هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
دنیایی از حرف در این بیتی است که هزار سال پیش فردوسی سروده است، وقتی این چند وقت به دنیای هنر بیشتر توجه می کنم قلبم بیشتر به درد می آید، روزگاری هنر متعلق به افرادی بود که طبقهء فرهیختهء اجتماع را تشکیل می دادند. افراد باید مدارج متعددی طی می کردند تا بتوانایی درک آن نایل می آمدند و اصولاً برخ لاف امروز که هنر را سهل الوصول می دانند تا به مقاصد تجاریشان برسند هنر گوهری نایاب بشمار می آمد و هنرمند کسی بود که در این مسیر نه خودش و نه هنرش را به ثمن بخس نمی فروخت و به قول قدیمیها سنگ به شکمش می بست تا تن به خفت هنر پست و دمدستی ندهد، از این میان یکی می شد مطرب کاباره و دیگری می شود ابوالحسن صبا که در حافظهء تاریخی هنر ایران همواره استاد می ماند، یا بازیگری کسی مانند پرویز فنی زاده می آمد که بازیگری را به هنر تبدیل می کرد و دیگری با خوار و ذلیل کردن خویش دنبال شهرت و پول می گردید. حقیقت این است که بشر از زمانی که ابزار ساخت وقت اضافی بدست آورد تا به مسایٔلی بجز تدارک خوراک و زنده ماندن فکر کند و بدینسان هنر خلق شد و در این میان بتدریج به کمک فلاسفه که آنها نیز محصول فکر و اندیشه بودند، نوعی از هنر شکل گرفت که در آن آرمانهای جوامعشان به اشکال مختلف برای بزرگان بیان و توسط آنها به سطوح زیرین جوامع تزریق می شد که البته به مرور نوعی از هنر نیز در کنار هنر متعالی شکل گرفت تا به فهم مردم عادی جامعه کمک کند یعنی هنر توسط اندیشمندان صاحب جریانی شد که انسانهای فرهیخته به آن فرم و بیان می دادند و بمرور ساده می شد تا به سطوح پایین تر از نظر فکری جامعه میرسید.
شکل دوم بدلیل جذابیت های بصری بمرور صاحب قدرت گردید و توانست حتی خود را از جریان مادر مستقل کند و بدین ترتیب هنر از وادی اندیشه خود را جدا و به رویدادی برای لودگی و با هدف پر کردن اوقات فراغت و کنترل جوامع، بمرور به شنیعترین شکل تغییر کرد و از مرتبتی که بقول حافظ کیمیای عشق بود؛
دست از مس وجود چو مردان ره
بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
به چنان شکلی در آمد که امروزه می بینیم، هر هرزهء بی ریشه خودش را مدعی می داند و به مدد دنیای رسانه خر مهره به الماس بدل می شود و حاصل این تقلب نفرت انگیز، بمرور به نابودی ذایٔقه فرهنگی یک مملکت تبدیل شده است و در جایی که به دلیل عدم آموزش مبانی هنر به آحاد کشور نیز سطح درک افراد اجتماع به حدی نازل شده است که دیگر نمی توانیم تفاوتی ما بین هنر اصیل و شخصیت ساز با هنری که حتی دیگر وجههء سرگرمی نیز ندارد قایٔل شویم، در این بازار آشفته که امروزه پدید آمده است بی کیفیت ترین محصولات فرهنگی را به خوردمان می دهند و ما نیز از آنجایی که تنها ذایٔقه سطحی و دم دستیمان تربیت یافته است به پای اینان وقت و سرمایه مان را می ریزیم و در طرف مقابل هنرمندان صاحب تفکر و کار شکیل را به روشنفکری متهم نموده تا آنان را در تنگنای زندگی قرار داده تا ایشان نیز تنشان را به این آلودگیهای محیطی آغشته نموده و بمرور خودشان را به لجن بی اندیشگی دچار نمایند.
