اصل اول حیوان بودن، اصل تنازع برای بقاست. به همین خاطر انسان این حیوان ابزار ساز بدنبال مفاهیمی رفت که خود را از اصالت وجودیش که حیوان بودن است رها سازد، مفاهیمی چون دوستی، صلح، آرامش و امنیت.
اما انسان توجه نداشت که، این مفاهیم بتمامی اعتباریند، یعنی تا زمانی معتبرند که نفع انسان را متضمن باشند در حالی که مفاهیم با اصالت و حقیقی در ذات خودشان معتبرند بی آنکه نیازمند جهتگیری بسمت و سویی باشند تا اعتبار یابند.
اما بگمان من انسان بمرور به روزگاری خواهد رسید که خود را دیگر در پس هیچ امر اعتباری پنهان نخواهد کرد و مفاهیمی برآمده از اخلاقیات به طور کامل کارکرد خود را از دست خواهند داد و خواه نا خواه این حیوان ابزار ساز بدوران اصالت خویش رجعت خواهد نمود، اگر چه اندک تلاشی شده و باز هم می شود تا به مقصد بشر معنا و مفهومی فرا مادی بدهند، اما قطع به یقین این منظور کارکردش را از دست داده است و بشر بدرستی در پی یافتن روشیست که از درد و آسیب این سقوط ناگزیر بکاهد.
آنچه که مسلم است بشر بدوران بربریت که تنها بقا حایز اهمیت بود با سرعتی باور ناکردنی باز می گردد، یعنی از ایده جهان وطنی به مفهوم مذهب وطنی و از آن به ناسیونالیسم و بعد قوم و قبیله گرایی و در نهایت به فردیت باز می گردد و این یعنی به اتمام رسیدن دوران شکوه تنها حیوان ابزار ساز.
در رابطه ای که همواره از آن به عنوان عشق صحبت می کنم، با دوستانی که بحث می شود، می گویم عشق شما را خاک می کند و بعد در پاسخ به نگاه و تعجب ایشان که فکر می کنند عشق مبدل کننده به موجودی پست است، بیان می کنم، خاک عصارهء تمامی فضایل است، فارغ از این که ما بوجود آمده از آن هستیم، وقتی پا در مسیر جهان می گذاریم و عروج می کنیم و بالا می رویم در نهایت با تمام داشته هایمان به خاک بر می گردیم و کاملا جزیٔی از اجزای خاک شده و ناپدید می شویم و اصلا دیگر مایی وجود ندارد و همه چیز خاک می شود، این همانست که من آنرا عشق می نامم، عشق اگر حقیقی و عاری از پلشتی باشد، آدم را پالایش می کند و بالا می برد و اوج می دهد و بعد در معشوق حل می کند، حالا همه چیز معشوق است خواست خواست اوست، چرا که هر چه او خواهد همانست که عاشق می خواهد، اصولاً این دو دیگر از هم جدا نیستند، پس تروشرویی های معشوق و یا درشتیهایش به همان اندازه حلاوت دارد که کامگیری و شیدایی با او برای عاشق مسحور کننده است، اینجا می شود بیان کرد خضوع و خشوع و نفی خویش و همه تن معشوق شدن برای عاشق، مانند اینست که او را در اوج بلندی و بر بام عزت می گذارند، مهمترین نوع این رابطه را در ادبیات عرفانی می شود بوفور یافت، اما در این نوشتار به یکی از این مواردی که به حوزهء مذهب نیز وابسته است اشاره می کنم، اگر چه در مذهب آنرا برای معشوق مجازی و در اصطلاح عموم، برای خداوند بیان می دارند، من آنرا در رابطه ای کاملاً انسانی و ما بین دو انسان فرض می کنم، چه، آن می تواند در رابطهء خانوادگی ما بین اعضای خانواده و یا در رابطهء ما بین دو دوست دیده شود و تنها انسانهایی که کوتاه می اندیشند و به درکی از این واقعیت نرسیده اند که حلاوت این نرد بازی در عشق به اندازه ای شیرین است که مابقی لذات در برابرش هیچ اند.
