در تمامی حکومتهای دسته چندم، شوونیسم همواره پدیدار می شود تا تودهء مردم را کنترل و از اندیشیدن درست آنها جلوگیری کند، فرقی هم ندارد این شکل از میهن پرستی در میان روشنفکران به شکل ناسیونالیسم و در میان مذهبیون به شکل تیٔوکراسی خودش را نشان می دهد. جالب است که هر دوی این مکاتیب فکری در حقیقت نوعی پوپولیسم به حساب می آیند. برای مثال روشنفکر طرفدار ناسیونالیسم با اینکه می داند کشورش هیچگونه جایگاه معتبری در جهان ندارد، شروع می کند به ساختن غولی مهم از کشورش تا در سایه رواج این عوامفریبی، خودش بهره مند شده و به آمال و آرزوهای خویش برسد، مثال بارز اینگونه روشنفکران در میان هنرمندان به وفور یافت می شوند، برای مثال در حالیکه هیچ هنری از میان هنرهای هفتگانه که در جهان مرسوم است در کشور ما به حد بین المللی وجود ندارد و اصولاً نه بازار قابل ملاحظهء بین المللی برایشان وجود دارد و نه اصولاً جایگاه منطقه ای دارند، این طیف از آدمها خودشان را چنان نشان می دهند که آحاد جامعه بمرور این باور در وجودشان متبلور می شود که واقعاً جهانی شده اند در حالیکه وقتی به آمار رسمی دولتی رجوع می کنیم چیزی جز مشتی دغل باز حکومتی نمی بینیم که از پول ملی بهره می برند و هیچ حاصلی جزء اشاعهء جهل ندارند، دستهء دوم که دنبال تیٔوری تیٔوکراسی هستند نیز تمام جهان را در جهل مرکب دانسته و خود را مرکز عالم در نظر می گیرند، اینان برای دستیابی به یک ایدیٔولوژی سوخته، که سده ها از زمان انقضایش می گذرد، حاضر به نابود کردن تمام آحاد جامعشان می باشند. در این میان مردمی هستند که بدلیل عدم آگاهی یا نداشتن قدرت کافی، گاهی اسیر این و گاهی اسیر آن دیگر می شوند. تمامی مکاتیب جهان امروزه نشان داده اند که اگر شامل تمام ابناء بشر نشوند محکوم به شکستند و در یکسو قرار می گیرند، در حقیقت چیزی که امروزه جوامع به آن نیاز دارند، پرهیز از شعار زدگی برخاسته از تیٔوکراسی یا ناسیونالیسم است.
فیلم اسپات لایت یا نورافکن، محصول 2015، هالیوود، فیلم به یک افشاگری در مورد کلیسای کاتولیک توسط روزنامه بوستون کلوب می پردازه، فارق از جوایزی که این فیلم برد و تحسیناتی که شد و نمره 8.1 از 10 که در سایت ای ام دی بی گرفته و رضایت 88 درصدی تماشاچی ها رو داشته، بمطلبی می پردازه که حیرت آور است و من به آن در طی شمارگان زیر اشاره می کنم.
1- تجاوز کشیشان کاتولیک به بچه هایی که به کلیسا می رفتند تا دینشان را تقویت کنند.
2- کشیشان ابتدا با بکار گرفتن کودکان، شروع می کردند برای مثال جمع آوری کتابهای سرود، یا جمع کردن آشغالها و کودکانی که ذوق زده به تفکر اینکه خدا آنها را انتخاب کرده، در دام چند مرحله ای کشیشان می افتادند.
3- دعوت از این بچه ها و تعریف جکها و شوخی های جنسی برایشان و شوکه شدن بچه ها بطوری که نمی توانستند این مسایٔل را برای خانواده بیان کنند و بمرور شوخیهای کلامی به شوخی های دستی و سپس تجاوز تبدیل می شد.
4- اگر بچه ها مطلبی به خانواده می گفتند، در اثر اعتراض آنها، مقام بالاتر وارد و با توجیه اینکه چند تا سیب گندیده در بین میلیون ها سیب درست طبیعیست، با قول برخورد خانوادها را با استفاده از پول و قدرت ارعاب و بازوهای قدرتمند بی شرف خود فروش که در میان مردم دارند، پشیمان می کردند و فرد متجاوز نه تنها مجازات نمی شد بلکه از جایٔی بجای دیگر منتقل می شد و یکجورایی پاداش دریافت می کرد.
