رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
شاید مهمترین درسی که از خواندن گرفتم این بوده است که انسان در میان دو عدم است، پس تنها اکنون و حال است که در دستان ما است و باقی همگی هیچ است و نه از ای کاش ها کاری بر می آید و نه به امیدها می بایست دل بست، آنچه در کیسه است، اگرچه سیلی نقد است از حلوای نسیه و از دریغای نشئه پرور بهتر است که می تواند چراغ راه مان باشد، اگر شعوری موجود باشد.
می خواهم آن شعور را برای همگان و امیدوارم که اندیشۀ دریافتن اکنون را دریابیم.
لحظه را در یابیم... .
نه از آغاز ، چنین رسمی بود ،
و نه فرجام ، چنین خواهد شد .
که کسی ، جز تو ، تو را دریابد .
تو ، در این را ه رسیدن به خودت ، تنهایی .
ظلمتی هست، اگر ،
چشم ، از کوچه ، یاری بردار .
و فراموش کن این ، کهنه خیال .
نور فانوس رفیقی ، که تو را دریابد ،
دست یاری ، که بکوبد در را ،
پرده از پنجرهها برگیرد ، قفس را بگشاید .
کوله بارت ، بردار .
دست تنهایی خود را ، تو بگیر ،
و از آئینه ، بپرس ،
منزل روشن خورشید ، کجاست ؟
شوق دریا ، اگرت هست ، روان باید بود .
ورنه ، در حسرت همراهی رودی ،
به زمین ، خواهی شد .
مقصد از ، شوق رسیدن ، خالیست .
راه ، سرشار امید ،
و بدان ، کین امروز ،
منتظر ، فردایی است .
که تو دیروز ، در امید وصالش بودی .
بهترین لحظه راهی شدنت ، اکنون است .
لحظه را ، در یابیم .
باور امروز ، برای گذر از شب ، کافیست .
و نه آغاز ، چنین رسمی بود ،
که سرانجام ، چنین خواهد شد .. . .
تکمله؛
۱) بیت اول از حافظ
۲) شعر دوم از کیوان شاهبداغی
سال ۱۴۰۴ را محضرتان تبریک عرض می نمایم.
بهزاد جعفری
نوشتۀ دکتر بهزاد جعفری
هرگاه به تاریخ ممالکی که در آن گردش نخبگان و عقل و یا به عبارت بهتر شایسته سالاری وجود نداشته نگاه می کنم هیچ چیز زیبایی نمیبینم، حتی اگر رأس هرمشان مدام همچون آفتاب پرست رنگ عوض کند و بخواهد جایی در بین بزرگان برای خود پیدا کند، راستش اگرچه سانتیمانتالیسم ظاهری دلفریب دارد اما نتایجش همیشه فاجعه بار بوده است، حکامی که دستشان تا مرفق در خون آزادیخواهان و آزاد اندیشان است چگونه می توانند مبلغ صلح و آزادی باشند، راستش این خوشخیالی تاریخی که همواره طبقات مردم را در آغوش گرفته و آنها را به افیون امید واهی دچار کرده دیگر برایم جذابیتی ندارد، مردم باید فرهیخته شوند و این از وظایف طبقات فرادست و روشنفکران است و اگر این رخ ندهد دوران باطل آویختن از دامن مادر بد به زن بابا و پناه بردن به امیدی واهی چه آنکه او مروتی داشته باشد گذشته است، اگر باور ندارید تمام تاریخ کشورمان را بخوانیم به بزرگان و ستارگان اعصار گذشته به صورت استثناء نگاه کنیم و آنگاه می فهمیم که ما و تمام کشورهای شبیه ما بیچارگانی وحشی هستیم که اصلاً پیش از غم جامعهٔ مدنی قرار می گیریم و اصولاً هر چه هم از مدرنیته به ما برسد چون برخلاف اومانیسم است به دامن سانتیمانتالیسم می افتد و بعد از زایل کردن عمر نسلها مجدد به ضد خود بدل شده از چشم می افتد و چهرهٔ واقعیش آشکار می شود، مثال معینش سیستمهای سلطنتی ـ دینی به بهانهٔ آماده نبودن مردم یا همواره در حال گذارند و یا در بهترین حالت دیکتاتوری نرم دارند، به هر روی ما و هماندیشانمان در این کرهٔ مسخرهٔ خاکی تا رسیدن به همان دموکراسی مسخرهٔ ایدهآل مان فرسنگها فاصله داریم و برای رسیدن به همان صورت مدرن باید روشنفکران دست از جان شسته مان ابتدا به سیاهی مطلق برسند و از اصلاح سیستم ناامید شده و از آن عبور کرده، مردم را در طی این گذار فرهنگی به ساحل خردگرایی برسانند، هر چند به شخصه اعتقاد دارم که دموکراسی غربی آش دهن سوزی هم نیست اما به هر حال تنها تجربهٔ موفق بشری از نظر عامه است که جوامع بر پایهٔ مردم ناچارند داشته باشند.
