بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

یا مذهبی و یا لامذهب باش!

تکلیفم با دو قشر از تمام جوامعی که در آنها بوده ام همواره روشن بوده است و از قضا اینها در تمامی جوامع خودشان از بیچارگانند.

۱مذهبیون حقیقی، که عمدتاً یک خط از پیش تعیین شده را گرفته تا انتهای آن خط مقید می روند.

۲غیر مذهبیون حقیقی، که از قضا ایشان نیز به یک استانداردی مقیدند که آنرا نیز می توان درک و فهم کرد.

و اما:

تمام بیچارگی ما از ابن الوقتهایست که هم صاحب قدرت و هم صاحب مکنت هستند، کسانی که از هرچیزیی اندکی که به صرفه باشد برداشته و مانند آفتاب پرست به رنگی در می آیند.

مثال: شخصی می گوید من طرفدار عقل هستم و تنها خدا را هم قبول دارم.

سئوال : چرا خدا را قبول داری وقتی عقل می گوید، وجود هر چیز و یا هر کس تابع سنجش آن توسط قوای جسمیست. در حالی که مبرهن است اگر خدا را قبول داشته باشی واسط او را نیز باید بپذیری، چرا که در این مورد حداقل عقل سلیم می گوید، شاید ای بسا آثار خدا طوریست که من نوعی قادر به دریافتش نیستم و دیگری که از قضا شهره به سلامت نفس می باید باشد، واسطیست برای این فهمِ از خداوند.

اما او چرا این واسطه ها را نمی پذیرد؟

پاسخ:

چون آنگاه باید تابع استاندارد های یکی از طبقات مشروحه گردد و با پذیرفتن مسئولیتهای آن طبقه از زندگی انگلی و آویزان دست برداشته بهای فکر خویش را بپردازد


ِ 


اشتباه چیست؟

فرھنگ دھه ھا و ای بسا سده ھا طول می کشد تا ذره ای پایدار بجلو رود اما نابود شدنش به آسانی و کافیست شب چراغ را بجای خورشید معیار نور کرد، به ھمین سادگی سر از ناکجا آباد فرھنگی در می آوریم. 

مثال ١۴٠٠ سال فرھنگ و اندیشهء مذھبی در گرایش اسلام وارد کشور ما شده است، به استثنای چند سدهء نخست که جنبشھایی علیه مذھب شکل گرفته است که البته بخشی از آنھا به نحوهء عملکرد مجریان بوده نه به اساس و بنیان مذھب اینک صاحبخانه شده.

اما آنچه اینک در سطح جامعه در حال رخ دادن است و عمق ندارد نفی تمامی آنچه که در این قرون در لوای مذھب رخ داده است و در اصطلاح تبلیغ یکنوع شلختگی فرھنگی و بازگشت به گذشته ای که ھیچ اطلاعی از عملکرد آن موجود نیست یا اگر ھم ھست برد آنچنانی برای نفوذ به قلب اکثریت جامعه را ندارد.

حال سئوال اینست که چرا در جامعهء فعلی دیگر زبان مذھب بدین شکلی که تبلیغ می شود برد ندارد و حتی اگر راست اندیش باشیم در فرقه ھای مقابل مذھبیون ھم چیزی در چنته شان موجود نیست، پاسخ اینست که ھمگی دارای اشتباه واحد ھستند، داخل پرانتز تا آنجایی این اشتباه پیش رفته که خانواده ھا ھم به ھمین گرفتاری دچار شده اند.

اما این اشتباه چیست؟

نامش را می گزارم

فرھنگ یا تربیت واحد!

یعنی چه؟

یعتی فرھنگ، اندیشه، صنعت و ھر نسخهای  که کارائیش در یک دورهء طولانی برد داشته باشد.

