می شود غزلی نه بیتی سرود که فقط سه بیت آن برای اینکه انسان دفتر نصایح را برای تمام اعصار ببندد و آدمی را اگر شعور داشته باشد عروج دھد از مرتبت حیوانیت به ملکوت انسانیت که باید رند عالم باشیم و البته حافظ.
با ھیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نھان ندارد
ایستاده بر دروازهء ابدیت،
باور ندارد کــه بازگشتی نیست،
در ماتمش مرگ را دیدم کــه مویـه می کرد
و من در یک مالیخولیای شیرین،
بـه انتظار در کوچـه پس کوچـه ھای خاطراتش در خیال وصال در تنھایی جنون عشق ره می نوردم،
تا شاید روزی از در باز آید و مرا در آغوشش میزبانی نماید.
زندگی و اصولاً طبیعت مفاھیم عجیبیند، اگر با آنھا تطبیق پیدا نکنیم، که راستش نمی توانیم بکنیم، بسرعت حذفمان می کنند و ما اسمش را می گذاریم شکاف نسلھا، تنھا یک راه اصولی وجود دارد و آنھم بشیرینی حافظ گفته است:
بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
بیار باده که بنیاد عمر بر بادست
غلام ھمت آنم که زیر چرخ کبود
ز ھر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
مجو درستی عھد از جھان سست نھاد
که این عجوزعروس ھزاردامادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
پی نوشت ١: دیکتاتوری حرکتی سفیھانه برای کند کردن یا از بین بردن این جریان طبیعیست
پی نوشت ٢: دموکراسی ھم ورژن ناقصی از ھمانست که حافظ می گوید
نتیجه:
زندگی و تمام مفاھیمش نسبیند و ھیچ مطلقی وجود ندارد و خودمان را در تنھا مسیر با ثبات و تقریباً پایدار که مسیر دانش است باید قرارداده پر از شک و سئوال باشیم.
ژاپن، ژاپن شد چون انسان درآنجا بدون شرف زندگی نمی کند و خودش را می کشد، اما ما در مثلث، جایزالخطایی، آزمایش و نمی دانستیم، حتی بدون شرف ھم با خیال آسوده زندگی می کنیم و اینگونه ما ھمین که ھستیم تا ابدالدھر خواھیم ماند.
پی نوشت؛
شرف واژه ای بسیار موسع است که موجز آن اینست که؛
نان ھر جایی را به خانه نبریم.
نشسته در آستان ابدیت
رو به نمای ھوس انگیز ھیچ
با دستھایی قریب و غریب
مرگ، با لبخندی مضحک موذیانه که در چشمانش جاری بود، مرا نگریست و پرسید:
چه کشته ای، چه درویده ای
و من، در سکوتی پر از ترس گفتم:
اندکی زمان می دهی؟
و او خندان گفت:
زمان! تو ھزاران سال است که مرده ای .