واقعا ما چه هستیم، یک ایرانی با چند هزار سال تمدن و دارای تاریخ امپراطوری بر بخش بزرگی از جهان و یا بخشی از جامعهء مسلمان جهان که از قضا آن نیز افتخارات بسیاری در جهان داشته و خود را مدعی ایجاد تمدنی بزرگ در هزار و چهارصد سال اخیر می داند؟ شاید ندانیم که پاسخ به این سیوالات به چه میزان می تواند ما را از سرگردانی نجات دهد و به یک شکل واحد در آورد. بگذارید مقصودم را یک مقدار با مثال پیش ببرم، از زمانی که بشر متوجه شد زندگی مدرن نیازمند آموزش است و همینطور روابط بین الملل جزء ضروریات زندگی هر انسان سالم است به نیاز آموزش یک شکل و واحد پی برد و بدین ترتیب علوم از شکل بدوی خارج و بمرور شکل و فرم ملی و حتی امروزه بین المللی گرفته است برای مثال اگر به کشورهای اروپایی گذرمان بیفتد می بینیم که علاوه بر زبان ملی که در تمام کشور همه موظفند یاد بگیرند زبانهای جهانشمول مانند انگلیسی، فرانسه، روسی و الخ نیز در پیش رویشان قرار می گیرد که حتما حداقل یکی از این زبانها که معمولاً انگلیسی است باید فرا بگیرند تا در جهان مدرن بتوانند برای خود و دیگران مفید و بدرد بخور باشند.
حالا فرض کنیم در این کشورها هر قوم و قبیله ای، آیین خود را بخواهد بدون در نظر داشتن جهان مدرن جاری و ساری کند، آیا در نهایت چیزی بجزء چند قبیلهء بسیار عقب افتاده حواشی آمازون حاصل خواهد شد. پس چه بخواهیم چه نخواهیم در قدم اول باید معین کنیم می خواهیم انسان مدرن و امروزی باشیم یا انسانی متعلق به دیروز، در اینصورت اگر فرض کنیم پاسخ هر عقل سلیمی مبنی بر اینست که می خواهد بشر امروزی باشد پس بشر مدرن امروزی:
۱- سر در گم دو راهی دانش و دین قرار نمی گیرد، او بجای اینکه دعا کند زلزله نیاید اول آستین بالا میزند و دانشش را در مورد زلزله بالا می برد و بعد با استفاده از همین دانش جامعه ای می سازد که کمترین میزان آسیب پذیری را در برابر حوادث طبیعی داشته باشد.
۲- بشر امروزی برای زندگی خودش دو رنگی انتخاب نمی کند، اگر نام خود و خانواده اش را ایرانی می گذارد و مدام تبلیغ آیین ایرانی می کند و از پی آن نوروز و شب یلدا و چهارشنبه سوری را جشن می گیرد دیگر دنبال اربعین و ولادت و شهادت و زیارت فلان عرب کشته شده در کشور دیگر راه نمی افتد، هر چند که ممکن است بگوییم که آنها نیز بخشی از رسومات ما شده اند که اگر این چنین است پس دیگر نه عرب ستیزی و نه اسلام ستیزی محلی از اعراب ندارند.
۳-بشر امروزی وقتی کشور تشکیل می دهد و قانون اساسی تعیین می کند و بر مبنای آن رییس جمهور و یا نخست وزیر و نمایندهء مجلس انتخاب می کند، وقتی یکی از اینها بیاید بجای تلاش برای مردم و رفع بی قانونی، شروع کند به آسمان و ریسمان بافتن و خود را سفید کردن، او را از تمامی اختیاراتش پایین می کشند و حق خودشان را ملتمسانه گدایی نمی کنند.
۴- بشر امروز می داند در تمامی حکومتهای تیوکراتیک و یا شوونیستیک انسان محلی از اعراب ندارند و اینطوریست که این بشر می داند در چنین حکومتهایی آزادی سراب است و بدنبال اینچنین سرابی نمی رود.
۵ - بشر امروزی می داند که اخلاق، ایمان، انسانیت، شرف، عرفان، تصوف، لوطی گری، جوانمردی و غیره مفاهیمی انتزاعی اند و از قبیله تا قبیلهء دیگر و از کشور تا کشور دیگر متفاوت است پس قوانین ملی و بین المللی ایجاد می کند و بر مبنای آن عمل می نماید.
