بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

عمر بر باد مکن (بر گرفته از رباعی خیام)

زندگی یعنی در لحظه بودن با نیم نگاهی به آینده با توجه به پایش گذشته، در حالی که می دانی، همهء گذشته، حال و آینده پوچند، نه من و نه هیچ چیز دیگری معنایی حقیقی نداریم، مجازهایی هستیم در توهم دانستن حقیقت.

حقیقت اما چیست؟

پاسخ:

حقیقت موجودیست که می بایست قائم بخود بوده در تمامی ازمنه و ما بین تمامی انساب یک مفهوم داشته باشد و هیچ وقت تابع هر کسی از ظن خود هم نمی شود.

آنجایی که مفهوم هرکسی از ظن خود در میان می آید، هر چه که باشد، مجازست و هیچ مجازی شایستهء مردن و یا کشتن نیست.

در نهایت زندگی همانست که مولانا گفت هیچ (او معتقد بود از ما مهر و محبت فقط می ماند که بگمان من این هم فانتزی او و همگان است در جاودانگی، چرا که او هم توهم مفهوم حقیقی داشت از زندگی).


اما آیا ما مجاز به زندگی بطریق هر آنچه فکر می کنیم، هستیم؟

بله به شرط درگیر بودن خودمان، در غیر اینصورت باید تابع قوانین تجارت باشیم (چیزی می دهیم و در مقابل نیز مواردی را می ستانیم). 

سؤال، با اینکه می دانیم همهء زندگی مجازی پوچست که ره بجایی نیز نمی برند، چگونه و چرا آنرا ادامه دهیم؟

پاسخ:

دانستن مجاز بودن زندگی، راهی نیست که ما را به بی اهمیت بودن آن برساند، بلکه به ما می گوید، حال که ماده ای عجیب و غریب و البته کم و تمام شدنی، تصادفی از میان میلیاردها به ما رسیده، باید با شعور زندگی کنیم و راهی را تجربه کنیم که در آن، حالی هم خودمان خوش باشیم و هم اگر توانستیم دیگران را خشنود سازیم


لبهایت را ببوسم

آی رفیق چقدر این روزها دلم می خواهد هفت سین هر ساله ات را بچینی و من روبروی خانه ات منتظر که بیایی، ببوسیم همدیگر را و قدم بزنیم تا ته نور تا آنجایی که من و تویی نباشد و هر چه هست همه تو باشی.

آی رفیق صدایم بزن و بگو:

عزیزم

و وقتی صدایت می زنم، بگو:

جانم،

آی جان جانان،

چقدر این روزها دلم هوای تو را دارد که باز بخوانم برایت:

جز در غم تو قدم نداریم

غمدار توئیم و غم نداریم

تا جان نرود ز خانه بیرون

نایی تو از این بهانه بیرون

تا هست ز هستی تو یادم

آسوده و تن درست و شادم

زین پس تو و من و من تو زین پس

یک دل به میان ما دو تن بس

و تو بگویی بیشتر بخوان مهربانم :

و من ادامه بدهم که:

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من از او گر بکشی جای دگر می نروم

و تو بگویی:

مثل یک معجزه ای علت ایمان منی

همه هان و بله هستند و شما جان منی 


و باز قند در دلم آب شود و لبهایت را ببوسم

و تو بگویی:

تا نور مطلق شدن من منتظرت می مانم

تقدیم به دختری که عاشقم کرد و عاشقم شد پرواز کرد رفت جایی که برای ھمیشه منتظرم خواھد نشست

شروع کردم بخواندن شعر منزوی: 

شکوفه ھای ھلو رستــه روی پیرھنت

دوباره صورتـــی صورتی است باغ تنت

 دوباره خواب مــرا مــی برد که تا ببرد 

به روز صورتیت رنگِ مھربان شدنت 

گفت:

چقدر قشنگ شعر و چقدر خوب خوندی،

نفسش بالا نمی اومد،

اما با لحنی که سعی می کرد ھماھنگ باشه با نفس کشیدنش،

گفت:

دوست دارم

طوری او و سین را کشید که به جانم نشست،

ھمیشه نگفته می فھمید چی می خوام، دوباره تکرار کرد،

دوست دارم

گفتم:

من ھم دوست دارم

براش سخت شده بود فراق بینمون، 

ھمیشه می گفت که بی دلیل عاشقتم،

تو خود من ھستی،

سرم داغ می شد قلبم تند تند می زد،

دیگه ھیچی حس نمی کردم فقط او بود او و یک فضای لایتناھی از ھرچیزی که به او ربط داشت،

عشق رو طوری معنا می کرد که آخرش دوست نداشتم،

مدام از منزوی می خوند که: 

گل شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه دیدارت

شروع وسوسه ای در من، به نام دیدن و چیدن بود 

می گفتم از خداحافظی نگو بذار ھمیشه با ھم بمونیم، 

می گفت عشق یعنی ما یکی بشیم، 

الان کالبدامون دوتاست و روحمون یکی، باید این دو ھم یکی بشن، 

گفتم باشه، پس بذار کالبد من فنا بشه، 

گفت، فردا انجامش می دیم، 

فردا کالبد او رفته بود من درونم حس می کردم نور او رو، 

زیر لب شعر شفیعی کدکنی که دوستش داشت زمزمه می کردم: 

سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ھا، به باران

برسان سلام ما را 

 


همه چیز از آنجا شروع شد

از دریا به میهمانی، به خانه ام آمد 

ناخوانده بود

اما

با خود

نور امید پرواز، تحفه آورد

برایم از غربت دریا گفت 

و اینکه آسمان دریا مرا انتظار می کشند

سرم را که برگرداندم

بوسه ای بر گونه ام زد

و سوار بر امواجِ باد به دریا بازگشت

به جایی که همه چیز از آنجا شروع شد 


مرغ خوشخوان

خوشمان بیاید یا نیاید از شجریان، او خودش و شخصیت کاریش را حفظ کرد، به این تصنیف زیبا با صدای او گوش می دهم (مرغ خوشخوان) در حالی که سیل اشکم روان است، شعر محشر حسین منزوی (شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت) را در یاد می آورم که بصورت محشری نشان داده است که دراین ملک دگراندیشان راچه کرده اند؛

- عماد الدین نسیمی را در حالیکه می خندید پوست از تنش جدا کردند.

- مسعود سعد سلمان تقریباً عمر مفیدش را در زندان و به رنج گذراند.

- حافظ بزرگ اسیر روزگار حاکمیست که یک روز متشرع است و روز دیگر بی دین.

- عطار نیشابوری این شوریده حال آسمانی را یک نادان به کام مرگ می فرستد.

- طاهره قرة العین، بانوی نو اندیش را بجرم افساد فی الارض خفه کرده جسمش را در چاه می اندازند.

- فرخی یزدی را به جرم اندیشه ای دیگر می کشند و در لامکانی به خاک می سپارند

و این داستان هنوز ادامه دارد... 

اما همهء اینها چنان که قبلاً گذشت باز هم خواهد گذشت و سر آخر آزادی و شعور است که باید بر جامعه حاکم شوند، این مانند روز روشن است، فقط مردم باید بفهمند با هر اندیشه ای برای زندگی در کنار هم؛ تنها فهم لازم است و انسانیت