5- تمامی این بچه ها بشدت آسیب روحی و جسمی دیدند، هم تجاوز را تحمل کردند و هم تحقیر شدند.
6- تا جایی که یک سر دبیر یهودی وارد روزنامه ای شد که مهمترین روزنامهء بوستون بود و پرسید چرا تا بحال برای چنین موضوعی فقط چند تا مطلب ساده کار کرده اید و اینجاست که بخش نورافکن یا همان اسپات لایت شروع بکار می کند.
7- تمام قربانیان از خانواد های فقیر بوده اند که در میان این طیف در همه جهان ایمان بیشتر وجود دارد تا مرحمی برای بدبختیهایشان باشد و در نهایت به یک سم مهلک تبدیل می شود که تمام زندگیشان را نابود می کند.
8- پسرها قربانی اول بوده اند، نه بدلیل اینکه کشیشان دختران را نمی خواستند، چون پسرها حرف نمی زدند و خجالت می کشیدند.
9 - کلیسا با انجام خیریه و خرج کردن بسیار، خود را مستحق می داند که این گندکاریهای بدین بزرگی اش، توسط اجتماع نادیده گرفته شود.
10- خبرنگاران با فکر اینکه در بوستون 13 کشیش متجاوزند، جلو می رفتند اما به این نتیجه رسیدند که 6 درصد از 1500 نفر که می شوند 90 نفر متجاوزند و فقط پس از آشکار شدن، از جایی بجای دیگر منتقل می شوند، حالا تصور کنید در جهان چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
11- جالبست، فردی که در این میان از کشیش بودن خود دست برداشته، جملهء جالبی دارد می گوید با همهء این اتفاقات من هنوز کاتولیک به کلیسا نمی روم اما کاتولیکم، و در برابر تعجب خبرنگار می گوید، کلیسا موسسه ایست که انسانها ساخته اند اما ایمان من ابدیست و بعد ادامه می دهد که کلیسا دنبال شما هم می آید باید بهایش را بدهی، یعنی یا دهنت را با پول و یا ارعاب می بندند و یا اینکه باید همه چیزت را بدهی.
12- وقتی همه چیز درست میشود که تک تک افراد جامعه نسبت به جامعهء خویش احساس مسیٔولیت کنند، هر چند که در آخر شرارت راهش را بشکل دیگری ادامه می دهد. و در آخر دید این فیلم، می تواند افق دید عجیبی به آدم بدهد برای اینکه، بداند جامعه موجود زنده است و برای سالم نگه داشتنش باید جنگید.
دکتر ماسارو ایموتو معتقد بود که آب دارای فھم و شعور است و محیط اطرافش بر آن تاثیر می گذارد، این نظریه طرفداران و مخالفان خودش را دارد که برای درستی یا نادرستی آن با ھم در چالش ھستند، من در این نوشتار می خواھم فرض اول را که درستی این نظریه است را در نظر گرفته و به ھمین منوال بیان کنم پس خاک نیز طبیعتاً باید دارای شعور مشابه آب بوده و درک می کند که در محیط پیرامون خودش چه می گذرد و از آنھا تاثیر می پذیرد. حال میخواھم با صحیح دانستن فرض دکتر ایموتو طرح موضوعی نموده و بعد در مورد آن کمی توضیح دھم، انسانھا از دید من در مواجھه با خاک به سه دسته تقسیم می شوند؛
دستهء اول؛ انسانھایی که با مرگشان تنھا به جرم و حجم خاک می افزایند، ایندسته از انسانھا که ٩٠ درصد جمعیت جھان را تشکیل می دھند چونان گله ای از گوسفندان اھلی ھستند که فقط نمایانگر این مطلبند که قوهء جنسی انسانھا ھنوز فعال است و برای خاک نیز ھیچ آورده ای ندارند.
دستهء دوم؛ انسانھایی ھستند که در طی افزودن به جرم و حجم خاک، کیفیت خاکی را که در آن مدفون می شوند را چنان پایین می آورند که در آن خاک، ھیچ موجودی نمی تواند حتی لحظه ای درنگ کند چه برسد که آنجا مقام کند، این گروه از انسانھا که ٩ درصد از انسانھای جھان را می سازند، در زمان حیاتشان جزء به اشاعه خرافات، پلیدی، کشتار، یاس، جمود و بطور کلی ھر آنچه که در آن مرگ و کھنگی است، دست نزده اند، اینان بود و نبودشان ھمه را می آزارد و تنھا حسنشان نسبت به گروه قبل این است که حداقل در حیاتشان جھتی دارند فراتر از نمایش فعال بودن قوای جنسی بشر و در مماتشان بیادمان می آورند که پلیدی مرزی برای تمام شدن ندارد.
دستهء سوم؛ که ١ درصد انسانھای جھان را بخودشان تعلق می دھند وقتی وارد خاک می شوند، بخاک ارزش افزوده می دھند و گلستانی ایجاد می کنند که مفری می شود برای انسانھای فرھیخته که دمی در آغوش اینان بیاسایند تا از دست دو دستهء قبل دمی آرامش یابند، اینان ھستند که جھان ھنوز جای زیبایی است برای آمدن و تجربه کردن، حیات و ممات اینان خیر است در حضورشان ظرف وجود تشنگان پر و در مماتشان یادشان راھگشای فرھیختگان است برای حرکت تا روزگاری چون ایشان شدن.
تحفه بودن برای طبیعت وابستگی کامل به عمل ما دارد نه به طرفداری یا به اصطلاح حمایتگری روی کاغذ، برای ورود در این کاروان کوچک پر مغز، باید دید، آموخت و حرکت کرد.
علی الاصول در هر جامعه ای، اگر کسی می خواهد به جایی برسد، باید راهش را بصورت اصولی پیدا نماید. برای مثال اگر شخصی می خواهد صنعتگر در هر شاخه ای شود باید مدت مدیدی را در زیر دست اوستای آنکار به فراگیری فن انتخاب شده بگذراند تا بمرور پس از فراگیری فوت و فن آنکار بعد از سالیانی برای خودش اوستا شود، این رویه در دانش که مسیر آن دانشگاه است، پس از سالیانی طولانی به استادی و در حرف یدی که پایانش اوستا شدن است، منتج می شود. این قصه هر چند که جانفرسا و طولانی است، اما سبب می شود تا محصول آن در پایان میانسالی، آدمهایی باشند درجه یک، که در کار خود به غایت خوب هستند.
اما شکل دیگری از پیشرفت نیز وجود دارد که در آن انسانها مسیر پدری را که موفق است، ادامه می دهند. البته که ما با آندسته ای که زحمات نیاکانشان را ارج می نهند و با سعی و تلاش به حسن شهرت ایشان می افزایند موافقیم و ایشان را گرامی می داریم ولی درصد زیادی از این دستهء دوم مفتخورهای انگل صفتی هستند که بواسطهء زحمت دیگری وارد عرصهء کارزار می شوند و نه تنها نام نیاکان را به لجن بدنامی آغشته می کنند بلکه اعتماد و شعور یک جامعه و ملت را به سخره می گیرند.
آش این انسانها تا جایی شور می شود که حتی برخی از ایشان کلید دار مقبرهء نیاکانشان شده یا پس از پدر به عرصهء سیاست و غیره پای گذارده و مدام بجای تکیه بر دانش خود به سوابق نیاکان خویش می بالند، البته این گروه در کوتاه مدت و بجهت عوامفریبی موفق نیز می شوند، اما در دراز مدت علاوه بر به لجن کشیدن خویش، نام نیاکانشان را نیز به لجن می کشند.
آری متاسفانه اینروزها انسانهای زیادی مصداق بارز از سر قبر پدرم آورده ام در کشور یافت می شوند، بدینسان انحطاط ملت و کشور سالیانی است که آغاز شده است و تا این سیاق در این مملکت جاری است، صحبت از پیشرفت و شکوفایی کشور امری محال و بیهوده است.
دست کردم تو جیبم و صدا کردم؛
اوس مهدی این پول بگیر برو نون بگیر،
گفت:
آقا این پول که شبهه دار یا خدا نکرده حروم نیست، صحبت نونه زن و بچه ستا، بد جوری قاطی کردم و گفتم که آخه آدم ناحسابی پول پوله، تو همین عصبانیت دست کردم توی جیبمو چند تا اسکناس در آوردم و پرت کردم جلوش و با یه تمسخری که توی صدام کاملاً مشخص بود، گفتم؛
بفرما اینا رو سوا کن بگو کدوم حلال کدوم حرومه، زیر لب البته طوری که بشنوم گفت:
آقا منظور ما که خود پول نیست، راهیه که پول ازش در آوردید. یه نگاهی به دور اطراف کردم و گفتم:
د می گم نمی فهمی، می گی نگو آقا خدا قهرش می گیره به اشرف مخلوقاتش بگی نفهم، آخه مرد حسابی روش ها رو انسانها بهش بنا بخواستشون ارزش می دن، یکی رو بد می کنن و یکی رو خوب اونوقت تو رو هم میندازن جلو سینه بزنی و همون اراجیف رو قرقره بکنی.
