یاران به کوچه رندان گذر کنید،
آنجا دمی به بزم بزرگان نظر کنید،
حافظ به گور خویش، نشسته فال می فروخت،
سعدی می زده مست مست، بر بخت خویش در عیان، می گریست،
در گوشه ای دگر نگه بین، خیام عشق،
نرد باخته در مصاف جهل،
بنشسته در عزای نفهمی خلق،
فردوسی بزرگ، آه کشان در هر نفس،
می گفت که این سرانجام ما نبود،
مردم، ولی همه شاد،
از چه!
خود سئوال؟
بنشسته جملگی هله خوان بر مزار خویش،
امروزه روز، مسخ و میان مایه گی فر است،
امروزه، روز شادی بر مردگی رواست،
امروزه روز، جهل پادشاه کشورست،
امروزه روز، وطن دست اشقیاست،
سعدی و حافظ، خیام و دیگران،
شمع محافل قبرستان میهن اند،
یاران به کوچهء رندان گذر کنید،
اینبار دمی، به تامل نظر کنید!
عادت چیز بدیه، راستش آدم را مسخ می کند و ابله.
بذار یه مثال بزنم تا ببینی عادت با آدم چه می کنه، در طول تاریخ از یه جایی آدمها بنا به جبر به دو دسته تقسیم شدند، ارباب و رعیت، اینکه خود این تقسیم بندی چقدر منزجر کننده است به کنار، از آن مشمئز کننده تر اینه که نوکر یا همون مخدوم به این رابطه افتخار کنه و اینرو جار بزنه که من نوکرم، من اربابی دارم که بهترینه.
یعنی ببین آدم را به چه حدی از حماقت می رسونن که خودش با تمام وجود فریاد میزنه و این رو درعلن بیان می کنه، درست اینجاست که آدم دوست داره اصلاً انسان نباش.
رسم جالبی بود، آموزش از نوجوانی شروع می شد و وقتی کامل می شد که شخص از میانسالی عبور می کرد، بدین ترتیب تنها کسانی به مرتبت عالی در هنر می رسیدند که هم لیاقت خود را اثبات کرده هم بر شهرت بی حد و حصری که بدانها هجوم می آورد براحتی غلبه می کردند بدین ترتیب فلسفهء هنر برای هنر شکل کاملی یافته و جامعه نیز بمرور از این ایده منتفع می شد.
اما بمرور بجای هنر برای هنر، هنر برای مردم و بعدتر هنر برای حکومت شکل گرفت که در حالت اول لمپنیسم از میان مردم به میان هنرمندان آمده چرا که مردم منبع تغذیه هنرمندان بودند و بالطبع برای خشنودی ایشان به هر کاری دست می زدند و اینچنین طبقه ای از هنرمندان بی ارزش حاصل شدند و اما دستهء دوم که بیانشان این بود با اینکار بمرور هم حاکمان را نرمخو و مردم دوست می کنند و هم آثارشان بی گزند باقی می ماند، اما آنچه که بدان توجه نداشتند اصالت هنر بود که از درون بدون دستور سرچشمه می گیرد و اگر این را از هنر بگیریم و هنر را دستوری بنماییم نامش هنر نیست، تجارت است که طبعاً بی بو و بی خاصیت است و هیچ جریانی نمی سازد و بعد از مرگ هنرمند درباری به بوتهء فراموشی سپرده خواهد شد.
تاریخ ایران و جهان پر است از این آدمها و فقط بزرگان در بزنگاه ها درست تصمیم می گیرند و به نیکی جاوید می شوند، از باقی نامی می ماند تا آیندگان برای لعن و نفرین انسان کم نیاورند.
پیرامون آیه دوم سورهء حشر که بیان می دارد
می شود بدین صورت تفسیر نمود، البته نباید فراموش کرد که این آیه به انحاء مختلف در سوره های دیگر بیان شده است اما در محتوی همه یکسانند و آن دلبستگی بشر به ظواهر و خود مرکز پنداری جهان برای زورمندان فاسد و در نهایت هبوط و افول تمامی این فرهنگها و خرده موجودات خود بزرگ بین توسط روال طبیعی جهان است. بدین منظور بد نیست اندکی با برخی مفاهیم آشنا شویم و بعد با غور و تفکر بیشتر شاید راهی بیابیم که هم از زندگی مادی منتفع شده و هم برای عقبی احتمالی آماده باشیم. برای این منظور کافیست به یک بیماری که اینروزها برای بشر غوغا کرده و دغدغهء او گردیده است اشاره ای بکنم، سرطان عصیان سلولهای بدن است علیه شرایط نامناسبی که بدن بدلیل عموما رفتار نادرست انسان برایش پیش می آید، این مطلب قابل تعمیم است، اصولا نکته ای جالب است، تمام فرهنگها رشد می کنند تا زمانی که می آموزند و مدعی نیستند و خود مصلحند، بمحض ایستایی نقطهء افول فرهنگ و بدنبال آن اجتماع خوابزده فرا می رسد، قرآن برای نمونه از پیامبرانی نام می برد، که همگی علیه فرهنگ منحط جامعهء خویش عصیان می کنند و مطابق تمامی سنن پیشینیان که مقابل هر تغییری مقاومت می کنند، با مقاومت مواجه می شوند و بدینجا نیز بسنده نمی کنند و علیه تغییرات مثبت موضع گرفته و در نهایت همانی می شود که بر سر قوم عاد و ثمود و دیگران پیش می آید و اما در این میان داستان قارون داستان جذابیست، ثروتمندی که از جامعه ارتزاق نموده و فربه شده است، چونان سلولهای سرطانی فاسد می شود، به درمان وقعی نمی نهد و خود را در اوج می بیند و سلامت، و بری از آموختن و اصلاح و این درست نشانه های زوال هر فرد و جامعه است، و زمین که تنها عنصر همیشگیست در تمامی داستانهای اینچنینی، دهان گشوده او را و تمامی ارکانش را می بلعد چنانکه از ازل نبوده است، در نماد شناسی زمین مادر است و خالق و همیشگی، او هیچگاه از بین نمی رود و ناپاک نمی شود و خود هم حاکم شرعست و هم مجری قانون و بدین ترتیب فرهنگ منحط را پاک می کند و بجایش فرهنگی دیگر را در طی زایمانی سخت از میان خاکسترهای فرهنگ مرده متولد می کند و اما وظیفهء بشر مطالعهء تاریخ و کند و کاو نقایص ابناء آدم ابوالبشر است و عبرت گرفتن از آن که البته، زهی خیال باطل.
دهان ماهی پاره شده بود و ازش خون فواره میزد، قلب کوچیکش داشت تند تند میزد، به اطرافش که نگاه کرد، چهرهء ویران خانوادش رو می دید که داشتند مویه می کردند و کاری هم از دشتشون بر نمیامد، برای آخرین بار خواست تلاش کنه تا شاید از این مهلکه نجات پیدا کنه، اما قلاب بدجوری گیر کرده بود و با تقلایی هم که کرد ، صیاد متوجه شد و شروع کرد به جمع کردن ریسمان، ماهی که از آب بیرون اومد تازه فهمید پاره شدن دهانش پیش خفگی هیچی نبوده، دیگه براش مسجل شده بود که این آخره راه یه نگاه به پهنهء دریا انداخت به جایی که تمام آرزوهاش اونجا بود و بخاطر یه کرم همش نابود شد، خاطرات زندگیش به سرعت برق از پیش چشمش عبور کرد و اشک از چشمانش جاری شد و این پایان زندگی ماهی بود.