بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

از تاریخ علوم انسانی چه می خواهیم؟

وقتی می آیند و می گویند اندیشه های بشری مانند کمونیسم، سوسیالیسم، فاشیسم و الخ از بنیان بدرد نمی خورده اند، سئوالی که مطرح می شود این است که مگر اندیشه ای داریم که از بنیان بدرد بخورد، تمام اندیشه های بشر مشمول دو قاعدهٔ کلی هستند، اول منافع قدرت یا در ایده‌آل ترین حالت که بعید است اکثریت را حافظ باشند، دوم، قطع به یقین اندیشه ها، همگی تاریخ مصرف دارند و بعد از مدتی به تمامی به ضد خود یا در حالت معدود خنثی بدل می شوند، در مطالعهٔ تاریخی این اندیشه ها، ما به خوبی یا بدی آنها بدون در نظر گرفتن تاریخ و محل کارکرد آنها می پردازیم که این خطای بزرگی است.

سئوال و بررسی درست این است که مطالعه کنیم آیا جوامع مورد مطالعه و تحت سیطرهٔ اندیشه های مطرود امروزی، راههای دیگری داشته اند که عملیاتی هم باشند یا نه.

تمام اندیشه های امروزین ما نسبت به آن تفکرات معمولاً ذهنیست که هیچ قابلیت عینی و اجرایی در آن زمان نداشته اند.

به هر روی گفته ام، بارها، تاریخ را نمی خوانیم که حسرت بکشیم و بعد تلاش کنیم احیانا آنطور بشویم یا نشویم، تاریخ را می خوانیم تا بدانیم تجربیات بشر کدام بوده، اگر موفق چرا پایدار نبوده و اگر ناموفق چرا و ایرادهایشان کجا بوده است.

لازم به ذکر است که من معتقدم، بشر امروز جزء در معدودی از بنیانها که ماحصل وابستگی به یک تیرهٔ حیوانیست چندان به اسلاف خود شباهتی ندارد که بخواهد در علوم انسانی به واسطۀ مطالعات تاریخی، از آن اصول برای دستیابی به رستگاری و سرزمین موعود بهره مند شود.

حقیقت یا واقعیت

ز دیوانه ئی کرد روزی سؤال

سلیمان مرسل علیه السلام

که چون بینی این سلطنت کز پدر

مرا ماند با اینهمه احتشام

چه خوش گفت دیوانه او را جواب

که چون نیست این سلطنت مستدام

پدر مدتی آهن سرد کوفت

تو در باد پیمودنی صبح و شام


هرگاه این قطعه از این یمین را می خوانم، خنده ام می گیرد از دنیا، واقعاً دنیا را اگر می خواهی درست ببینی، باید حس لحظه ای که از رستورانی درجهٔ یک آمده ای بیرون را تصور کنی که کلی پول داده ای و البته لحظات خیلی خوش هم ساخته ای اما با خودت می گویی خوب که چی اینهمه پول را دور ریختم. دنیا هم همین است، بدون هیچ اختیاری واردش می شوی و در نهایت بدون هیچ تغییری یا در بهترین حالت در توهم انجام دادن کاری مهم به گور می روی و اگر خوش شانس باشی مقبره ات می شود آثار باستانی که شاید اهل فنی بیاید و به دیگران بگوید می دانی این که بوده و بعد تعریفی کند و لحظه ای حسی ایجاد شود و بعد دوباره همه بروند که بروند و تو دوباره همان هیچ که بودی می شوی، این دنیاست، حالا برایش می دوی، وقتی پیر و خسته پا روی پای می اندازی و به میراث خوار ها نگاه می کنی، خود را خواسته گول می زنی که اینها نام مرا زنده نگاه می دارند، بگذار کیف کنند، چه وهم شیرینیست در این خیال مردن، اما این حقیقت است و واقعیت چیز دیگری است.

وظیفه یک تاریخ پژوه چیست؟

عنصر زمان را اگر در وقایع تاریخی حذف کرده و با دیدگاه روز به آنها بنگریم، بسیاری از تصمیمات بشر غلط بوده است، اما واقعیت این است که یک تاریخ پژوه باید چنان در لحظهٔ وقوع مناسبت تاریخی حل شود که زمان را در نوردیده و جزئی از آن زمانی شود که در موردش تحقیق می کند، بدون داوریی از پیش تعیین شده، آنگاه با تسلط به موضوع به بیان آن ماجرای اکنون مرده بپردازد و برای نسل‌های بعد موضوعات را مهیای مطالعه نماید.

انسان بودن است یا شدن؟

اگر انسان بودن است که زندگی بی معناست!

چرا که همان کهن الگوهای مورد تأئید اندیشه های بشری را باید رج بزند، خوب این یعنی در بهترین حالت دیدن تصاویری قدیمی از نظرگاهی جدید.

اگر انسان شدن است، شدن به سمت و سوی چه؟

چیزهایی که تصویر آنرا برایش دیگران ساخته اند!

خوب این همان بودن است که در بازی کلمات گیر افتاده است.

در حقیقت انسان نه کهن الگوها را دارد و نه مواردی که نیامده است، او اصلاً صاحب چیزی نیست که بتواند تغییر ایجاد کند و اگر بگوید که بشر صاحب اختیار است که این کند یا آن کند و برای نمونه سیلی محکمی را روانهٔ گوشم نماید، آنگاه باید از او پرسید این مرز اختیار داری تا کجاست؟ 

اگر محدودیتی دارد پس دیگر اختیار نیست، چون اختیار محصور در اگر و اماها چه ارزشی در مفهوم موسع ارزش دارد؟

یعنی می خواهم بگویم همۀ آنچیزی که انسان فکر می کند ارزش است، همان تصوریست که آنهم برای او پیشترک ساخته اند که قبلاً به انحاء مختلف بزرگان جهان در زبانهای مختلف گفته اند، حال شاید سئوال این باشد که دوای درمان این سهل ممتنع زندگی نام چیست؟

شاید همان داروی همیشگی را بشود گفت که؛


ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد


و یا


با نانِ جُوینِ خویش حَقّا که بِه است

کآلوده و پالودهٔ هر خَس بودن


و یا


پنج روزی که در این مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست


و یا


اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل

کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی


و یا ...

چرا حافظ کاملترین شاعر است؟

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند


وقتی می پرسند که؛

- رندی چیست؟

- چرا حافظ کاملترین شاعر است؟

- چرا حافظ شایستهٔ لسان الغیب بودن است؟


چه پاسخی می توان داد؟


آیا این تک بیت می تواند پاسخ دهد به این سئوالات؟


بله می تواند، اگر توجه کنیم به اینکه وظیفۀ یک متفکر، شاعر و یا یک هنرمند چیست؟


بیایید در شروع توجه کنیم به نحوهٔ خوانش این بیت که با تغییری اندک، معانی کاملاً متضاد ایجاد می کند.


حال بیاییم به سئوالات مطروحه در بالا که به ما کمک می کند تا به پاسخ کمی نزدیک شویم، جواب دهیم.


 براستی وظیفۀ متفکر آیا بجزء ایجاد اندیشه در جامعهٔ هدف یا مخاطبش است، یا شاعر، نباید در لفظ و معنای اثرش غوغا کند و هنرمند، واقعاً چه کاره است؟

جزء این است که او وظیفه دارد بدون گفتمان گل درشت، پلی برای این دو باشد که اگر این دو نباشد هنرمند بودن یعنی چه؟



نتیجه؛

۱- حافظ اما همهٔ اینها بوده و فراتر از اینها، او با داشتن این موارد است که رندی می شود صاحب ردای لسان‌الغیبی که روزگار بر قامت سازگار او می پوشاند.

۲- ای کاش می دانستیم در چه سنی بوده که به این دست از افکار و هنرمندی رسیده بوده است تا بشود گفت النهایة به چه مسلکی به عدم ثانی وارد شده است، اما تا همین حد می توان گفت که او در اوج پختگی و شعور این مسیر را تمام کرده است.


تکمله؛

حافظ از این موارد بسیار دارد که می توان بعنوان شاهدانی بر یگانگی او در نظر گرفت.