بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

خر مراد

قدیم برای داشتن هر کس و هر چیز باید سختی می کشیدی،

- انواع خوراک تدارک دیدن هم زمان بر بود و هم به جهت مواد اولیه اش فصلی بود.

- انواع روابط و دوستی ها، آنقدر آمد و شد داشت تا طرفین رابطه به هم اثبات شوند.

- انواع رشد در هر مسیر نیازمند مدتها شاگردی بود، کسی همینطوری صاحب موقعیت بی هویت نمی شد.

اینطوری بود که زندگی طعم داشت، امروزه همه چیز و همه کس در لحظه هست، اما زندگی طعم ندارد، چون برای رسید به آن انتظار، چشم به راهی، طپش قلب، اشتیاق و در مواردی اشکی ریخته نشده است. آدمی به هزاره ای رسیده که بسرعت به چیز یا کس مطلوب می رسد و وقتی هم می رسد، اول اینکه آداب داشتن آن را فرا نگرفته، دوم آن مورد در دست، بسرعت دمده می شودراستش دیگر در این عصر طعم عطر و باطن محلی از اعراب ندارد، ظاهر را که درست کنی خر مراد را هم سواری و هم چهار نعل از پُل می گذرانی. اما عیب کار اینجاست که زندگی نخواهی کرد و روزی این را خواهی فهمید که جزء زمانی برای کشیدن آهی از حسرت آنهم شاید نخواهی داشت. در نهایت قانع بودن و آهسته رفتن دو شرط چشیدن طعم زندگی در این زمان و زمانهای پیش روست.

پاسخی به سئوالات

١- ادیان چگونه و چرا بوجود آمدند و اساسا نقش دین چیست و چه نیازی به ادیان متفاوت بوده است؟

٢- آیا دین امروزه ھمان برد و نقشی که در خوشبینانه ترین حالت تا پایان عصر ٢٠ داشته برای عصر حاضر و آینده خواھد داشت؟

٣- آیا دین نمی توانست نھادی جدا از حکومت باشد و چرا اصولا این دو با ھم ممزوج شدند؟ 

پاسخی به سئوالات اگر داری در وھلهء اول نظر خودتان باشد و دوم حتما موجز و مختصر. 


اما نظر من در باب سئوالاتی که مطرح شد به اختصار و صد البته نیازمند نوشتاری موسع است، اما از آنجایی که العاقل یکفی بالاشاره، به این اندازه بسنده می کنم. 

١- با بوجود آمدن جوامع، الزام وجود ادیان حس گردید چرا که بشر به بالندگی لازم برای ایجاد قوانین نرسیده بود، پس بمرور برمبنای جغرافیای متفاوت ادیان متفاوت بر بستری تقریبا واحد برمبنای غیب بدون پرسش شکل گرفتند تا جوامع کنترل شوند. 

٢- طبیعتا دین خریدار خودش را کما فی السابق خواھد داشت، چرا که اکنون این پایگاه که زمانی نھادی منبعث از عقیدهء صرف بود اکنون به بال ثروت نیز مجھز شده پس کما فی السابق در صحنه حاضر است، با این تفاوت که اکنون علم را بعنوان ھوو در مقابل دارد و پایداریش به این بستگی دارد که چه مقدار در برابر علم منعطف باشد که البته نشان داده برای بقای خودش حاضر به ھرگونه  مسامحه  و از خود گذشتگی می باشد. 

٣- البته که اگر دین می خواست از کانون قدرت جدا و مجزا به زیست خود ادامه دھد می بایست در عمق جان مردم عامی نفوذ می داشت و با توجه به تغییرات شگرف جھان و تضارب اندیشه ھا که به طرفة العینی رخ می دھد، پس این ضریب نفوذ که بیشتر بر پایه مطیع لاَمرک است کاربرد چندانی ندارد و اینجاست که وجود.

وصلت ادیان و حکومت ھا برای بقای دو طرف ضروری می شود، یکی اسپانسر معنوی و دیگری اسپانسر مادی. 


۲ نکته

دوستی پرسید ۲ نکته:

اول؛ مگر نه اینکه طرفدار دم غنیمت شمردن هستی، پس چرا برخی مواردی که لحظات را خوشایند می کند را نه تنها قبول نداری بلکه تقبیح می کنی؟

دوم؛ تفاوت شعور و آگاهی چیست، که اینقدر در تفاوتشان پایفشاری می کنی؟


پاسخ؛ طرفدار دم غنیمت شمردن بودن، به مفهوم باسمه ای رفتار کردن و باری به هر جهت بودن نیست، عقبه ای دارد که اتفاقاً آنرا به نکتهء دوم که مورد سیٔوال است متصل می کند، همهء ما پذیرفته ایم که در لحظه باید زیست (که از نظر علمی به عنوان یک اصل کاملاً پذیرفته شده است.اما آیا این زیست در لحظه دافع مسیٔولیت ما نسبت به آینده و یا توأم با تخریب کلی گذشته است.

