تحمیق می کنند، چندان که آنها را ضرب المثل عالم در بلاهت و نادانی نموده اند.
آری گاهی نبرد با گرگان آدم را به ورطهء عدم می کشاند اما به آدم شرف و اعتبار می دهد، در حالی که دوستی با چوپان هم شرف و زندگی را می برد و هم آدم را رسوای تاریخ می سازد.
شراب، خسته از ملامت، بر غم تنهایی خویش می گریست،
مویه کنان می گفت:
همدم و همنفس صبا گشته ای تا بهار بوی مستی و زایش بدهد،
برای زلیخای فسرده، جرات شده ای تا انتخاب کند،
تو نه اینی و نه آن، تو خون دل عاشقانی.
میان بهشت و دوزخ اگر مخیرم کنید،
حتما به دوزخ خواهم رفت،
به شراب نوشی با بدکارگان تن فروش،
با افتخار خواهم رفت و به بهشتی که دین فروشان در آن ماوا دارند حتی نگاه هم نخواهم کرد،
من به دوزخ می روم تا همپالکی آزاد اندیشان تاریخ شوم
و به بهشتی که در آن بندگان وجود دارند، حتی نزدیک هم نخواهم شد،
و آزادی بهایش دوزخ است.
با عرض تاسف باید بیان کنم که از کودکی بما اسطوره سازی را می آموزند، برای مثال از کودکی شروع می شود که پدر و مادر را تنها به جهت کاری که در طبیعت تمامی موجودات انجام می دهند به قهرمان تبدیل کردن و یا ساختن اسطوره از آدمهایی که کارهایی را انجام می دهند که وظیفه شان است و باید انجام دهند.
برای مثال وظیفهء یک سرباز چیست؟
آیا جزء جانفشانی در میدان نبرد است.
یا وظیفهء یک سیاستمدار چیست؟
آیا چیزی بجز استیفای حقوق مردمی است که به او راءی داده اند، یا وظیفهء هنرمند مگر خلق اثری در حد اعلاء نیست.
این موارد را همینطور در مورد تمامی آحاد اجتماع می توان بسط داد، پس چه می شود اینگونه اسطوره سازی و بعد بت سازی در جامعهء ما رواج دارد، دو دیدگاه در این میان وجود دارد، برخی معتقدند که بت سازی از آدمها باعث رواج انگیزه برای تلاش و شکوفایی افراد می شود و عده ای دیگر معتقدند اینکار سبب می شود که سطح جامعه پایین بیاید چرا که بتها انتهای رسیدن به آمالند که اتفاقی پدید آمده اند و بشر دیگر به آنها نخواهد رسید، چرا که آنان یا محصول انتخاب قوانین فرابشری هستند و یا محصول زمانی دگر هستند که می شد اینچنین آدمهایی بوجود آیند.
به هر حال از دید من هر کسی که کاری را انجام میدهد باید آنرا در حد اعلاء انجام دهد اگر اینطور نیست باید مواخذه شود و اگر اینطور است که وظیفه اش را انجام داده است، جوامع پیشرو زمانی که این مطلب را فهمیدند دست از اسطوره و بدنبال آن بت سازی برداشتند و در نتیجه مردمانشان از پرستش بیدلیل آدمها دست برداشته با همدلی جامعه ایی را ساختند که در آن همه کارشان را بدرستی انجام می دهند.
پی نوشت:
۱- امیدوارم مطلب من را فراتر از داشتن طرفدار بدانید که چند صباحی هستند و بعد هم با گذشت روزگار آنها نیز دنبال زندگیشان می روند.
۲- جایزه دادن و ایجاد نشاط اجتماعی نیز بسیار متفاوت از بت سازی است.
