بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

چرا شیرها را دوست دارم؟

شیرها را دوست دارم چون مفهوم جامعه را می فهمند، برای خودشان رهبری آگاه و قدرتمند انتخاب می کنند و بعد قلمرویی را تعریف می کنند برای شکارشان با برنامه ریزی و کار دسته جمعی عمل می کنند و در نهایت زندگی با عزتی بین حیوانات دارند.

اما حقیقت این است که اینها شرط لازم هستند برای بزرگ دانستن این موجودات قابل احترام اما برای من شرط کافی نیستند، حقیقت این است که این موجودات بزرگ وقتی پیر می شوند، در طی یک جنگ خونین توسط همنوعشان کشته و خورده می شوند، یعنی حتی حاضر نمی شوند آنقدر عمر کنند تا از پیری بمیرند و بعد خوراک حیواناتی شوند که روزی حتی نمی توانستند در محضرشان قد علم کنند.

دوستشان دارم چرا که حتی زندگیشان را همواره در چالش رقابت صحیح قرار می دهند تا نشان دهند، وقتی زنده بودن ارزش دارد که زندگی در جریان باشد و مرگ از زندگی در سکون و ننگ هزاران بار بهتر است.

چگونه آزادی در اروپا پدید آمد؟

پاسخ به این سؤال فقط یه کلمه است و آن تشکیک است، اگر تاریخ اروپا را مطالعه کنیم پر است از انسانهایی که در همه چیز شک کردند و به دنبال رهایی از این شک رفته و در نتیجه پاسخ را به دست آوردند، در این گذار نه خود را فروختند و نه به مظاهر آلوده کننده، آلوده شدند، برای مثال دو بزرگ را انتخاب کرده به اختصار در موردشان مطالبی چند بیان می کنم.

اولی مارتین لوتر کشیش آلمانی از بزرگان مکتب مسیحیت پروتستان می باشد، مردی که در مقابل خرید و فروش دین در مقابل کلیسای کاتولیک ایستاد، نهراسید، اشتباهاتی داشت اما خودش به صراحت بیان کرد که مشی مردم باید حرکت برای خودشان و مهرورزی به یکدیگر باشد و فروش دین به هر شکلی رذیلتی است، این مرد احترام به اموات و مکانها و اشیاء را که کلیسا ممر درامد کرده بود،کاری عبث دانست تا دست دزدان دینی را کوتاه کند.

دومی سر توماس مور فیلسوف و سیاستمدار انگلیسی و نویسندهء کتاب اتوپیا یا آرمانشهر، مردی که به صدر اعظمی انگلستان رسید، اما حاضر نشد از هنری هشتم که قانون را به دلخواه خویش تغییر داد، حمایت کند و برای همین نیز سر بر گیوتین نهاد، و چه بجا اراسموس او را مردی برای تمام فصول خواندتاریخ اروپا پر است از این انسانهایی که در همه چیز تشکیک کردند و بمرور توانستند،آزادی این درفش پاره پاره از جور ستمگران را در آغوش کشیده و زندگی انسانی را بعدی ژرف و عمیق ببخشند.


تغییرات اجتماعی

عموما تغییرات اجتماعی از قشر فرادست به منظور رفاه بیشتر برای خودشان ایجاد می شود و پس از چندی بمرور این طبقه، تغییرات را به طبقهء فرو دست القاء می کند، اما بدلیل اینکه وقتی تغییرات شروع می شود عموما سرعتی فراتر از انتظار می یابد، آنگاه خود ایشان بزرگترین مانع تغییرات می شوند و برای خاموش نمودن تغییرات، شوربختانه نیروی سرکوبگرشان را نیز از طبقهء فرو دست انتخاب می کند و این طبقه به سرکوب مردمان هم طبقهء خویش می پردازد و در نهایت دور تسلسل بر روی روال خویش می افتد، و دوباره جامعه ای پدیدار می شود که در آن مردم بدنبال ناجی می گردند که تغییرات رخ داده در گذشته را خنثی و یا بکل عوض نماید.