آری اینچنین هنری که قرار بود بقول این بیت؛
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
به راستی ما چه صفات بارزی در خود می بینیم که اینگونه به اشاعهء خودمان ادامه می دهیم، آیا نتیجهء این نارسیسیسم افراطی در حوزه های مختلف در نهایت به دیکتاتوری فردی و اجتماعی در ما نخواهد رسید، این سیٔوالی است که در این مقاله می خواهم پاسخی برایش بیابم، فلذا به برخی مواردی که ما را به این درجه از خود شیفتگی بدون پشتوانه رسانده است اشاره می کنم و آنها را با مدل منطقی اش در جهان به مقایسه می گذارم، باشد که موجب بیداری ما از این خواب خود خواسته گردد.
۱- ما همواره بیان می کنیم که روزگاری امپراطوری جهانی داشته ایم و دنیا تحت سیطرهء ما بوده است پس امروز باید اول مردم خودمان به این مطلب ببالند و بعد جهان این را معترف باشد. توجه داشته باشید که با این منطق مردم بسیاری از کشورها باید خود را از دیگران برتر بدانند چون روزگارانی در گذشته آنها نیز دارای امپراطوری فراگیر بوده اند.
۲- در حوزهء کلام و سخن برای یکدیگر فهمی بیشتر، جهانیان زبانی ساده از نظر یادگیری را پذیرفته اند. باید توجه داشت که این زبان برآمده و ساده شدهء بسیاری از زبانها بوده است به همین دلیل نیز مردم در کشورهای مختلف امروزه راحت آنرا می پذیرند و آنرا به هیچ عنوان استیلای جامعه ای بر جامعهء دیگر نمی دانند و با حفظ زبان خویش، تمامی کوشش خود را در راستای فراگیری این زبان بین المللی انجام می دهند، در حالیکه در کشور ما نه تنها تاکیدی موثر بر یادگیری این زبان نمی شود بلکه در اقدامی احمقانه و خنده دار زبان خودمان را از واژگانی که امروزه بخشی از فرهنگ گفتاری ما شده است به قول خودشان پالایش می کنند.
۳- در حوزهء فرهنگ که اوضاع از این مسخره تر است، برای مثال در موسیقی پس از سالیانی بسیار طولانی، در جهان یک تفکر مشترک پیدا شده است که با موسیقی فولکلور دیگر نمی توان پاسخگوی ذایٔقه جهانیان بود، ضمن حفظ موسیقی فولکلور به عنوان میراث ملی، تمام اهتمام جامعه را در جهت موسیقی بین المللی گزارده تا بتوانند در بازار فرهنگی نوین تشکیل شده در جهان سهم بیشتری داشته باشند، کافی است که به آمارهای اقتصادی و همچنین میزان اثر بخشی هنری در جوامع دیگر با جامعهء خود بپردازیم تا به نهایت کج اندیشی مسیٔولین و جامعهء خودمان پی ببریم. در کشور ما آنقدر آش ملی گرایی شور می شود که هنرمندان دغل باز نیز به تنور این واژهء ملی گرایی می دمند تا هنر نداشتهء خویش را به ضرب و زور رانت حاصل از این واژگان به خورد ما مردم بیچاره بدهند، در حالیکه اگر آنها به قافلهء جهانی می پیوستند چه مقدار فرصت برای ما ایجاد می گردید تا علاوه بر اشاعهء فرهنگمان به مقاصد تجاری نیز دست پیدا کنیم و در ضمن بواسطهء هنر بکر و خلاق ما نیز از حض بیشتری بهره مند می گردیدیم.
۴- در صنعت نیز، در حالیکه بمانند هنر، تمامی جوامع پیشرفته و مترقی تنها راه بقا را ورود در کنسرسیوم های بین المللی به جهت دستیابی به بازارهای بزرگتر می دانند. ما هنوز دنبال خودروی ملی، چادر ملی، شبکهء اینترنت ملی و هزاران مدل ابلهانهء ملی هستیم، چه واضح است با ورود به جریان بین المللی دیگر جایی برای اظهار فضل شخصی نمی ماند، آنجا میدان اندیشه است و دانش، پس چه بهتر که بواسطهء حفظ منافع اندکی بیشرف ما مردم نیز بناچار واژهء ملی گرایی را قرقره کنیم.