توی کلاس تاریخ نشسته بودیم و منتظر معلم درس تاریخ خانم میلز بودیم، خانم میلز زن بسیار خوشگلی بود که تازه چهل سالش شده بود، راستش بخواهید شاید نصف بیشتر بچه های مدرسه عاشقش بودند و دوست داشتند که با او رابطه داشته باشند، اما خانوم میلز که نمی دونم برا چی تا این سن مجرد مونده بود، هیچ اهمیتی به هیچکس نمی داد و فقط دلشو داده بود به معلمی و جالب بود خانوم میلز با همهء تواناییهای که در تدریس دروس مهمتر داشت، اما درس تاریخ رو هر سال انتخاب می کرد، جالب تر اینکه هم تاریخ رو طوری درس می داد که آدم رو دیوونهء تاریخ می کرد و هم معتقد بود که اگه ما تاریخ رو درست بفهمیم نصف مشکلات جامعه حل می شه و باقیش هم وابسته به شعور جمعی ماست که چطور از ابزار دنیای مدرن بهره ببریم و جامعهء آرمانیمون رو بسازیم. خانوم میلز همچنین ریٔیس شورای شهرم بود و بسیار مورد احترام اهالی شهرمون بود، راستی پیش از اینکه در مورد خانوم میلز و کلاسهاش صحبت کنم، باید اشاره کنم که شهر ما اسمش ناکجا آباد بود و یا بهتره بگم که ما یه کشور بودیم با تنها یه شهر، از نظر موقعیت جغرافیایی هم وسط اقیانوس، توی این جزیرهء ما هم ساوانا داشتیم و هم کوه، آب و هوای سرزمین ما بیشتر معتدل بود و زمستونها و تابستونهای بسیار کوتاه و تو کشورمان شغل بیشتر اهالی وابسته به زمین بود و یه نکته جالب راجب به ما این بود که همگی گیاهخوار بودیم و از شکار حیوانات به شدت پرهیز می کردیم، این شده بود که سرزمین ما رو بهشت حیوانات هم می گفتند و یه همزیستی مسا لمت آمیزی بین همهء ما پدید اومده بود، راستشو بخواهید، توی کشور ما نکات عجیبتری هم بود که وقتی توریستها به اون پی می بردند، شاخ در می آوردند و به همین دلیل کشور ما در صدر لیست کشورهای توریست پذیر شده بود، بزارید یه خورده از قوانین کشورم براتون بیان کنم که بیشتر با فرهنگ ما آشنا بشید، توی کشور ما هر کسی موظف بود یه شغلیو پس از پایان تحصیلات انتخاب کنه و اونایی هم که به تنها دانشگاه ما می رفتند باید مشاغلی رو که در راستای منافع کشور بود انتخاب می کردند، مراودات تجاری ما مبتنی بر مبادلات کالا به کالا شکل گرفته بود و هیچکس نمی بایست در قبال کاری که انجام می داد طلب چیزی بکنه، بلکه اونکاری که تخصص داشت رو انجام می داد و بقیه هم به همین ترتیب، توی ناکجا آباد ما شما موظف بودید هشت ساعت در روز کار کنید و باقی اونرو به مسایل مربوط به اجتماع، فرهنگ، خانواده و اوقات فراغت اختصاص می دادیم، می دونم که براتون سیٔوال پیش اومده که پس شما حتماً یه سری آدم عقب افتاده و دور از بنی بشری هستید که توی یه جزیره گیر افتادید، اما راستشو بخواهید ما با تمام کشورهای جهان رابطهء خوبی داریم، و به قطعیت می تونم بگم که تمام اهالی ما در طی عمرشون خیلی از کشورهای جهان رو در طی مسافرتهاشون می بینند، شاید بپرسید خوب چطور می شه اهالی کشوری که هیچگونه اقتصادی ندارند و توی کشورشان کاربرد پول رایج نیست به این راحتی به همهء کشورهای جهان میرند و لذت می برند، که باید بگم، این هنر خانوم میلز و همکاراشون بود که در تعامل با مردم به چنین جامعه ای رسیده