هیچ و یا شاید هم همه چیز، اصولا مذهب مرغ عزا و عروسیست و ما بسته به حالمان آنرا قربانی می کنیم، وقتی در زیر یوغ حکومتهای توتالیتر جان می دهیم و در همین اثنا زیر لب اگر کسی نباشد زمزمهء این رجل ینقذنا سر می دهیم و چشممان به اینست که موسی با ید و بیضا یا عیسی با دمی حیات بخش پیدا شود بلکه ما از این خفت رها شویم و بعد وقتی موسی پیدا می شود و فرعون را در جایش می نشاند و زمزمهء برابری و برادری سر می دهد، اینجا هبوط مذهب شکل می گیرد، حال جان فشانان مذهبی آرزوهای خویش را طلب می کنند و قوم آزاد شده از زیر بار یوغ استثمار و استعمار که تنها به آزادی می اندیشیدند و بدین جهت برای پس از آزادی که از خود آزادی مهمتر است برنامه ای نداشتند در مواجهه با آمالی بغیر از آرزوهای خویش قرار می گیرند و از آنجایی که همواره زدن پالان راحت تر است شروع به تخطیه مذهب می کنند، تخطیهء منشی که تنها یک شیوه بوده که از قضا همواره رهایی بخش و مثمر ثمر نیز بوده است و اینطور می شود، مذهبی که همواره، انقلابی است علیه توتالیتاریسم به یکباره از یک سیستم رهایی بخش در دید ما به یک سامانه تیوکراتیک تبدیل می شود، سامانه ای که از فرم رهایی بخش خود در چشمان ما جدا شده و حالا به یک سامانهء واپسگرا در دید ما تبدیل می شود و از مرغ عروسی به مرغ عزا تغییر ماهیت می دهد و این کنش اجتماعی بشر در برابر مذهب بمرور موجب استهالهء مذهب شده و فرم آنرا از یک جریان انقلابی و وحدت زا و همگرا به یک جریان راکد متشت و واگرا بدل می کند، در حالی که مذهب همواره وظیفه اش ایجاد جریان است و اینکه این جریان آبی می شود برای آبادانی و یا بدل به سیل بنیان افکن می شود به شعور ما ربط دارد و تمامی مذاهب فی نفسه جذاب و رهایی بخشند و این ما هستیم که با استفادهء نابجا از آن و به نام آن از یک جریان ساده و مهربان برای عامهء مردم، غولی بی شاخ و دم می سازیم که منافع معدودی افراد را مهیا می کند، پس بقول آن بزرگ که می گفت بجای لعنت بر تاریکی، شمعی بیفروز، من هم می گویم بجای لعنت فرستادن بر مذهب از پتانسیل آن در راستای رفاه و شعور اجتماع می بایست بهره برد، در غیر اینصورت لعن الله الممهدین بالتمکین.
راستش ما بچه هایی که دههء شصت نوجوون بودیم، آخرین نسلی بودیم که عاشق حیوونات و نگه داشتن آنها بصورت کلاسیک بودیم، یعنی می رفتیم مولوی از چهار راه مولوی تا داخل کوچه مرغیها قدم می زدیم و به این قفسها نگاه می کردیم، سره، قناری، مرغ و خروس تا کفتر و غیره، اصلا مولوی برامون شانزلیزه بود و میدون شوش با اون مرکزیتش برای میوه فروشی انگار دیزنی لند بود و غروبا هم یه ساندویچ بندری با تخم مرغ، سوسیس آلمانی و یا دیگه اگه خیلی لاکچری بودیم مغز با نون برکی تو ساندویچی محل بزنیم تو رگ که این ته خوشبختی بود. القصه سرگرمی ما بعنوان نسل کوچیک و آخرین بازماندگانی که اگه جنگ یکی، دو سال ادامه می یافت باید اونجا می رفت اینطوری بود، اگرچه اواخرش تی وی گیم و بعد آتاری به سرگرمیهامون اضافه شد و همهء اینها با فیلم دیدن بعد فرار از مدرسه، تو سینماهای اونموقع، مثلا سینما توی خیابون شهرستانی میدون امام حسین و یا سینماهای فکسنی نزدیک مخبرالدوله و غیره به اینا اگه اضافه شه فیلم دیدن با ویدیوهای اجاره ای با چندین فیلم برای یک شبانه روز اونم پنج شنبه و جمعه با رفقا و همچنین خریدن نوار کاست آهنگ خواننده های مورد علاقه اون زمانی که می خوندند نه مثل حالا که هر موجودی با یک سینتی سایزر خواننده میشه و تازه هر دو روز یکبار یه ترک بیرون می ده، باید چشا به در خشک میشد تا اونی که نوار فروشی داشت یواشکی بگه، آهنگای جدید اومده و بعد لیستش رو اعلام کنه و ما با کلی ذوق و شوق سفارش بدیم به اینا اضافه شه بازیها محلی از خر پلیس، روپت، کمربند بازی، کارت بازی، تیله بازی، قمار بازی، فوتبال و بازی در پناهگاههای ساخته شده تو مدرسه ها و کلی بازی دیگه تا فیلم دیدن توی نماز خونهء مدرسه اونم از نوع رمبو در اولین خون، یا جکی چان در سایه عقاب و غیره، خلاصه نسل ما داستانهایی داشت، شاید ما و یکی دو نسل بعد ما آخرین بازماندگانی بودند، که برای جنس مخالف نامه می نوشتند و عکس قلب تیر خورده احیاناً آخرش می کشیدند و زیرش می نوشتند