۶- بشر امروزی هنر، سرگرمی، دانش، صنعت را تعریف می کند و بر مبنای آن انسانها را دسته بندی می کند و از توصیفات موهوم برای هر جو فروش گندم نما جلوگیری می کند، بشر امروزی مواردی را ارج می نهد که جهان شمولست و نه منطقه ای، البته که موارد منطقه ای نیز قابل احترامند ولی در جایگاه و اندازهء خودشان.
۷ - بشر امروزی تاریخ را به عنوان علم می خواند تا هم سرگرم باشد و هم دوباره کاری نکند و رو به جلو حرکت نماید و هیچ موجودی در تاریخ برای بشر امروزی نه مقدس است و نه فنا ناپذیر و اسطوره ها برای بشر امروز دیگر معنایی جز داستان ندارد.
در آخر فرقی نمی کند ایرانی اصیل یا مسلمانی معتقد، هر دوی اینها دو روی سکهء بشر دیروز است و اگر ما می خواهیم بشر امروزی باشیم و مدرن فکر کنیم راه معین و مشخص است که همان مسیر دانش و علم است و اگر بشر دیروز را می پسندیم که المانهای خودش را دارد، چیزی بمعنای هر دو روش توامان وجود ندارد، نه خودمان را تحمیق کنیم و نه نسلی فرصت طلب بادمجان دور قابچین بوجود آوریم، آزاد باشیم، آزاد فکر کنیم و آزاد بمیریم.
یکی از روشهای نوین آموزش در جهان، کاستن از دروس غیر ضروری و آموزش موارد کاربردی به مردم جامعه می باشد، اگر من در مقام تصمیم گیری کلان برای جامعه بودم، تمام مکاتیب آموزشی رایج در جامعه را تعطیل و به جای آن مردم را در پروژهء آزاد راه تهران- شمال مشغول به کار می گرداندم، حتماً می پرسید پس آموزش در این طرح پیشنهادی شما کجاست. اگر کمی تحمل کنید یک به یک عرض می کنم تا برایتان مسجل شود که طرح اینجانب کاملا کارشناسی شده است و حتی به گمان من می توان با فروش آن برای کشور ارز آوری هنگفتی نموده و از کشوری با اقتصاد صرفا نفتی به دستهء کشورهای فروشندهء ایده در جهان وارد شد. اجازه بدهید پروژهء خودم را بیشتر معرفی نمایم.
همانطوری که همگان می دانند، یکی از اهداف آموزش ادبیات در تمامی جوامع آشنایی با ضرب المثل ها، متل ها و یا داستانهایی است که به مدد آنها بتوانیم با هم ارتباط برقرارکرده و در کوتاهترین زمان ممکن مقصود یکدیگر را دریابیم، برای مثال وقتی شخصی می گوید استخوان لای زخم می گذارند، در حقیقت می خواهد بیان کند که می شود یک کار را بیش از اندازهء مورد محاسبه اش طول داد تا از منافع بیشتری بهره مند گردید و یا وقتی می گوید برای ما آب نداشت ولی برای شما نون داشت در حقیقت دارد به زبان بی زبانی به این نکته اشاره می کند که این کار چندان بی فایده هم نیست، همینطور در هنگام استفاده از ضرب المثل آب در هاون کوفتن، گوینده مقصودش را از انجام کاری بی فایده در حالتی کنایی بیان می دارد.
در تعریف اهداف آموزش زبانهای خارجی، ریاضی، فیزیک و غیره نیز، می خواهند آحاد جامعه را به یک یا چند زبان خارجی مسلط نموده و بواسطهء آموزش دروس پایه آنها را در جامعه افرادی صاحب تخصص و مفید گردانند، در نظر داشته باشید که تمامی موارد گفته شده اهدافی نظری هستند.
در حالی که اگر ایدهء مرا عملیاتی نمایند تمامی موارد فوق جنبه عملی به خود می گیرند و علاوه بر اینکه افراد به راستی کاربرد ضرب المثل های فوق الذکر را دیده و در ادبیات خبره می شوند، در اثر مصاحبت با نیروهای بیگانهء مشغول به فعالیت در پروژهء مذکور، پس از سالیانی چند، زبانهای خارجی را نیز به صورت حقیقی و تجربی فرا می گیرند و همچنین در اثر همنشینی با اساتید بین المللی در هر گرایشی که تمایل دارند، برای خود اوستا می شوند و چون این پروژه قرنهای متمادی ادامه خواهد داشت، بمرور بیکاری، فقر، فحشاء، قاچاق کودکان- زنان- مواد مخدر، خشونت علیه همگان و الخ در کشور ما حل و در نهایت با یک ایده تمامی مشکلات مرتفع خواهند شد.