بودیم، وقتی کسی از کشور ما می خواست به کشور دیگه مسافرت کنه، پس از هماهنگی با سفارت اون کشور یه نوع کردیت به ما داده می شد تا در طی اقامتمون توی اون کشور دولت اون کشور مخارج ما رو تقبل می کرد و بعدها ما هم در مقابل توریست های اونها که اتفاقاً تعداشون برای دیدن سرزمین ما که کاملاً بکر مونده بود کم هم نبود تلافی می کردیم و بدین ترتیب یر به یر می شدیم و اگه برخی کشورها هم بودند که اینطوری نمی پسندیدند در مقابلش کالاهای ضروری کشورشان رو تامین می کردیم، و از قضا محصولات ما به خاطر کیفیت خواهان بسیاری توی دنیا داشت. خلاصه که بکوشش مردم و در راس اونها خانوم میلز ما سرمون توی دنیا افراشته بود و هیچ کم و کسری نداشتیم، اونروز هم نوبت درس تاریخ بود و خانوم میلز شیک پوش و خوشگل می آمد و کلاس طبق معمول پر و پیمون و منتظر دیدار ایشون. طبق معمول پس از شروع کلاس خانوم میلز ابتدا به سیٔوالات بچه پاسخ می داد و بعد درس رو شروع می کرد، اونروز هم، بروال همیشگی خانم میلز پرسید کسی سیٔوالی داره و من از او پرسیدم و این سر آغاز یه سری از درسها شد. اونروز من از خانوم میلز پرسیدم چی شد که ما اینچنین در جهان شاخص شدیم بطوریکه نه تنها هیچکس دلش نمی خواد از این کشوری که هیچ منبع معدنی نداره بره، بلکه بسیاری از آدمها سعی می کنند که خودشون رو به کشور ما برسونند و جزیی از ما بشوند؟ خانوم میلز که انگار منتظر این سیٔوال بود و من اونو به همون مسیری که دوست داشت ما درش حرکت کنیم و در حقیقت وقتش بود که بفهمیم چرا ما اینطور محکم و قوی شدیم! خانوم میلز در حالی که بارونی مشکیش رو در می آورد و لباس یه سره سفید و زیباش رو مرتب می کرد دستی به موهای خرمایی رنگ و بلندش کشید و بعد با یک لبخند بسیار ملیحی رو به کلاس بیان کرد، این شرف و بزرگی حاصل کاریست که ماری و مکس، زن و شوهر جهانگردی که راهشون به اینجا افتاد انجام دادند و کشور قحطی زدهء ما رو بدینجا رسوندند. حالا دیگه ماجرا جالب شده بود، ما کشور بیچاره ای بودیم، تصورش هم حتی غیر ممکن بود اما خانوم میلز داشت ادامه می داد و فرصت فکر کردن به چیز دیگه ای نبود، او داشت می گفت وقتی ماری و مکس به اینجا رسیدند و اوضاع ما رو دیدند با رهبر کشورمان که اونموقع فردی بود به نام زارتان ملاقات کردند و به اون فهموندند که می تواند رهبر کشوری بدبخت و بیچاره باشه که بزودی مثل اسلافش از بین خواهد رفت و یا خودش و خانواده اش را جاوید کند، با ساختن یک کشور مدرن و رویایی، به هر حال چند ماهی طول کشید تا زارتان حساب و کتاباش و کرد و خوشبختانه به این نتیجه رسید که اگه تغییرات بوجود نیاید نابودی حتمیست، پس قبول کرد که به حرف این زوج جهانگرد گوش کند و بعد به پیشنهاد ماری و مکس قرار بر این شد که توضیحات اونها در برابر جمع مردم داده شود، اگرچه مردم ما در آنزمان واقعآ خیلی از حرفهای اونها رو نمی فهمیدند، اما زارتان با قدرتش پشت اون دو تا دانشمند ایستاد و داستان طور دیگری شد. اولین کاری که اونا کردند، خیلی کار سختی بود، چون راستش و بخواهید، آغلب ما از نظر اعتقادی به مورمونها نزدیک بودیم و این اولین سدی بود که