نمک در نمکدان شوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد
و خلاصه با یک نگاه از دوری و لبخندی و یا احیانا چند دقیقه صحبت یواشکی در راه مدرسه یا جایی انگار جهان براشون پدیدار میشد و اونو تو مشتمون حس می کردیم، البته توی این همه خوشی ناخوشی هم بود، از بمباران شهرها و آژیر قرمز تا قطع برق سر سریالها و یا کشته شدن رفیق و بچه محل و فامیل توی جنگ. خلاصه این نسل ما همه جوره اتفاقات رو دیده از کتکاری مابین محلات تا رفیق بازی و برای رفیق سر و جون دادن، یعنی خواستم بگم، با زندگی بصورت واقعیش و نه مجازی کاملا برخورد داشتیم و بعد که تو کوره های زندگی صیقل می خوردیم ارزش ها یکی یکی پیدا می شد، یکی می رفت میکانیک درجه یک می شد، یکی مهندس و یکی هم دکتر، خلاصه هر کسی برای خودش پهلوون می شد و بار زندگی رو انسان وار بدوش می کشید، می گم انسان وار و نمی گم آدم وار، چرا که آدم گونه ای از مخلوقات مثل باقی موجودات دیگه اما انسان اول اینکه شدن است و دوم اشرف همهء موجودات که این بدین مفهوم که اگه کسی خودش رو انسان صدا می کنه اینطوریام نیست باید خمیر مایش رو داشته باشه و گرنه بگفتن اگه باشه که هر دو شیر هستند اما یکی شیر بادیه و دیگری هم اتفاقا شیر بادیه است و با این تفاوت که یکی رو آدم می خوره و اون یکیست که آدم رو می خوره، القصه توی این روند انسان شدن همه هم موفق نمی شدند، یه عده از این دامگه حوادث عبور می کردند و مرغ باغ ملکوت می شدند و همنشین اولیاء و یک عده هم رل اشقیاء به تنشون می نشست و در اسفل سافلین همنشین حماریون می شدند، خوب اینا که تکلیفشون معلوم بود، یعنی در مواجهه با این دو گروه می دونستی که چیکاره هستی، یا از این طایفه بودی و یا از اونوری ها پس دیگه بازی در نمی آوردی و می رفتی به طایفه مورد علاقه می پیوستی. اما راستش رو بخوای یه طایفه هم پدید اومد که این دیگه نوبر بهار بود، بذارین اینجوری معرفیشون کنم، تو محل ما نزدیک چهار را ایمه اطهار یه سهله بود که حیوون معامله می کرد بیشترم کفتر داشت، صبح که می رفتی کفتر بخری، یه قیمت بالایی داشتن کفتراش و بعد همون کفتر و عصر می رفتی می پرسیدی قیمتش میشد یک دهم، خلاصه این شده بود معادلهء لاینحل برای من که بین صبح تا عصر چه اتفاقی برای این کفترا می افته که اینهمه خاک برسر می شن، بعدها البته تو زندگی جوابش رو پیدا کردم، چونکه دیدم آدمهایی که قدر آدم بودن خودشون رو ندونستن و بجای انسان شدن یا در بهترین حالت همون آدم موندند و یا بقول کتاب آسمانی مسلمونها تبدیل به میمونهای زیانکار رانده شده گردیدند، آدمهایی که قدر موقعیت بالقوه خودشون رو ندونستن و بجای اینکه صعود کنند و انسان شن که اشرف مخلوقات است، هبوط کردند و رانده شدند از همه چیز و هم کس، آدمهایی که با دست اندازی به جان و مال و ناموس و هر آنچه که بشر بخاطرش ممتاز شده بود، تنها برای چند روزی خوشی همه چیزشان را از دست دادند و قیمتشون عصر زندگیشون شد صفر و بعضیها هم که بی قیمت شدند، البته نه از اون بیقیمتهای ارزشمند نه از اون بیقیمتهای که مفتی هم کسی نمی خردشون درست مثل کفترای سهلهء محلهء ما.
