بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

امید به فردایی که خواھد آمد

اساطیر بغض فروخورده شدهء انسان است، انسان تمام نداشته ھایش را یا در مذھب زندگی می کند و یا در اسطوره سازی، ھر دوی اینھا ِِِرویه ھای یک سکه اند و آنھم انسان نرسیده به آمال، از آنسو وظیفهء جوامع قرار بود این باشد که میزان رویاسازی آحادش را با رسانیدن آنھا به زندگی جبران کند، جھانی که در آن انسان از اساطیر جدا شده زندگی را ھمانطوری که ھست می پذیرد، تنھایی مطلق و با آن کنار می آید، این انسان بی نیازست از ھر اسطوره ای، انسانیست پیشرفته ُمدرن با جھانی جامد ُصلبی و اما برخلاف او جھان انسان دارای اسطوره سرشار از جریان تغزلیُ رنگُ حرکت است و در کنارش سرشارست از شکست ھا و نرسیدن ھا، با امید به فردایی که خواھد آمد.


محرم حرمت

دیریست که بست پنجره فولاد توام،
به حریمت آمدم تا محرم حرمت شوم،
به افسانه می گویند،
کسی در جایی ضامن آهو شد و بدین اعتبار او را می ستایند،
اما تو، همیشه ضامن بقای من بوده ای و به هیچکس نگفته ای،
در آسمان حریمت، گاهی چون پرنده ای جلد، چرخی می زنم

و در دامنت می نشینم،
بدین خیال که دستی بر من کشی و مرا که اهلی تو شده ام، محرم نمایی،
آه، من که بست پنجره فولاد توام،
چه می شود که این محرم حرمت را محرم کنی.


تا دیر نشده

تا دیر نشده
عاشق بشیم و عاشقانه زندگی کنیم،
وقتی از گورستانی گذشتم این بزرگترین حسرت آدمای اونجا بود،
تا دیر نشده

به دیدن معشوق بریم او را در آغوش بگیرم،
لب بر لبش بگذاریم و لحظه ای از دنیا جداشیم
تا دیر نشده
دست گلی رو بگیریم و به یک سفر دو نفره بریم،
وقتی از گورستانی گذشتم این بزرگترین حسرت آدمای اونجا بود،
تا دیر نشده،
با آرام دلی به بلندترین کوه ممکن بریم و بلند بلند با عاطفهء تمام فریاد بزنیم و بگیمما عاشقیم و تنها عاشقان همیشه جاویدند.
وقتی از گورستانی گذشتم این بزرگترین حسرت آدمای اونجا بود،
تا دیر نشده، تا دیر نشده وتا دیر نشده.


این است پایان جهان

مردم آرمیده بر بستری از الکل و افیون،

آزادی و شرافت به بهایی ناچیز داد و ستد می شوند

و مردم، حیرت زده به تماشای جمود نعشی جامعهء خویش نشسته اند

و کرکسان، بر خوان الوان به سور چرانی مشغولند،

مردم آرمیده بر بستری از الکل و افیون،

آزادی و شرافت به بهایی ناچیز داد و ستد می شوند،

شب پیش جنون با جنایت محرم شدند،

دخترکان ماتمزده در بستری هم آغوش با پیرمردان

و پسران جوان، خفته در بستر پیرزنان برای لقمه ای نان،

مردم آرمیده بر بستری از الکل و افیون،

آزادی و شرافت به بهایی ناچیز داد و ستد می شوند

و اندیشه، در زندان تمسخر و تحقیر، به خون خویش نشسته و بر گور خویش ملتمسانه می گوید:

اینک آیا وقت آن نیست که پیامبری مبعوث شود،

اینک آیا وقت آن نیست که خدا از شرم، در ملکوت، در پیشگاه فرشتگان، عذر پرسان به محضر شیطان برود، 

پاسخی از کسی بر نمی خیزد،

خدا کشتهء شرم

و این است پایان جهان،

مردمی که به سراب بهشتی، دنیایشان را فروختند.


آغاز جاودانگی

و من
عشق را در چشمانت دیدم

آنگاه که برای دیدارت به آسمان آمدم،

من عشق را در چشمانت دیدم

آنگاه که تو را در آغوش کشیدم و لب بر لبانت گذاردم 

و با یاد تمامی روزگاران فراق، بوسیدمت،

من عشق را در چشمانت دیدم،

آنگاه که در کوچه های تاریک مغازله روشنایی آوردی،

من عشق را در چشمانت دیدم،

آنگاه که در آمیزشی سحر انگیز،

تن هایمان در هم پیچید،

آنگاه ما بودیم و دیگر هیچ

و این آغاز جاودانگی بود.