در طبیعت برای اینکه بزرگ یک قبیله باشید، تنها والد بودن کفایت نمی کند بلکه از مهمترین عوامل برای حفظ قبیله و شخصیت خویش، فراگیری مهارتهای جدید و حفظ آن است که در طبیعت عموما منبعث از قوای جسمانی است و بمحض اینکه این موارد از بین برود نوبت بازنشستگی فرا می رسد و بازنشستگی در طبیعت یعنی مرگ.
بشر اما بدلایلی توانست از خصایص طبیعی فاصله گرفته و موجودیت خویش را باز تعریف نماید، در این باز تعریف جدید پایه و اساس همان رفتاریست که تمامی موجودات در طبیعت انجام می دهند یعنی صرف والد بودن برای رهبری تبار کفایت نمی کند و بشر مدعی رهبری نیازمند دانستن مهارتهای ویژه و البته حفظ آن مهارتها در زمان می باشد، نکته ای که حایٔز اهمیت است بشر این توانایی را دارد که با افول قدرت جسمانی بنا به میزان شعور و داناییش جایگاه خویش را شناخته و خود را با زمان و مکان جدید هماهنگ نماید و در این هماهنگ سازی چه بسا جایگاه او با لاتر و یا پایین تر برود که این کاملاً وابسته از خود شخص است، شخصی که تنها به گذشتهء خویش متکی است و خود را صاحب پیشینه ای رفیع می داند و برای رسیدن به موقعیت جدید نه اشتیاقی دارد و نه تلاشی می کند، حتما محکوم به شکست و در نهایت مرگ است هر چند برای چندی این بشر با تحقیر اطرافیان خود را سر پا نگه دارد اما به سرعت این حربه از بین می رود و با فرو افتادن پردهء احترام آنگاه فرد مورد نظر به تمامی جایگاه خویش را از دست داده و دیگر باید منتظر مرگ بنشیند و یا شجاعانه خود را بکشد، اما بشر هوشمند در رفتاری کاملاً صحیح ابتدا سعی می کند با تمامی توان خود را بروز نگه دارد و زمانی که به بازنشستگی می رسد، در عملی هوشمندانه خود را به کناری می کشد و با ادب و متانت با دیگران برخورد می کند و در نظر می گیرد این کاملاً طبیعیست که اشخاصی که روزگارانی در مجموعهء او ضعیف بوده اند امروزه ای بسا به صورت کاملاً محسوسی در اوجی باشند که وی زیر مجموعهء ایشان محسوب شود، در نتیجه او خودش را برای این روزها نگه می دارد و محترمانه با همه برخورد می کند و در چنین روزگارانی به طور طبیعی جایگاهش بدلایلی که کاملاً رابطهء انسانی و اخلاقی دارد حفظ می شود و این بشر دیگر نیازمند بزرگ کردن خویش از راه متلک پرانی و یا تحقیر دیگران نمی باشد چه این راه دوم در بیشتر موارد جواب نمی دهد و ای بسا باعث از بین رفتن اندک احترام فرد مدعی نیز می شود و این نکته ایست که همواره بدان می اندیشم، که اگر بدنبال احترام و بزرگی هستم، راه آن در فراگیری و بروز شدن و از آن مهمتر سلوک در رفتار و ریاضت اخلاقی می باشد، اینگونه می شود که دیگر نیاز نیست بشر مانند دیگر موجودات در طبیعت با از دست دادن مهارت هایش توسط نزدیکانش طرد و بعد از بین برود.
جنون، سر آغاز شیدایی است
و شیدایی
مفریست برای رهایی از همه چیز و همه کس،
رهایی نیز شرط لازم برای پرواز است بدنیای اندیشه
مرده ام
و آزادی سودای همیشگیم را اینجا یافته ام،
آزادی، آزادی،
ای عریانترین حقیقت،
ای دربند همیشگی،
در برابرم نشسته ای،
کجاست شجاعتی که تو را در آغوش بگیرم،
در گور خویش تو را به میزبانی نشسته ام،
ای والاترین حقیقت،
اهریمن اسارت مرا در شمایل دوست میهمان زندگی بود،
نک نوبهء توست،
سر بر آرار ای شعلهء اهریمن سوز در این گور تاریک،
نک نوبهء توست،
ای رویای من،
آزادی،
ای آشنای دربند،
ای رویا،
مرا دریاب،
اگر چه من دیریست از مردگانم.
زندگی سفریست از ازل به خاک در قامت خون و آب در طی یک هوس،
زندگی سفریست از تاریکی به نور و از نور به تاریکی،
زندگی ملغمه ایست از هیچ و نرسیدن،
زندگی یک شوخیست بین خورشید و زمین،