که خوب با توجه به اینکه در زمانی زندگی می کنیم که سرعت تغییر و تحول در ھمه چیز از تغیر نسل تا تغییر در صنایع از سده ھا به دھه ھا و اینک به کمتر از دھه و حتی با اندکی وسواس به کمتر از دو یا سه سال و در برخی موارد حتی به سال رسیده است، دیگر اندیشهء واحد نمی تواند در تمام ابعاد جامعه پدیدار شود و برای تمام جامعه یا خانواده مدت مدیدی نسخه ای شفا بخش بماند، در عصر حاضر در تمامی جوامع و خانواده ھای پیشرو، مدیریت پذیرفته تغیر ناگزیر و بروز شدن ابتدا از راس شروع و مداوم است و برای تمامی اجزاء مفھومی بنام تربیت اختصاصی وجود دارد و بدینسان جامعه و خانواده در یک حرکت ھمیشگی با ھم بجلو حرکت می کنند و دیگر مفھومی بنام تربیت واحد کارایی ندارد و بدینسان نارضایتی مداوم بجای کار مداوم جایگزین شده است تا شاید دیگران کاری بکنند که این ھم امری محال است.

خلاصه راه نجات در تغییر، بروز شدن مداوم و در نھایت فرار از تعصب برآمده از جھل و ورود به سایه سار دانش حقیقی می باشد. 


استاد عزیز با عرض سلام،

مستحضرید چنانکه حضرتعالی استاد معارف ھستید، ادیان کارکردی داشته، دارند و خواھند داشت. برای بررسی سیاھی یا سپیدی نقش ادیان در ظھور، شکوه و یا افول تمدنھای بشری نیازمند یک بررسی و مطالعهء چندین دھه ای توسط متخصصان این ساحة ھستیم که البته بخش زیادی از آن توسط بزرگان صورت گرفته که کافیست بدان رجوع کنیم.

کارنامهء جمھوری اسلامی بعنوان حکومتی دینی بد یا خوب تنھا ذره ای در عرصهء تاریخ بشری محسوب می شود که تنھا وقتی به پایان رسد می تواند مورد ارزیابی درستی قرار گیرد، آنھم نه بعنوان نمایندهء دینی که مدعی آن ھستند بلکه تنھا بعنوان یکنوعی از حکومت.

اما در باب خود حکومت، مخالفین حکومت فعلی در خوشبینانه ترین حالت دلسوز وطن ھستند، اما آیا دلسوز بودن وطن برای حکومت داری کافیست؟

آیا نباید در کوران حوادثی که  بر جامعه مترتب می شود با روشھای با شعور و کمترین اشتباه به جمعیتی دست یابیم که اینھا توانایی اداره حکومت را داشته باشند؟

و آیا این بجزء صرف وقت و آموزش مناسب راھی دگر دارد؟

استاد محترم مردم ایران در آغاز مسیر آگاھیند که بمدد تکنولوژی و البته اساتید آگاھی چون شما این مسیر کوتاه خواھد شد. 

مثالی نقل قول فرموده بودید از باب اینکه با محاسبات ریاضی گونه که تمدن بشری ظرفیت داشتن ١٢۴ ھزار پیامبر را ندارد و این را بعنوان ضعفی از دین اسلام بعنوان بزرگنمایی و در اصطلاح عوام خالی بندی مطرح نموده اید، اگر از این مطلب که این ادعایی مشترک فارق از توجه به رقم در میان ادیان سامی است بگذریم، در قران بصراحت می فرماید:

براى ھر امتى، رسولى است پس ھنگامى که رسولشان به سوى آنان بیاید بعدالت در میان آنھا داورى میشود ستمى به آنھا نخواھد شد. (یونس، 47.)

بدین ترتیب می توان به کثرت پیامبران پاسخ داد، اما بطور حتم خود این منشاء سئوالات دیگریست از جمله که ما پس چرا نباید تابع پیامبر خویش باشیم اگر بدین معتقدیم که البته این ھم پاسخ دارد.

