بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

نکته ای برای زندگی بهتر

در طبیعت برای اینکه بزرگ یک قبیله باشید، تنها والد بودن کفایت نمی کند بلکه از مهمترین عوامل برای حفظ قبیله و شخصیت خویش، فراگیری مهارتهای جدید و حفظ آن است که در طبیعت عموما منبعث از قوای جسمانی است و بمحض اینکه این موارد از بین برود نوبت بازنشستگی فرا می رسد و بازنشستگی در طبیعت یعنی مرگ.

بشر اما بدلایلی توانست از خصایص طبیعی فاصله گرفته و موجودیت خویش را باز تعریف نماید، در این باز تعریف جدید پایه و اساس همان رفتاریست که تمامی موجودات در طبیعت انجام می دهند یعنی صرف والد بودن برای رهبری تبار کفایت نمی کند و بشر مدعی رهبری نیازمند دانستن مهارتهای ویژه و البته حفظ آن مهارتها در زمان می باشد، نکته ای که حایٔز اهمیت است بشر این توانایی را دارد که با افول قدرت جسمانی بنا به میزان شعور و داناییش جایگاه خویش را شناخته و خود را با زمان و مکان جدید هماهنگ نماید و در این هماهنگ سازی چه بسا جایگاه او با لاتر و یا پایین تر برود که این کاملاً وابسته از خود شخص است، شخصی که تنها به گذشتهء خویش متکی است و خود را صاحب پیشینه ای رفیع می داند و برای رسیدن به موقعیت جدید نه اشتیاقی دارد و نه تلاشی می کند، حتما محکوم به شکست و در نهایت مرگ است هر چند برای چندی این بشر با تحقیر اطرافیان خود را سر پا نگه دارد اما به سرعت این حربه از بین می رود و با فرو افتادن پردهء احترام آنگاه فرد مورد نظر به تمامی جایگاه خویش را از دست داده و دیگر باید منتظر مرگ بنشیند و یا شجاعانه خود را بکشد، اما بشر هوشمند در رفتاری کاملاً صحیح ابتدا سعی می کند با تمامی توان خود را بروز نگه دارد و زمانی که به بازنشستگی می رسد، در عملی هوشمندانه خود را به کناری می کشد و با ادب و متانت با دیگران برخورد می کند و در نظر می گیرد این کاملاً طبیعیست که اشخاصی که روزگارانی در مجموعهء او ضعیف بوده اند امروزه ای بسا به صورت کاملاً محسوسی در اوجی باشند که وی زیر مجموعهء ایشان محسوب شود، در نتیجه او خودش را برای این روزها نگه می دارد و محترمانه با همه برخورد می کند و در چنین روزگارانی به طور طبیعی جایگاهش بدلایلی که کاملاً رابطهء انسانی و اخلاقی دارد حفظ می شود و این بشر دیگر نیازمند بزرگ کردن خویش از راه متلک پرانی و یا تحقیر دیگران نمی باشد چه این راه دوم در بیشتر موارد جواب نمی دهد و ای بسا باعث از بین رفتن اندک احترام فرد مدعی نیز می شود و این نکته ایست که همواره بدان می اندیشم، که اگر بدنبال احترام و بزرگی هستم، راه آن در فراگیری و بروز شدن و از آن مهمتر سلوک در رفتار و ریاضت اخلاقی می باشد، اینگونه می شود که دیگر نیاز نیست بشر مانند دیگر موجودات در طبیعت با از دست دادن مهارت هایش توسط نزدیکانش طرد و بعد از بین برود.

عاشقی چیز بدی است

جنون، سر آغاز شیدایی است

و شیدایی

مفریست برای رهایی از همه چیز و همه کس،

رهایی نیز شرط لازم برای پرواز است بدنیای اندیشه

و اندیشه،
محملی است برای یافتن جاودانگی
و جاودانگی هم که آرزوی ابدی بشر بوده است،
می بینی چقدر خوبست،
از جنون به تو،
به همین راحتی به جاودانگی رسیدم،
آنوقت می گویند:
عاشقی چیز بدی است.

بهشت، فرشته ها و بقیه، فدای یک لحظه زندگی با تو

در آیینه خود را به نظاره می نشینم، اما تو را می بینم،
از وقتی که تو را برده اند،
حیران و سرگشته، کوچه به کوچه، آسمان ها را بدنبال تو می گردم،
راست یا دروغ، به من می گویند، چندیست که تو زمینی شده ای،
هوایی شده ام که راهی بر زمین بیابم ،
آخر خودت می دانی، زمینی شدن که ساده نیست، هزار دنگ و فنگ دارد، تازگی ها تفتیش عقاید هم می کنند، اگر بدانند، برای توست که می خواهم زمینی شوم ، حسابم با کرام الکاتبین است،
خودت خوب می دانی، اینجا عاشقی قدغن است،
مدام از خود می پرسم، اگر بیایم و تو را پیدا نکنم، چه می شود،

یواشکی قرار شده، شیطان نشانی تو را به من بدهد،
نگفته بودم، طفلی شیطان، اینروزها در جبر نفهمی فرشته ها گیر افتاده،

اما راستش را بخواهی، قول داده به من کمک کند،
بالاخره، هر طوری شده پیدایت می کنم، عاشقی که سختی نکشه، سنگ نخوره مثل

شیطان، عاشق نیست، مدعیه،
دوباره به آیینه می نگرم، اینبار خودم را می بینم، تنها،
فردا زمینی خواهم شد، بهشت، فرشته ها و بقیه، فدای یک لحظه زندگی با تو.

آزادی، ای آشنای دربند

مرده ام

و آزادی سودای همیشگیم را اینجا یافته ام،

آزادی، آزادی،

ای عریانترین حقیقت،

ای دربند همیشگی،

در برابرم نشسته ای،

کجاست شجاعتی که تو را در آغوش بگیرم،

در گور خویش تو را به میزبانی نشسته ام،

ای والاترین حقیقت،

اهریمن اسارت مرا در شمایل دوست میهمان زندگی بود،

نک نوبهء توست،

سر بر آرار ای شعلهء اهریمن سوز در این گور تاریک،

نک نوبهء توست،

ای رویای من،

آزادی،

ای آشنای دربند،

ای رویا،

مرا دریاب،

اگر چه من دیریست از مردگانم.


زندگی یک شوخیست بین خورشید و زمین

زندگی سفریست ناخواسته از عدم به عدم،
شروعش از سویدای عدم به ازل در سودای حیات در جبر طبیعت،

زندگی سفریست از ازل به خاک در قامت خون و آب در طی یک هوس،

زندگی سفریست از تاریکی به نور و از نور به تاریکی،

زندگی ملغمه ایست از هیچ و نرسیدن،

عطشیست برای رسیدن به عدم در طی یک شتاب دیوانه وار،

زندگی یک شوخیست بین خورشید و زمین،

زندگی سفریست از عدم به عدم!