بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

تا ابد محروسه

زمانی فکر می کردم مفقودهء ممالک تا ابد محروسه، اخلاق و فرھنگ است، بعدھا اما دریافتم اخلاق و فرھنگ مفاھیمی انتزاعی ھستند که از این ستون تا ستون بعدی تفاوت عمیق ماحوی دارند، به گمان من ھم تنھا قانون است، البته اگر منبعث از علم باشد آحاد جامعه ملتزم آن، که دارای قابلیت سکانداری جامعه به امنیت و آرامش نسبی است.

امثال دکتر الھی قمشه ای، انوشه و ... صاحبان حرفھای جفنگ و خلسه جامعه ھستند و ھدفشان ساخت جامعهء ناله محور است.



بدون رتوش بخوانیم

با دیدن فیلمی در مورد تفاوت نگاه کلمه در نگاه حسین بن علی و ولید بن عقبه، در لحظاتی بی آنکه بدانیم این بخشی از نمایشنامه به قلم عبدالرحمن الشرقاوى است، برخی شور حسینی می گیرند که امام ما اینست و برخی ھم لابد ھمه را از دم تیغ ناسزا می گذرانند کهھمگیتان بروید بدرک، برخی ھم لابد می گویند عجب جملات حکیمانه ای، انسان در کلمات شکل می گیرد معنا پیدا می کند، پس مرگ بھتر است از زیستن در سایه حکومتی که کلماتش و خودش بی شخصیت و جعلیست و فرقی ندارد که اینھا را بگوید، برخی ھم رجوعمان می دھند به ھوشتانه، آرتاخه، بروزیه طبیب و دیگران که ما خودمان یار در خانه داریم چه چه چه.

طرفدار این تئوریھا یا موارد دیگر باشیم، راه ھمانست که گفته اند، برای عدم تکرار تاریخ باید آنرا درست بدون رتوش بخوانیم. 


شاخ، عاج

دوستی داشتیم می گفت آقا من بجای شاخ، عاج در آوردم، شده حکایت ما؛

طرف اومده ما رو نصیحت می کنه که زبان پارسی را به عربی آمیخته نکن و در ادامهء درفشانیشان فرمودند مگر نخوانده ای که اعراب با ما چه کرده اند. ( روز عاشورا کفگیر بدست عکسی از زرررررررررشک پلو با مرغ نذری هر ساله خانهء مادر بزرگشان فرستاده و رویش نیز نوشته: آب الی یوم القیامة شرمندهء توست ارباب.)

- طرف مدام می گوید باید فرهنگ ایران را زنده کنیم، ما هم می گوئیم چشم قربان، بفرمائید یکهزار و چهارصد و اندی سال فرهنگ ممزوج شدهء جدا ناشدنی که اکنون بعنوان میراث بما رسیده و در آن فرهیختگانی هستند که فخر عالمند را چه کنیم.

ـ طرف دو روز پس از دریافت پاسپورت فرنگی، در تمامی امور کشور جدید خودش را بحق با دیگرانی که تمام نسلشان مربوط بدانجاست برابر می داند، حال ما یقه کدام بخت برگشته را و با چه عنوان و حقی بعد از حدود ۱۴ قرن و نیم بگیریم که ایران برای ایرانیست.

- طرف مدام می نالد از اوضاع سخت جامعه و فشاری که دولت بر مردم وارد می آورد، از آنطرف برادر و خواهر خودش در رنجند او می تواند و کاری نمی کند

از این موارد می توان بی حد شمارش کرد. ما اگر خودمان را اصلاح نکنیم، هر سال هم که انقلاب کنیم، همین روزگاری که داریم عایدمان می شود


پشت شاه سلطان حسین صفوی نماز بگزارم بهتر است

طوری از سختی روزگار و پیچیدگیهایش می گوید، انگار ما در گذشته غریق بحر خوشی بوده ایم، سکولار آزاد از تمامی نعمات بهره می بردیم، باورش شده است که انوشیروان عادل واقعا عادل بوده است و در ادوار گذشته میهنمان خوشی آبستن بوده و در زمان وضع حمل، نوزاد پاک نژاد قدم خیرمان را با یک جرثومهء فاسدی عوض کرده اند که بوی تعفنش در مرور زمان منتشر و امروزمان را فاسد و فردایِمان را نابود کرده است.

بدوستی گفتم:

برادر اینقدر که می دوی از برای چیست تو که ملزومات زندگیِ متوسط را داری،

گفت:

برای بهتر شدن،

گفتم:

اینطوری که تا روز گور خواهی دوید.

دیگری اما بهتر پاسخ گفت:

می خواهم همینکه دارم را حافظ باشم،

او را گفتم:

سخنت درست است،

اما چگونه؟

گفت:

نمی دانم با آنارشی انقلاب شاید!

گفتم: خوبست، موافقم،

- برنامه ات چیست؟

- مردمانی که پس از انقلاب کار را دست بگیرند و ما را به ِالدورادو برسانند کیانند و میزان تجربه شان چیست؟

نامهایی را آورد، گفت: برای برنامه هم که هدف سربلندی ایران است ایرانی، پس هر آنچه دراین راه باشد خوش است، بعد از من پرسید تو هم موافقی، مگه نه؟

به ساعتم نگاه کردم گفتم:

می بخشید برای نماز پشت شاه سلطان حسین صفوی می روم که او را با برنامه تر و میهن دوست تر از تو یافتم. 

خرررررررر

مطلبی می گویم این انتهای تفاوت ما است با دنیای غرب و پاسخیست به آنها که می گویند ما تمام منابع را داریم چرا اینقدر بدبختیم. فرض کنیم در آفریقا یک قطعه الماس که اتفاقا بزرگترین الماس صورتی جهان است، پیدا شود قیمتش بدلیل ذات با ارزش آن ۱۰۰۰ دلار است یعنی آن کشور آفریقایی با بدبختی یک مادهء خاص را یافته و به گرانترین قیمت ممکن می فروشد، این قطعه الماس می رود تا لوکزامبورگ به پیش کمپانی الماس تراشی د بیرز با تراش و برند آنها همان قطعه الماس تبدیل می شود به یک کالای یک میلیون دلاری که اتفاقاً به همان کشور صادرکننده باز می گردد. یعنی فروشنده اولیه بخشی از خانه اش را فروخته تا وسایل خانه بخرد، چرا چون او شعور ندارد که بداند داشتن منابع بخودی خود هیچ ارزشی محسوب نمی شود بلکه دانش استفاده از آنست که مهم است.

نتیجه:

غرب دنبال دانشمندش می دود و ما دانشمندمان را با خفت و خواری پشت درب اتاق خر پول خر شانس خر پدر و مادر و کلا ً خرررررررر، عمرش را تمام می کنیم و در کنار مردمانی هم تربیت می کنیم همه مدعی که چون دانش نداریم یا همه چیزمان را مفت می دهیم به غرب و یا مانند اکنون کشورمان شیافش می نماییم. 


((این سیکل ادامه دارد تا جایی که نخبگان حقیقی کشور را دست بگیرند که به عمر ما کفاف نداد، باشد که آیندگان آنرا دریابند))