در جوامع مدرن، احزاب شکل گرفته که وظیفه شان رصد اجتماع و بدنبال آن مرتفع نمودن نیازهای اجتماع بر مبنای آن است، بدینسان جامعه مدام خواستهء خود را می یابد و همه منتفع می شوند، البته نباید فراموش کرد که این داستان در پیشرفته ترین جوامع نیز نسبی است، یعنی به هر روی باید پذیرفت هیچ جامعه ای به جامعهء مد نظر افلاطون و آرمانشهر منظور نظر او نخواهد رسید، به هر روی در حکومت اگر قانون نهادینه شده و اسطوره سازی از بین برود، جامعه تا حدی روی آرامش را خواهد دیدنباید فراموش کرد، شروع این مدل همواره از خانواده صورت می پذیرد جایی که انسان آماده می شود تا در اجتماع نقشی درست ایفا نماید.


جهان سلسله ایست تکرار شونده

پدرم می گوید:

جهان سلسله ایست تکرار شونده،

فرقی ندارد، ابراهیم، موسی و یا حتی مسیح با دم حیات بخش باشی،

ابراهیم را قومش با دست خویش به مسلخ برده در آتش نمرود افکندند

و موسی،

چون آواره ای به تمنای معجزه ای برای اثبات خویش به مردمش، دست به دامان خدا در طور،

و اما عیسی

در مکر حواریون، صلیب بر دوش به بالای گلگتا در اورشلیم مقدس، تاوان اندیشه اش را با جان پرداخت،

می بینی فرزند، چه تماشخانه ایست جهان، محتوی یکیست، تنها فرم ها عوض می شوند

و من حیرت زده می گویم:

یعنی دگر اندیشان می آیند و می میرند و ما هنوز، راه رستگاری را در آسمان می جوییم،

پدرم با تلخند می گوید:

فرزندم، جهان سلسله ایست تکرار شونده.

عمر بر باد مکن بر گرفته از رباعی خیام

زندگی یعنی در لحظه بودن با نیم نگاهی به آینده با توجه به پایش گذشته، در حالی که می دانی، همهء گذشته، حال و آینده پوچند، نه من و نه هیچ چیز دیگری معنایی حقیقی نداریم، مجازهایی هستیم در توهم دانستن حقیقت.

حقیقت اما چیست؟

پاسخ:

حقیقت موجودیست که می بایست قائم بخود بوده در تمامی ازمنه و ما بین تمامی انساب یک مفهوم داشته باشد و هیچ وقت تابع هر کسی از ظن خود هم نمی شود. آنجایی که مفهوم هرکسی از ظن خود در میان می آید، هر چه که باشد، مجازست و هیچ مجازی شایستهء مردن و یا کشتن نیستدر نهایت زندگی همانست که مولانا گفت هیچ او معتقد بود از ما مهر و محبت فقط می ماند که بگمان من این هم فانتزی او و همگان است در جاودانگی، چرا که او هم توهم مفهوم حقیقی داشت از زندگیاما آیا ما مجاز به زندگی بطریق هر آنچه فکر می کنیم، هستیم؟

بله به شرط درگیر بودن خودمان، در غیر اینصورت باید تابع قوانین تجارت باشیم، چیزی می دهیم و در مقابل نیز مواردی را می ستانیم.

سؤال، با اینکه می دانیم همهء زندگی مجازی پوچست که ره بجایی نیز نمی برد، چگونه و چرا آنرا ادامه دهیم؟

پاسخ

دانستن مجاز بودن زندگی، راهی نیست که ما را به بی اهمیت بودن آن برساند، بلکه به ما می گوید، حال که ماده ای عجیب و غریب و البته کم و تمام شدنی، تصادفی از میان میلیاردها به ما رسیده، باید با شعور زندگی کنیم و راهی را تجربه کنیم که در آن، حالی هم خودمان خوش باشیم و هم اگر توانستیم دیگران را خشنود سازیم.