در مناجاتی که بعنوان مناجات مسجد کوفه مشهور است، علی بن ابیطالب از خلفای راشدین و امام اول و داماد پیامبر در تشیع که در تمامی فرق اسلام بعنوان فردی قابل احترام و با اهمیت از او یاد می شود، در این مناجات بخوبی ویژگیهای یک رابطهء عاشقانه را بیان می دارد، اگر چه این رابطه را بعنوان رابطه ای ما بین او و خدایش بیان می کنند، اما برای من این رابطه ایست که باید ما بین دو انسان زمینی بیان شود و آنگاه است که می توان نام آن رابطه را عشق و دو طرف را مفتخر به عاشق و معشوق بودن دانست، در جایی که حضور در برابر معشوق را نمی توان با هیچ نمونه ای مقایسه کرد و در آن معشوق همه حسن است و عاشق بتمامی ضعف و هیچ اختیاری از خود ندارد در قسمت اول این مناجات که منظور من نیست به بیان روز قیامت می پردازد، اما در بخش دوم به رابطهء انسان و خدا می پردازد که من آنرا بهترین نمونهء رابطهء عاشق و معشوق می دانم، هر چند همانطور که گفتم برخی این نوع خاکساری در برابر معشوق را نکوهیده می دانند اما حقیقت این است که با خاک شدن عاشق و طلوع عشق در او تمامی پلشتیهایش به حسن تبدیل شده و در نهایت وصل رخ می دهد و آن وصل به منبع لایزال و نامیرای جاودانگیست، آنجایی که عاشق خود را بنده و وابسته می داند و معشوق را مالک و صاحب اختیار خویش و چه کسی باید به این خاکسار حریم عشق رحم کند جزء مالک و مولا و این نه کاستن از قدر خویش بلکه افزودن به خویش است چرا که بندگی آستان معشوقی چنین رفیع، خود خدایی تمامی عالمست و بهمین ترتیب تا انتهای این فراز از دعا، این عشق بازی ادامه می یابد و در آخر هر دو به هم متصل می شوند و وجودشان یکی می شود و این کمال عشق است.
خواندن تاریخ همواره انسان را منقلب می کند بویژه تاریخ جنگها که در آنجا دیگر وضعیت اسفناک می شود، فاتحین که حال خودشان را دارند، مردم شاد، حکومت مغرور و در حقیقت همه چیز به صورت ظاهر دل انگیز، اما اگر از قبیلهء مغلوبین باشی دردی ابدی تا مغز استخوان برای انسان می ماند و نسل به نسل منتقل می شود.
بی دلیل نیست که در جنگ اگر کسی پشت به جبههء دشمن کند او را باید کشت، چون علاوه بر ننگ برای خودش موجبات ننگ ملی را پدید می آورد. فاتحین پس از پیروزی، مردان باقیمانده را اگر جوان و خوش سیما بودند یا تبدیل به غلمان نموده و یا اخته کرده و به حرمسرایشان می فرستادند تا زنان و دختران بردگان که در جنگ اسیر شده اند را برای برده کشی جنسی که از آنان می شود تیمار داری کنند، به این غمها اضافه کنید غم نابودی وطن و استیلای ناکسان بر وطن، بی دلیل نیست که مردن در میدانهای جنگ همواره افتخار بوده است تا ذلت ابدی برای خویش و وطن پدید نیاید و فراریان از جبههء جنگ هنوز مستوجب مرگ و نفرین ابدی هستند
امروزه اما درد چیز دیگری است در حکومتهای تمامیت خواه مردم بدون کمترین خونریزی و حتی با دست خودشان به اختگی تن می دهند و نظارگر تجاوزی ابدی به وطن، خود و کسانشان می شوند، در چنین شرایطی مردن چقدر لذتبخش می تواند باشد اما نه، اختگان باید عمری طولانی کنند تا دریابند یکبار مردن چقدر می توانست باعث خوشبختی باشد.
چقدر دلم می خواهد علفی هرز باشم
رها و بدون ریشه
فارق از دست تطاول غارتگری که مرا به طمعی، تیمار می کند
چقدر دلم می خواهد علفی هرز باشم
آزاد از اندیشهء خاک و ریشه
در هر جایی زندگی آغاز کنم و فارق از نام و ننگ باشم
،خودم باشم
رها و آزاد
بدون اندیشهء فردا
چقدر دلم می خواهد علفی هرز باشم
How much I wished
I was like a Weed
free and rootless
nobody cares me because of any benefit
Behzad Jafari