طبیعتاً خیر، پس ما در لحظه طوری زندگی می کنیم که در آن نفی گذشته وجود ندارد و نگاِه به آینده بصورت کاملاً  ُعقلایی هم در آن مستور است.

برای مثال ما ترجیح می دهیم ازدواج کنیم تا به فاحشخانه برویم، اولی اگر سر جایش نشسته انتخاب شده باشد منافع ما را هم در لحظه و هم در آینده تأمین می کند بعلاوه عقبه ای مناسب و در خور از ما باقی خواهد گزارد که می تواند دیگران را نیز از عواقبش بهره مند سازد، حال آنکه دومی لحظه ای رویایی می سازد اما دو دیگر را نه تنها همراه ندارد ای بسا برای انسان مایهء رسوایی نیز هست، یا مورد دیگر خوراکیها که از دورانی به بعد مضاف بر سیر نمودن به نوعی از سرگرمی بدل شده اند، لذت نوشیدن و میل کردن اَشرِبه و اَطعمه بعنوان سرگرمی و ساختن لحظاتی مفرح بایسته است که ما را چنان در خود مغروق دارد که از اندیشیدن به تناسب اندام و سلامتی به بهانهء حالی خوش بودن دورمان سازد، طبیعتاً خیر.

از اینها می توان به تکثر بعنوان شاهد سخن آورد، باید توجه داشت دهانی که باز می شود بگفتن لحظه را دریابیم، دهانیست متصل به یک شعور که می فهمد، اندازهء هر چیز به چه مقدار است و چگونه می بایست آنرا محفوظ داشت.

اما دومین نکته، آگاهی یعنی دانستن پیرامون موضوع مورد مطالعه که محصول تجربه یا خواندن مواردیست، اما شعور یعنی تجزیه و تحلیل دقیق موضوعات و پیدا کردن خط و ربط موضوعات بظاهر متفاوت که در باطن هم مسیرند. با این تفاسیر آگاهی پلهء اول راهیست که در سایه ممارست و البته تلمذ در پیش اهلش ما را به مقصد شعور و داشتنش می رساند.


اینچنین است که جناب حافظ می فرماید:


نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاه داری و آیین سروری داند

لباس تزویر

طبیعت:

قوی باقی ضعیف نابود.


جامعه:

قوی و ضعیفی وجود ندارد همه یکسان از مواهب بهره مند می شوند.


کمونیسم:

ایده الی از جامعه است که آدمی فرهنگ و سواِد رسیدن به آنرا تاکنون نیافته است.


لیبرالیسم:

نوعی رفتار طبیعت است که بنا به موقعییت جغرافیایی لباس تزویر می پوشد و در جوامع توسعه نیافته، هم به آحادش تجاوز می کند و هم از یک پس گردنی محکم تا انواع توهین ها و آزار جسمی و روحی بدانها دریغ نمی کند و در کشورهای پیشرفته ضمن تجاوز اندک شربتی باز بسته به کشور مقدارش کم زیاد می گردد، به کامشان می ریزد.


اما در 

تیٔوکراسی:

تجاوز علنی و بی محابا و قابل افتخار رخ می دهد و بدلیل استحالهء دقیق هم متجاوز و هم متجاوز عنه هر دو راضیند


پی نوشت ۱: ادیان در شروع فارق از ادعای مبتکرانش ُقدسی بودن، انقلاب هستند و اتفاقاً بسیار کاربردی، البته بعدها عموماً هم مقدس می شوند و هم سفاک.

پی نوشت ۲: بشر اصولاً یا مذهبیست، یا بی دین، یا بی خدا در اشکال و مقادیر متفاوت، همین اَشکال و تعارض منافعش موجبات بیچارگی توده هاست.

پی نوشت ۳: بشر عصر جدید، علم گرایی را زمزمه می کند که تاکنون نشان داده که حرف مفتی بیش نیست، چرا که توده ها آمادهء پذیرش دسته جمعی نیستند و خواص نیز به نفعشان نیست.


من دیریست از مردگانم

مرده ام

و آزادی سودای همیشگیم را اینجا یافته ام،

آزادی، آزادی،

ای عریانترین حقیقت،

ای دربند همیشگی،

در برابرم نشسته ای،

کجاست شجاعتی که تو را در آغوش بگیرم،

در گور خویش تو را به میزبانی نشسته ام،

ای والاترین حقیقت،

اهریمن اسارت مرا در شمایل دوست میهمان زندگی بود،

نک نوبهء توست،

سر بر آرار ای شعلهء اهریمن سوز در این گور تاریک،

نک نوبهء توست،

ای رویای من،

آزادی،

ای آشنای دربند،

ای رویا،

مرا دریاب،

اگرچه من دیریست از مردگانم.