اونا باید می شکستند، ماری و مکس وادار کردند زارتان رو که بیان کنه کشور ما از هیچ دین و آیین رسمی پیروی نمی کنه و هر کس آیینی برا خودش داره در خلوت می تونه اونو داشته باشه و این نکتهء خیلی سختی بود، بزرگان مذهبی شروع کردند به دردسر سازی و از اونطرف ثروتمندها هم که اونها رو حمایت میکردند، مشکلی شده بودند برای زارتان و مکس و ماری، اما وقتی مردم قدم بعدی رو دیدند و کمکی طعم خوشی رو چشیدند بمرور دست از مذهبی که توی اون بندگی بود، حالا چه بندگی خدا و چه نماینده خدا برداشتند و اون زمانی بود که اعلام شد مردم در برابر کاری که می کنند نباید پول دریافت کنند و هر کس هرچیزی نیاز داره می تونه بقدر نیازش برداره، زارتان با خودش شروع کرد انباراشو باز کرد و بمردم می بخشید، مردم ابتدا شروع کردند به زیاده خواهی اما وقتی دیدند که همیشه هست و این زیاده خواهی دست ثروتمندان و متشرعین رو بالا می بره اونام دل به دل زارتان و ماری و مکس دادند، حالا جامعه داشت فرم پیدا میکرد و بمرور اغنیا و زعمای ادیان از جامعه طرد شدند چرا که اونا نه مهارتی داشتند و نه تا به حال تن به کار داده بودند، به هر حال بعد از مدتی اونام به مردم پیوستند و فهمیدند که رفاه همگانی بهتر از رفاه فردیست، حالا دیگه خبری از زارتان و ماری و مکس نبود، اما مردم راه و پیدا کرده بودند کشور ما با سواد شده بود و مردمش دست از خیلی کارها برداشته بودند. من که بهت زده مانند بقیه خانم میلز رو نگاه می کردم، ناخودآگاه پرسیدم، ماری و مکس چطوری به این درجه از شعور رسیدند، که تونستند پایه گذار این فرهنگ بشوند. خانوم میلز که انگار منتظر این سیٔوال بود گفت اونا از چهار کشور گذشتند و با چهار فرهنگ آشنا شدند تا تونستند تیٔوری خودشون رو بسازند اونا تو کشور پریا یاد گرفتند که مذهب آفت پیشرفت و کهنگی با خودش میاره و موجب می شه که از دلش نظام طبقاتی ایجاد بشه پس ادیان رو کنار گذشتند و بعد در الدورادو فهمیدند که پول برای جامعه حرص و آز میاره، اونجا بود که در تیٔورشیون مبادلات کالا بقدر نیاز شکل گرفت و بعد در عبور از سرزمین کورها فهمیدند تعصب به هر چیزی آدم رو کور می کنه و مغز و شعور رو از کار میاندازه پس پایه سوم رو بر عدم تعصب به دانسته ها و دوری از حتمیت بنا نهادند و در آخر از مهمترین کشور گذشتند و اون کشور گوسفندان بود در اون کشور دیدند که مرد نابینایی که دوچرخه سواری می کرد و از پیش می رفت در پیش گوسفندانی روان بودند که بعدا فهمیدند همان مردمان شهرند که در پیروی از این مرد نادان نابینا مسخ شده و به گوسفند تبدیل شده اند پس آنها فرهنگ را مهمترین عنصر سازندهء جامعه دانستند و با آموزش آن به افراد، مردمان را از گوسفند شدن رهانیدند، بدینجا که رسید زنگ کلاس به صدا در آمد، اما هیچکس نمی خواست بیرون برود، اما خانوم میلز آخرین جمله اش را گفت و آن این بود فراموش نکنید که اینجا ناکجا آباد است و برای رسیدن به این مرحله ما بسیار خون دل خورده ایم پس آنرا حفظ کنید و بعد از کلاس خارج شد و ما از این که اهل ناکجا آبادیم غرق در غرور و شعف به همدیگر نگاه می کردیم و از کلاس خارج شدیم.