۵- در زمینهء آموزش که مشتمل بر علوم پایه و انسانی می باشد، جایگاه ما و برد ما در جهان چیست و اصولاً سهم ما از میزان دانش و ارتقای سطح آن در جهان کجاست، برای مثال در حالیکه هنوز هیچ برند قابل رقابت در زمینه های پزشکی، داروسازی، علوم پایه و همچنین علوم انسانی مانند جامعه شناسی، اقتصاد و الخ با جهان نداریم مدام دم از بالا بودن سطح سواد جامعهء خودمان میزنیم. آیا اینهمه ادعا نباید خودش را در زندگی آحاد جامعه نشان دهد.
۶- در ورزش که امروزه علاوه بر سرگرمی به محلی برای تبادلات اقتصادی و فرهنگی تبدیل شده است ما هنوز دنبال اشاعهء آیین جوانمردی و پهلوانی هستیم. در حالیکه جهان بدنبال فراگیر کردن ورزشهایی است که در آن تولید ثروت وجود دارد ما رییس فدراسیون ورزشهای زورخانه ای در جهان می شویم و از جیبمان نیز هزینه می کنیم تا آیین فتوت در جهان پایدار بماند.
۷- در خانواده هایمان که اجزای جامعه هستند چه مقدار دنبال شنیدن حرف یکدیگر و بدنبال آن تصمیم بر مدار دموکراسی هستیم، چه مقدار دغدغهء فرهنگ داریم، کجا به ما اجازه می دهند چیزی را که دوست داریم انجام دهیم، همواره باید مطیع باشیم و از بزرگتر به صرف اینکه ما از نظر مالی به او وابسته ایم تبعیت کنیم و در این میان آنچه که البته جایگاهی در ما ندارد مکالمهء دو یا چند طرفه است و مقایسه کنید این را با جوامع مترقی که برای همه حق سخن قایل هستند و در نهایت با یک آزادی درست به یک نتیجهء درست تر می رسند.
حال با خواندن این اندک که از میان انبوه از مسایل برگزیدم آیا هنوز ما برترینیم، اگر پاسخ آری است پس من نیز باید بسان خیام شاعر ایرانی بگویم که:
با این دو سه نادان که چنین می دانند
از جهل که دانای جهان ایشانند
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نه خر است کافرش می خوانند
و اما با یک نگاه بیرونی بدون تعصب به جامعهء خویش در می یابیم که به مدد نارسیسیسم افراطی در ما، قطار دیکتاتوری تا به امروز با سرعت تمام در حال حرکت است و تنها با تغییر این رویه است که بمرور به قطار دموکراسی جوامع مدرن متصل شده و از عواید آن نیز بصورت جمعی منتفع می شویم، و در صورت کلی نیز باز تولید دیکتاتوری را متوقف خواهیم کرد.
مولانا را دوست دارم نه به این دلیل که او را مهمترین شاعر عارف مسلک پارسی زبان می دانند چرا که اصولاً به گرایشات فکری که در آن نشانی از حتمیت و قطعیت وجود دارد اعتقادی ندارم، مولانا را دوست دارم چرا که در یک شورش جالب توجه به جزم اندیشی، بسته بودن ذهن و حتمیت در دانسته هایش پایان می دهد و با نفس یک لولی وش عامی، به تمامی مناصب خویشتن پشت پا زده و به جرگهء دگراندیشان همیشه متهم به شرک تاریخ می پیوندد، مولانا را دوست دارم چرا که به جای یافتن خدا در خانه ای بس بعید چونان منصور حلاج خود را خدا می داند و شعار اناالحق می دهد، او بدنبال خدا در سرزمینی دیگر نمی گردد، در حالی که در کنارش همنوعانش به بندهای ساده زندگی اسیرند، او دربارهء معراج روح و یافتن فرا واقعیت سخن نمی گوید، او قلندر وار به میان جامعه می شتابد و در بین مردم میزید و جزیٔی از آنها می شود و دستار، جامه ٔ دلق، دگم اندیشی را برای فروشندگان باقی می گذارد تا شرفشان را بفروشند و با آن جیفهء چند روزه ای مهیا نمایند.