الغرض، حضرت استاد تمام مسائل تخصصی باید در جایگاه خود مطرح شده، چکش کاری گردیده، بعد آنچه ماحصل آنھا ھستند قابل فھم در اختیار مردم قرار گیرند. فارق از اعتقاد من بعنوان یک دیندار یا یک بی دین، ساحة علم بمن آموخت دانشمندان آزاده مردم را نسبت به جامعه بی اعتقاد نمی کنند و آنھا را ھرگز بسمت انقلاب سوق نمی دھند بلکه روحیهء ھمبستگی جمعی را بالا می برند تا مردم خواسته ھایشان را در فرم مدنی مطالبه گر باشند و قص علی ھذا

ارادتمند شما

بھزاد جعفری 


دو سئوال عمیق با پاسخی کوتاه

سئوال: چه کسی بدش می آید زندگی پس از مرگ باشد؟

پاسخ: ھیچکس، آدمی ھر چقدر ھم پدیده ھای معنوی برایش حل و بی معنا گردد، باز بدنبال فنا ناپذیری می گردد از طریق الھیات نرسد به دامن علوم فانتزی چنگ می زند، غرض ماندن است بھشت و دوزخش توفیری ندارد. (این را می شود از کیفیت زندگیش به  راحتی استنباط کرد.) 

سئوال: چرا این رویا را دوست می داریم؟

پاسخ: ما برای زندگی کوتاه، جسورانه و تمام شدنی آموزش با کیفیت نمی بینیم، از ابتدا آمادهء فردای نیامده ای می شویم که معمولاً می آید و ما نیستیم

نتیجه:

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماھرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جھان نیستی است

انگار که نیستی چو ھستی خوش باش 

عشق، انسان و جامعهء آرمانی

می گویند انسان شدن است پس با این فرض آدم به حتم همان حیوان است که بصورتی شرم آور و بدلایلی واهی خود را ناطق و اشرف مخلوقات نیز می داند. واضح و البته مبرهن است که رسیدن بدانجا که آدمی خود را اشرف مخلوقات دانسته پس به مقام انسانیت برسد، مستلزمِ داشتنِ شوق رسیدن بمقام استفهام (مقامی که در آن آدمی شوق فهم داشته و مطالبهء فهم از هر چیز به هرقیمت و در هر زمان دارد) و استدراک (مقامی که در آن آدمی بدریافت محتوی حتی اگر مستور در باطن هفت دریا باشد به طُرفة العینی نائل می گردد) است. اما چگونه می توان بر این قللی که یازیدن برای رسیدن بدان افزونتر از عداد و رسیدگان بدان در عدد هستند، نائل آمد. به گمان من تنها عشق است که آدمی را به این قلل رهنمون می سازد، پس شرط لازم و کافی برای انسان شدن عشق است و دیگر هیچ و اما عشق چیست و آنرا کجا می توان یافت. آیا هر اُرگاسم جسمانی روحانی نوید بخش رسیدن به عشق و وادی ایمن آن است، در پاسخی صریح باید اذعان داشت که این نوع تصور عشق سودایی است در ردهء تمامی تجارات که در آن آدمی صاحب نفعی شخصی و در حالتی جوانمردانه در آن نفعی دو سویه دنبال می شود که این اگر چه برای رسیدن به جامعه و آدمی مقبول ایده ال است اما عشق نیست و البته فضیلتی نیز به حساب نمی آید و انسان و بدنبال آن جامعهء آرمانی نیز از بطن آن متولد نمی گردند و اما عشق انسان ساز صاحب فهم درک در یک جمله؛

مازوخیسمی (نه در مفهوم بیماری روانی در مفهومی که پدر و مادر سالم در رابطه با فرزندانشان دارند) برای شادی بخشیدن است. آدمی وقتی بدینجا می رسد انسان می شود و این نقطه درست ملکوت عشق است که از حیوانی بنام آدم، انسانی متولد می شود که بانی جامعهء آرمانی می گردد