اما در حالی که حتی کشورهای درجهء دو یا سه با ساختن آزاد راه هایی در آسمان، علاوه بر حفظ محیط زیست خود به صنعت گردشگریشان نیز کمک می کنند، ما با صرف پول و زمان بسیار زیاد، پروژهء کهنهء آزاد راه تهران- شمال را به عنوان سمبل چگونگی تبدیل هوشمندانهء پول به پهن در آینده به ثبت جهانی خواهیم رساند.
1- نفی تمام منش و روش پیشینیان و صحبت از رفرم اساسی و سیستمی که بتمامی در بردارندهء ایده آل های مورد نظر تمام آحاد جامعه است.
2- معرفی اسطوره ای از اساطیر که مردم به او باور دارند اما ابهاماتی در گرد و گوش او وجود دارد، پس از معرفی اسطوره ابتدا خود را در طول اسطوره قلمداد کردن.
3- تکرار آرمانی که مردم مداوم دنبال آن هستند، برای مثال مفاهیمی که انتزاعی اند و پاسخ صریحی برای آنها وجود ندارد و اثبات یا نفی آن به هیچ عنوان ممکن نیست. سپس این آرمان مدام باید تکرار شود و بصورت حتی لقلقهء کلامی در آید تا بمرور از کلام در جان رسوخ کرده و به باور تبدیل شود.
4- ایجاد داستانی از گذشته ای که برای آن هیچ مستندی وجود ندارد بمنظور شبیه سازی حکومت فعلی با آن مجموعهء فرضی و تثبیت تمام اعمال بر مبنای روشی که پیش از آن آزموده شده و نیازی به باز آزمایی و راستی آزمایی ندارد.
5- در کنار داستان فرضی روش سوم باید مجموعه ای شکست خورده نیز خلق شود که نشان دهندهء نتیجهء عدول از مشی مشخص شده را نمایان سازد.
6- تحقیر، توهین، تنبیه و حتی کشتن هر کسی که از مجموعهء اندیشهء ایجاد شده اشکالی می بیند و آنرا بیان می کند.
7- پاداش و صله برای کسانی که بی قید و شرط در سلک طرفداران ظاهر می شوند و خود را فدایی اندیشهء ساخته شده می دانند.
8- عدول از تمامی آرمانهای انتزاعی که در ابتدا آنها را با عنوان پیش فرض اندیشهء حرکت اجتماعی مطرح کرده ایم و شروع استفاده از واقعیتهایی که حتی در مجموعهء پیشتر کاربرد داشته، اما در فرمی جدید و بشمایلی مدرن تر. |
9- استفاده از تمام اعضای اجتماع به هر شکل و فرضی برای حفظ قدرت یعنی استفاده از شعار هدف وسیله را توجیه می کند. |
10- از طول اسطوره خارج شدن و بمرور در عرض او قرار گرفتن و پس از مدتی از خود شمایل اسطوره ای ساختن. |
ارزش انسان به عنوان تنها موجودی که توانست گروهی و در این اندازه ادامهء حیات دهد و بر زندگی موجودات دیگر سیطره بیاندازد در چیست، وقتی به زندگی خیل بیشمار مردم نگاه می کنم، تقریباً هیچ چیزی دست انسان را نمی گیرد جزء همان چیزی که حیوانات دیگر بطور غیر ارادی انجام می دهند، تلاش برای تنازع بقاء و دیگر هیچ، البته نباید فراموش کرد که مصرف تمامی منابع حیات نیز تنها وجه تمایز ما بین انسان و حیوانات می باشد، چرا که تمامی حیوانات در چرخهء طبیعت وظیفهء خود را یافته و با زندگی خویش نه تنها آسیبی به طبیعت نمی زنند و سربار طبیعت نیستند بلکه به طور محسوسی در راستای طبیعت، یاری رسان آن برای ادامهء حیاتش می باشند. پس هدف حیات برای تمامی موجودات که جزیی از یک کل که آنرا طبیعت می نامیم هستند، بطور غیر ارادی تنها کمک به بقای طبیعت است، اما از جایی در تاریخ این مطلب برای بشر اغنا کننده نبود و بدین ترتیب بر خلاف نظر اندیشمندان بمرور مباحث ماورایی پدید آمد و این نحله چنان قوی شد که دیگر حتی اندیشمندان توان برخورد با این ماجرا را تا همین سده های اخیر نداشته و توسط مردم تکفیر و یا تبعید می شدند، اما به هر حال