یه دفعه زد زیر گریه و در حالی که اشک می ریخت گفت:
آقا شما که همچی رو می دونی و درس خونده ای چرا می خوای من بی ایمون از دنیا برم، بخدا معصیت داره، نگو این حرفا رو خدا قهرش می گیره، دور از جون شما همین پارسال مگه نیافتادید از کوه موقع اسکی داشتید می مردید، خوب این بخاطر ناشکریتون بود دیگه، باز خدا رحم کرد من اونروز دفع بلا براتون داده بودم وگرنه بخاطر همین حرفام که میزنید حسابتون با کرام الکاتبین بود.
خواستم ادامه بدم که حاجی بابا از تو اتاق صدام زد که بیا داخل کارت دارم و بعد ادامه داد که اوس مهدی پولش حلاله خیالت راحت برو کاری که آقا گفت بکن، اوس مهدی که بال در آورده بود رو هوا داشت راه میرفت و به طرفه العینی ناپدید شد، منم رفتم پیش حاجی بابا و با خنده گفتم، حاجی بابا این عتیقه ها از دنیای ما رو عقب انداختند، دنیا داره میره مریخ ببین ما با کیا شدیم ان میلیون.
حاجی بابا یه نگاهی بمن کرد که همین باعث شد بقیه حرفم رو قورت بدم و بعد خودش شروع کرد به صحبت کردن که شما که از جهان اول تشریف می آرید، اونجا بهتون یاد ندادن هر کسی به هر چی باور داره تا وقتی که به شما یا جامعه آسیب نرسونده، آزاده.
نزاشت من حرفی بزنمو ادامه داد که این یک، دو، تو از این آدم توی تمام این سالها که برای ما کار می کنه اشتباه یا بدی دیدی، نامردی یا نامرادی دیدی، گفتم نه، ادامه داد که، این آدم تو کار خودشم که کاملاً اوستاست، چرا می خوای به یاس فلسفی شتر مرغی دچارش کنی که نه تخم بزار نه پرواز کنه، مگه نه اینکه آدما آزادنه باید انتخاب کنند و از انتخابشون لذت ببرن، خوب اینم اینطوری کیف می کنه، گفتم ببخشید حاجی بابا حرفتون و قطع می کنم، خوب وجود این آدما باعث می شه کف خواسته های مردم چی باشه لقمه نونی و بعد خدا شکرت که محتاج کسی نیستیم، خوب کشور با این آرزوهای بزرگ، میره جلو، ما هم اگه بخواییم کاری کنیم، تعدادمون کمه و رای هم که بدیم باز اینا برنده اند و شمام که می گید به عقاید اینا احترام بزارید، پس کی ما رو دریابه، که عمرمون تو این جامعه از بین رفت، حاجی بابا یه نگاه بمن کرد و گفت:
مگه خودتون نمی گید دموکراسی، مردم سالاری و از این حرفای صد تا یه غاز، خوب، چرا به اینجا که می رسه دیکتاتور می شید و می گید همین که ما می گیم.
گفتم خوب چه باید بکنیم. حاجی بابا یه نگاهی بهم کرد و گفت:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان چی بابا،
گفتم: مدارا
گفت: آ باریک الله دست حاجی بابا رو بوسیدم و رفتم سمت اتاق خودم می دونستم راه خیلی طولانی داریم که جامعهء بدرد بخوری بسازیم اما با این کش و قوسایی هم که ما داریم هرگز نمی تونیم بسازیم پس بهتره هممون یجا با هم صلح کنیم و به کارای مهمتر برسیم، توی اینفکر بودم که اوس مهدی هم با دو تا نون که تو دستش بود وارد شد و گفت:
آقا یه ساعت دیگه شام حاضر میشه و من در حالی که از پله ها بالا می رفتم، گفتم:
چشم اوس مهدی چشم.