مولانا را دوست دارم چرا که گفت:
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند
دیگر حتی رویای آزادی هم نداشتیم، فقط می خواستیم زنده باشیم چگونه بودن دیگر محلی از اعراب نداشت، حالا زمان فخر فروشی شده بود، ده کوچکمان شهر شده بود و ما همگی روزها در شهرمان به غارت هم مشغول بودیم و شبها خواب ده مان را می دیدیم. جهانی از واژگان ساختیم ،تا زندگی بهتر شود، اما به اسارت رفتیم و غارت شدیم، این بود سرانجام مردمی که یکشبه به رویای رسیدن به واژگانی، مفلس شدند. کسی از جمع پرسید نظر شما چیست حضرت استاد و من سراسیمه از رویای خود بیرون آمده و گفتم؛ من، من، راستش را بخواهید من همان ده مان را می خواهم.
همواره سینما برایم پدیده ای حیرت آور بوده است، بسیاری از فیلمها را در خاطر دارم که دوست دارم در موردشان بنویسم فیلم هایی که مرا به بلندترین قلل خیال برده و از آنجا با بالهای اندیشه و شعور از یکسو و لذت و شور از سویی دیگر به پرواز در آورده اند، دوست دارم از کوسهء جنوب بنویسم که در آن عاشقانهء دو کودک را نشان می دهد و یا از عاشقانهء داش آکل حرف بزنم که عشقش را به خاطر معشوق با خود به گور می برد، اینها تازه سینمای ایران است که باید دنبال کرد اما مگر می شود از سینما نوشت و از سنگام ننوشت جایی که دوست سوندار می خواند و قلب را آتش می زند:
دوست دیگر دوست نماند
عشق دیگر عشق
ای زندگی، من دیگر به تو اعتماد ندارم
آن امانت عشقی رو که سپردم و رفتم
مگر به تو نسپرده بودم، ای دوست
آری دوست من، تو بودی، خود تو بودی
کسی که در راه زندگی همسفر من شده بود
دوست من تو بودی، خود تو بودی
همهء رازها فاش شد، دیگر هیچ رازی وجود ندارد
ای زندگی من دیگر به تو اعتماد ندارم.
وقتی می نویسم حتماًباید از یوجیمبو نیز بنویسم، در جایی که قهرمان آن مردی مفلوک که زنش را در قماری که برای رهایی از فقر باخته است و در پس خانهء جدید زن با تحقیر مداوم زندگی می کند، دوباره به هم می رساند. آری مگر می شود از یوجیمبو نوشت و از می خواهم زنده بمانم ننوشت که در آن فقر زنی را به صندلی الکتریکی می رساند.
آیا کازابلانکا را دیده ای و ریک را می شناسی، می دانی از دست دادن عشق و خیانت نکردن چه بهایی دارد، عشق خالص رت باتلر به اسکارلت اوهارا در بر باد رفته را با چه منطقی می توان توجیه کرد و میزان آزادیخواهی اسپارتاکوس و ویلیام وا لاس را کسانی درک می کنند که آزادی این درفش پاره پاره از جور ستمگران را نداشته باشند و رنج کشیدن تامس مور را در مردی برای تمام فصول کسانی می فهمند که در سیطرهء حکومتی ظالم قرار دارند. اینها تنها بخش بسیار ناچیزی از هنر متعهد است که سعی در نمایش درد و رنج بشر دارد.
و در آخر;
سینما برای من با سرگرمی شروع و به روشی موثر
برای بیان اندیشه تبدیل شد.
از فیلمهای کوسهء جنوب، داش آکل، سنگام، یوجیمبو، می خواهم زنده بمانم، کازابلانکا، بر باد رفته، اسپارتاکوس، شجاع دل، مردی برای تمام فصول و سریال در برابر باد در متن با لا بهره گرفته شده است نامهای استفاده شده در این متن مربوط به نام شخصیتها در این آثار می باشد همچنین پدید آورندگان این آثار به ترتیب عبارتند از سامویٔل خاچیکیان، مسعود کیمیایی، راج کاپور، اکیرو کوروساوا، رابرت وایز، مایکل کورتیز، ویکتور فلیمینگ، استنلی کوبریک، مل گیبسون، فرد زینمان و جرج تی میلر.