جریان ناتورالیسم امروزه توانسته دوباره از دل تاریخ با یک قوت بیشتر راه خود را باز نموده و فلسفهء خود را جهان شمول تر نماید، در این میان هنوز برخی رموز هستند که ذهن کنکاشگر بشر فرهیخته را به خود مشغول کرده است و در حالی که عموم مردم برای تمامی ناشناخته هایشان ترجیح می دهند عواملی ماورایی و قضا و قدر را دخیل بدانند، انسان فرهیخته که کمتر از یک درصد از جمعیت جهان است، بدنبال حل مسایل در زمین می گردد، و در نهایت تمامی اندیشمندان جهان، دانایی و روشن شدن مسایل را مهمترین انگیزهء خویش در زمانی که در قامت انسان در طبیعت حضور دارند بر می شمارند، و بدین ترتیب می شود که شخصی همچون ابوریحان بیرونی در زمان احتضار خویش سیوالی می پرسد و می گوید بدانم و بمیرم بهتر است تا ندانم، این نشان می دهد که این جریان حتی مرگ را نیز جدا از زندگی نمی داند و ترجیح می دهد عناصر وجودش با دانایی به طبیعت برگردد، برای این بخش اندکی از جهان، کیفیت زندگیست که ارزش می آورد و اگر نتواند به دانایی خویش بیافزاید، هیچ ارزشی برای کمیت زندگی قایل نمی شود، ایشان هستند که زندگی را به جایگاهی رسانده اند که این حیوان ابزار ساز، امروزه خود را اشرف مخلوقات می داند بدون داشتن حتی یک لحظه کار مفید برای طبیعت و جالب است که با اینهمه کار ناکرده برای طبیعت، خود را بواسطهء قدرتهای ماورایی شاه نشین عرصهء هپروت می داند، اما فراموش نباید کرد که تاریخ تنها آن جامعهء یک درصدی را بخاطر خواهد سپرد و مابقی خاکی می شوند عاری از هر گونه خاصیت، این انتخاب ماست که ما را به یکی از این دو دسته پیوند خواهد زد.
از جنگلی می گذشتم دیدم یه قناری که تمام پراشو کندن مست کرده و داستانی می گه، خوب که گوش کردم داستان جنگلی رو تعریف می کرد و می گفت چند وقتی شده گرگ و روباه و مرغ شب پنهانی با همند، شبها در خانهء کرم خاکی بساط همجور عشق و حالی مهیاست، از سکس با دختران نو رستهء گوسفند که بتازگی از کار اخراج شده تا لاس زدن با پسر شیر پیر که از خوشی زیاد عملی شده و پول شیر رو خرج اتینا می کنه، خلاصه همه چیز طبق رواله، چند روزیه که فیل به خاطر طلب موش به زندان افتاده، راستی سر کوچه باغ، درست کنار رود، همونجایی که پلنگ پیش از تصادف و مرگ ناگهانیش، مغازه داشت، شغال چند روزی که میره و می آد می گن زن پلنگ و برا خودش کرده تا مغازه ها رو صاحب بشه، به هر حال توی این جنگل ما اساسی همه چیز عوض شده، عقاب، شاهین و ببر که بکل با خونواده هاشون رفته بودند یه جای نامعلوم، می گن از نداری رفتند به دهشون، به هر حال اگه برای اونا نشد عوضش بیا و ببین کرکس چه برو بیایی پیدا کرده از وقتی که با گروه گرم آشنا شده، یکدفعه پرید تو خونهء هزار از این رو به اونرو شد، باور می کنی سر کوچهء اسب، هر روز سه قاب بازی می کرد، مفلس مفلس بود، بهش می گفتن لاشخور حالا بیا و ببین شده کرکس خان، اسبم با اون اهم و تلپش، شده خون شاگردش، اونم دیگه پرواز نمی کنه، سوار اسب می شه، گروه گرم که دارن حال می کنن، ای بابا اینم سؤال که می پرسی گروه گرم چیه، خوب همون گرگ، روباه و مرغ شب، واسه کلاسش، اول اسمشون گذاشتن، می گن اینطوری اهالی جنگل احساس گرمی می کنن و راحتتر به خواب می رن.
قناری لخت، مست و پاکباخته، تلو تلو خوران داشت می رفت و من فکر می کردم،
به یزدان که ما گر خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم