نمی دانم چرا دارم به نواندیشی دینی و سابقه اش در این بلاد علی الخصوص به علی محمد باب می اندیشم، که او هم از درون اسلام همچون شاخههایی که در مسیحیت روئیدند و به دلایل اجتماعی مقبولیت یافتند، رشدی کرد و مقبولیتی یافت و البته سرکوب هم شد ولی امتدادش هنوز نفسکی می کشد، راستی چرا اینها این راه را رفتند، دین جدید بر دوش دین قدیم، چرا یکدفعه منکر همه چیز نشدند، اما راستش تحولات اجتماعی به دلیل ترس آحاد جوامع که عموماً دین مدار هستند، یک شبه نمی ریزد تا انسان ملحد سکولار که از قضا دموکرات هم باشد از این زایمان حاصل شود، بلکه جامعه بر مبنای اصول خودش که آهسته و پیوسته مکرر رخ می دهد، جلو می رود، نو اندیشان دینی ظهور پیدا می کنند حرفی می زنند، گامی جلو می روند، آزمون و خطا می کنند، جان بر سر اندیشه شأن می گذارند و بمرور مردم راهی می یابند، از درون جوامع است که اذهان مردم آبستن اتفاقات نو می شود و در بزنگاه تاریخی که فرا خواهد رسید، زایمان رخ می دهد و جامعه پوست می اندازد و نو می شود، معجزه ای نیست به عقب برگشتی نیست، مسیحی دیگر نخواهد آمد، یا باید به مخدر گذشته بچسبند و راه را از مستوفی الممالک ها استمداد کنند، یا به دل شب وحشت، نا آگاه بزنند و قماری کنند، شاید هم فرجی شود و یا اینکه باید راه آزمودهٔ جوامع متمدن را بروند، انتخاب با جوامع است.
زیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:
«صعبروزی، بوالعجبکاری، پریشانعالمی»
بیا که خرقهٔ من گر چه رهن میکده هاست
ز مال وقف نبینی به نام من درمی
حافظ هم دنیا را دارد، هم آخرت و هم هیچکدام، خیلی مهم است هیچ را داشته باشی و سلطان هم باشی، خوب اگر این رندی نیست، پس رندی چیست؟
- مردمانش حقشان را گدایی می کنند.
- تن به هر چیزی می دهند تا اندک سودی بیابند.
- اسلوب و منشی حتی در تامین نیازهای غریزی و ضروری ندارند.
- مردمان این جوامع مردمان افسوسُ حسرتند.
- مردمانی که بدنبال اینُ آن روانند.
- گاهی از ریش شیخ و گاهی به تنبان شاه آویزانند.
- اصولاً مردمان این جوامع آویزانند.
یک جفت از این بلبلهای جدید الورود به شهر تهران که من تا چند سال پیش در شهر تهران ندیده بودم، چند وقتی در حوالی حیاط منزل مسکونی ما می چرخیدند و وقتی مادرم مطابق همهٔ این سالهای اخیر در حیاط یا پشت بام دانه ای میریخت، آنها هم سهم خود را کم و بیش از این سفره بر می داشتند، سال گذشته که این دو توجه مرا جلب کردند به دلیل تک جفت بودن و زیبائیشان در جمع پرندگان دیگر و شروع کردم به رصد احوالاتشان انگار آنها هم درک کرده بودند که از دیدنشان خوشحالم و بودنشان را به فال نیک گرفته ام و نوعی هدهد سلیمانی در سیمایشان می بینم، انگاری از دل و جان طبیعت برای من پیغام دارند و از قضا پیامهای مرا از راه خیال به طبیعت می رساندند و صد البته شعف من وقتی بیشتر شد که دیدم روی درخت پرتقال خانه مان لانه ای ساختند، اما سازهٔ لانه به دلیل بی تجربگی و جوانیشان اسیر بادهای بهاری و پیچ و تاب و رقص و بازی درخت در نسیم های بهاری تاب نیاورد و صبحی که مطابق هر روز، روزم را با پایش خانهٔ آنها شروع کردم با ویرانه اش مواجه شدم و صد افسوس جسم بی جان دو جوجه را در پای درخت یافتم و بعد از ساعتی درنگ آنها را در باغچه زیر درخت دفن کردم و با ذهنی آشفته برای چند روز و بی خبر از این جفت پرنده بعد از چند روز دوباره دیدنشان که چست و چابک در میان شاخه ها می جهند، انگاری جمله زندگی ادامه دارد را در آن روزهای بحرانی که من عزیزانی را از دست داده بودم به من به صورت عملی درس می دادند، القصه سالی گذشت و بهار سال بعد که همین سال جاری ۱۴۰۴ می شود دوباره دیدم لانه ای را می سازند، ناراحتی سال پیشینه در مقابل دیدگانم بود و نگران اما نمی شد کاری کرد آنها تصمیم گرفته بودند که زندگی ادامه دارد و مکان امن آنها درخت خانهٔ پدری ما است، دوباره رصد روزانه ام شروع شد و صد البته امسال لانه ای جانانه و مهندسی ساز ساختند که در برابر تمام بازیگوشیها و رقصهای بهاری درخت تاب آورد و اکنون جوجه هایی را به انتظار نشسته اند، اما آنچه باعث شد این مطلب را بنویسم درس دومی بود که این جفت میهمان حالا خوانده به من دادند، در این روزهایی که وطن آماج حملات کشوری متخاصم است یک روز دیدم به پرندهٔ یاکریمی که او هم بر روی درخت دیگر مسکن و مأوا دارد و آنروز فاصلهٔ عرضی ایمن را رعایت نکرد، با آن جثهٔ کوچک، چنان برق آسا حمله کردند که یاکریم فرار را بر قرار ترجیح داد و مرا یاد آن ابیات علامه دهخدا انداخت که؛
هنوزم ز خردی به خاطر در است
که در لانـﮥ ماکیان برده دست
به منقارم آنسان به سختی گَزید
که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریه ام زد که هان!
وطن داری آموز از ماکیان
این روزها که می بینم مردم، وطن و حاکم و اعوان و انصارش را یکی می انگارند و در برابر خصم خارجی و تهدیدش چنان با هر بهانه ای بعضاً خوشحال از شهر خارج می شوند، به بلبل خانه مان نگاه می کنم و می گویم ای جوانمرد یا با هم می میریم و یا با هم آزاد خواهیم شد.
دیکتاتوریها عاشق جنگند این قابل فهم است، عوام هم از حملۀ نیروی خارجی استقبال می کند تا بلکه از شر دیکتاتورها و دیکتاتوریهایشان رها شوند، اما اینکه روشنفکران و اندیشمندان در این دو پدیده گیر کنند، این تأسف انگیز است، من به شخصه این مقاومت حکومت مستولی بر ایران در برابر اسرائیل را مشروع می دانم و موافق آن هستم، نمی خواهم یکصد سال بعد کسانی که تاریخ ما را می خوانند همان حسی را درک کنند که من از خواندن تاریخ مربوط به اشغال ایران در دههٔ بیست و یا یک فرانسوی در زمان اشغال کشورش در برابر آلمان نازی حس کردیم را حس کنند، اگر ما امروز به شاه سلطان حسین صفوی می خندیم و برای وطن گریه می کنیم، فردا به ما خواهند خندید و برای وطن خواهند گریست، حتماً که این روزها اگرچه به دلیل حکومت تئوکرات و ایدئولوگ کم عقل، ما به چالش افتاده ایم اما مسألهٔ ما ایران و آیندهٔ ایران است و اگرچه دیوانگانی سنگهای پیشرفت و توسعهٔ کشورمان را به اعماق چاه ژرف نادانی و ناکارآمدی انداخته اند، اما ما موظفیم با حوصله و فرهیختگی کامل نقش تاریخی خودمان را برای میهنمان به درستی به سرانجام مطلوب برسانیم، هیچ نیروی اپوزیسیون خارجی و یا ایرانی خارج نشین اصولاً و عموماً دل در گرو اینکار ندارد و اگر داشته باشد هم ابزار ابتدائیش که همان بودن در این اتمسفر است را ندارد، پس در این بزنگاه تاریخی باید در کنار وحدت برای میهن در برابر خصم مشترک قرار بگیریم و البته فصل مشترکی جزء میهن با دیکتاتور و اعوان و انصارش نداریم و بعد از این گذرگاه ما هستیم و مسیر سخت تغییر کشور به راه صلاحی که جهان مدرن از آن عبور کرد که مردمانش به یک زندگی آرام همراه با رفاه رسیده اند.