می دانم روزگاری خواھد آمد که حداکثر عمر بشر را ما بین چھل تا پنجاه سالگی در نظر بگیرند و بیش از آنرا اصولا زاید و بی ارزش بدانند، راستش را بخواھی چه جھان بھتری خواھد شد جھانی که به کیفیت بپردازد و نه به کمیت، باید پذیرفت از این سنین به بعد عموما با بشری طرف ھستیم که زندگی را از دید ثبات و سکون می بیند و اینھا ھمان دشمنان خلاقیت و شکوفایی است، برای این است که در دنیای مدرن حداقل بازنشستگی گذاشته اند و نمی گذارند آدمھا مانند جھان سوم خودشان را به مناصب زنجیر کنند و تنھا مرگ بتواند آنھا را از مناصبشان جداکند. در پاسخ آنھایی که می گویند پس نقش تجربه چه می شود، باید توضیح داد که عزیزم ای بیشعورترین، دیگر مثل گذشته نیست که عمر مفید ایده ھا چندین دھه باشد، در ایده الترین حالت ایده ھای تاپ پنج سال عمر دارند، یعنی اگر به این می اندیشی که ایده ھای قدیمی پشتوانه ایده ھای جدید باشد باید گفت که ھر ایدهء ناب بعد پنج سال می میرد، دیگر به آدمی که پویایی اندیشه و خلاقیت ندارد نیازی نیست و خوشبختانه از بعد تاریخی ھم بدرستی ثبت می شود، پس نیاز نیست که افراد را تنھا به دلایل دانستن تاریخ، ھمچون مفتخوران، فربه نماییم طوری که تبر گردنشان را نزند.
پس به امید روزگاری که خواھد آمد و در آن کیفیت عمر مبنا خواھد شد و ھر آنکس که عمرش بی کیفیت و عاری از خلاقیت است، خودش خودش را شجاعانه سر به نیست خواھد کرد.
تمام کسانی که مکتبی را می سازند، حتما مانیفستی برای ادارهء امورشان دارند، اما جالب است از این افراد در زمان حیاتشان هیچ مکتوبی از مانیفستشان منتشر نمی شود و تنها بعد از مرگشان پیروانشان دست به تهیه و تولید مکتب فکری این انسانها می زنند!
از خود بارها پرسیده ام چرا؟
چرا اینطور است، چرا مانیفستشان را مکتوب نمی کنند تا برای زمانهایی پس از خودشان مرجعی باقی گذارند که دست اول است و نه نوشته شده توسط مریدان که معمولاً ردپایی از چاپلوسی نیز در این آثار یافت می شود. پاسخی که توانستم با آن اندکی خود را قانع نمایم این بود که تمامی انسانهایی که مکتبی ساخته اند، آنقدر هوشمند بوده اند که بفهمند دو شرط لازم و کافی برای کاربردی بودن هر مانیفست عبارتند از اول به روز بودن و دوم مربوط بودن به یک موقعیت جغرافیایی خاص و در ضمن آنقدر هوشمندی در این انسانها بوده است که بدانند اگر مانیفست خاصی از خود بر جای بگذارند، پس از مردنشان قطع به یقین میراثشان نیز با خودشان خواهد مرد، چرا که آنها با آشکار نمودن دستشان برای آیندگان توسط خویش هیچ جای تأویل و تفسیری باقی نمی گذاردند و بدینسان بشر نوگرا و قدرت طلب مجبور به ایجاد خانه ای نو می گردیده است در حالی که اگر جای تأویل و یا تفسیر باقی می گذاردند، از این سامانهء آماده بهره برداری می شده و از سازندهء آنهم چهرهء اساطیری ساخته می شد و این تفاوت کسانیست که مانیفستشان توسط خودشان نوشته شده با آنانی که اینکار را نکرده اند، در گذر زمان دستهء اول فراموش شده اند و دستهء دوم به اساطیر پیوسته و بنوعی جاودان شده اند.
دوستی در مورد نبوغ صحبتی کرده بود مبتنی بر اینکه پدر و مادرها در تلاش اند که فرزندان را بواسطهء کلاسهایی که وجود دارد نابغه کنند و بدین سبب، ناخواسته فرزندانشان را در مسیری قرار می دهند که بر اثر فشارهای وارده دچار ناراحتی روحی و جسمی می شوند و بعد در این متن اشک آور ادامه داده بود که دانستن برخی موارد مانند سرعت در محاسبات و یا نواختن ساز و یا از بر داشتن فلان کتاب دردی از فرزندان دوا نمی کند وقتی آنان نمی توانند در زندگی دوست بیابند و یا زندگی درستی داشته باشند و در آخر نیز در یک پیام اخلاقی فرموده بودند که آرزوهای خودمان را به فرزندانمان حقنه نکنیم.
البته اینکه فرزندانمان را در معذوریت نگذاریم حرف درست و نصیحت بجایی است که این دوست من بیان نموده است، اما آنچه که حضرتشان بدان توجه نداشته است فرق مهارت و نبوغ است، مهارت به مواردی می گویند که در زندگی آنها را می آموزیم و بهره می بریم و این بسیار خوب هم هست که پدر و مادر با جدیت مواردی که حقیقتاً آینده ساز فرزندان است را به آنها آموزش دهند و از این رهگذار به سختگیری در مورد فرزندانشان بطریق درست بپردازند و اما نبوغ مجموع مواردیست که معمولاً اندکی از افراد در هر جامعه ای با خود دارند و وظیفهء خانواده و جامعه کشف و ایجاد زمینه برای بروز و شکوفایی آن موارد می باشد و در این میان طبعاً خود فرد از جایی به بعد با درک موقعیت خویش و البته با مواظبت از خویش مسیر را طی می کند که نمونهء این موارد در جوامع پیشرفته وجود دارند که ابتدا می توان چگونگی تشخیص نبوغ آنها را رصد کرد و بعد با مطالعهء بیشتر نحوهء شکوفایی آنها را متوجه گردید.
پدر و مادر شدن فقط به این نیست که شبی را بخاطر یک هوس طبیعی صاحب فرزند شویم و بعد با کوچکترین مهارت سادهء آنها ذوق زده از خانه بیرون بیایم و ارشمیدس وار یافتم یافتم راه بیاندازیم، پدر و مادر کسیست که ابتدا تشخیص می دهد جایگاه فرزندش کجاست و آیا او کسی با پتانسیل ذاتی نابغه شدن است که در اینصورت، باید زمینهء ظهور و بروز آن نبوغ کشف شده را ایجاد کند و یا نه فرزند فردی عادیست که نیازمند فراگیری مهارتهایست که در آینده بواسطهء آن زندگی خودش را اداره نماید، البته در مورد دوم بهتر آنست که علاقهء فرد نیز در نظر گرفته شود، اما در مورد اول قطع بیقین نبوغ فرد در راستای مورد خاصیست که باید تنها زمینهء ظهور و بروز آن مهیا شود. |
برای روشن شدن موارد گفته شده، می توان به مایکل جکسون اسطورهء بی بدیل هنر موسیقی اشاره کرد که با وجود خانوادهء هنرمند، نبوغ او در همان اوان کودکی کشف و با قرار دادن او در مسیر درست علاوه بر خلق یک اسطوره در زمینهء موسیقی، برای جهان موسیقی یک فرهنگ خلق می شود، هستند بسیاریکه خود را موسیقیدان می دانند و با ممارست و فراگیری این مهارت درجهء یک نیز شده اند، اما عطر نبوغ مایکل جکسون، یانی و دیگران تا سده ها پس از خودشان باقی خواهد ماند و این است فرق یک نابغه و یک انسان ماهر. امیدوارم که بعنوان پدر و مادر اینها را درک کنیم و تنها پدر و مادر بیولوژیک نباشیم، فراموش نکنیم تمامی موارد مطروحه نافی یاد دادن مهارت زندگی به افراد نیست بلکه وظیفهء پدر و مادر و جامعه قرار دادن هر چیزی در جای خودش است. |