در آخر حافظ را که این روزها اسیرش شده ام می بینم و می شنوم که با آوایی حزین راه می رود و می خواند این بیت را که:
سپهر بر شده پرویزنیست خون افشان
که ریزهاش سر کَسری و تاجِ پرویز است
مشکل ما در ایران خاطره سازی است، که آنهم ریشه در تاریخ، فرهنگ و نوع زیست ما دارد، عمومآ ما به دلیل سرکوب سیستماتیکی که در جامعه و خانواده می شویم و از طرفی نوشتن یادداشتهای روزانه هم در عموم ما معمول نیست یا پیوستگی بلند مدتی ندارد، آمال و آرزوهایمان را بعنوان خاطرات به یاد می آوریم و البته برخی از ما نیز با خاطره سازی بویژه با بزرگان برای خودمان دنبال رزومه سازی می گردیم که این هم در نوع خود جالب است، به هر روی از دوران به گمانم دبستان یا راهنمایی که در اوایل تا اواسط دههٔ شصت گذشت و من با این داستان سعدی از گلستان آشنا شدم، متأسفانه یا خوشبختانه هر وقت خواستم خودم را بفروشم یا به کسی بچسبانم تا موقعیتی پیدا کنم و به نان و نوایی برسم، این داستان از شیخ اجل از جلوی چشمانم رژه رفت و در ذهنم شروع کرد به هشدار دادن که؛
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی.
باری، این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقّتِ کار کردن برهی؟
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مَذَلَّتِ خدمت رهایی یابی؟ که خردمندان گفتهاند: نانِ خود خوردن و نشستن به که کمرشمشیرِ زرّین بهخدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر
به از دست بر سینه پیشِ امیر
عمرِ گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صَیْف و چه پوشم شِتا
ای شکم خیره بتائی بساز
تا نکنی پشت به خدمت دو تا
بهزاد جعفری
بهزاد جعفری
زمانی در اینستاگرام دیدم فردی به طور اخص در مورد حافظ و باقی بزرگان آنها را متهم به سرقت ادبی می کند و البته آخرش به نوعی می خواهد بگوید از آنها ایده گرفته و آنها هم هستند، من البته با لحنی که در مورد بزرگان صحبت می شد مشکل داشتم و اصولاً در این زمینه نگاهی دارم که آن را به اختصار نوشتم و خواستم برایش بفرستم ولی بعداً پشیمان شدم چون یادم افتاد که سعدی علیه الرحمة فرموده است؛
جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد، با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است.
چو کنعان را طبیعت بی هنر بود
پیمبرزادگی قدرش نیفزود
هنر بنمای اگر داری نه گوهر
گل از خار است و ابراهیم از آزر
اما مطلب چه بود؛
دوست عزیز ،
متاسفانه شما از اقل دانش برخودار هستید و در عرصه ای وارد شده اید که صلاحیت ندارید، شاید بپرسید چرا؟
اول،
فضای مجازی محلی برای بحث در این مواردی که نیازمند دقت است و مرجع دادن، نیست.
دوم،
بزرگانی در عصر حاضر از اساتید معظم چون فروازنفر، خانلری، علی دشتی، زرین کوب، زریاب خویی و فخرشان علامه قزوینی و دیگران تا معاصرترها مثل جنابان سایه، خرمشاهی و الخ در مورد حافظ و حواشیش به ادب و درست صحبت کرده اند و زیر و زبر حرفهایی که شما زده اید را گفته اند و صحبت کرده اند، پس شما حرف نویی ندارید مگر بی ادبی پنهانتان در ظاهر مؤدب.
سوم،
حافظ از ابوالعلاء معری، فردوسی، خیام و دیگران هم تأثیر گرفته و از آنها بهره برده، خوب که چی، آیا به جریان اندیشۀ آنها آسیب زده یا به آن مشرب افزوده؟
صد البته افزوده است، پس دیگر جای بحث و پنهان کردن نیست، آنهایی که از حافظ سطحی و فالی می گیرند که بحث شما برایشان بی ارزش است، آنهایی هم که متخصص هستند می دانند این جریان طبیعی است و حتی همان مثال خواجو هم که شما می گوئید، اثر پذیرفته از دیگران است، مهم این است که حافظ بیان خودش را پیدا کرده چنان که امروزه اگر از خواجو نامی هست بواسطۀ همین است که حافظ نظری به او داشته است.
چهارم،
هنوز بقول علامۀ فقید قزوینی ما منتظریم در صورت وجود برخی آثار از خزانه های شخصی یا حکومتی پیرامون بزرگان منجمله حافظ و دیگران بیرون بیاید تا بلکه با روابط شخصی و زندگی اجتماعی این بزرگان بیشتر آشنا شویم، البته که تأثیری در اثرهایشان و لذتی که ما می بریم ندارد ولی به این اراجیفی که امثال شما می گوئید حداقل پاسخی می دهد، در هر صورت نه شما در سنی هستی و نه این عرصه مکانیست برای این بازیهای پیش پا افتاده، که قبل از شما امثال جناب کسروی با همۀ بزرگیشان بواسطۀ برخی آثارشان در این مسیر رفته اند که البته برای خودشان بد شد.
نتیجه،
شما اگر تازه نیت خیر داشته باشید که ندارید، باید در محفلی که بزرگان حاضرند، مقالهای می نوشتید در این باب و محضر اساتید حاضر و حافظ شناسان ارائه می کردید، اگر ارزش چاپ داشت، آنرا چاپ می کردید، نه اینکه اینجا بیائید برای دیده شدن عرصه را فراخ دیده قلندری ادعا نمائید.
تکمله،
این غزل جناب مولانا را چند بار بخوانید و سر در جیب مراقبه فرو برید که این برایتان بهتر است؛
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرِ چشمه صفات منم
اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
بهزاد جعفری:
وقتی نوشتهٔ میرزا ملکم خان را می خواندم که در باب تأسیس بانک و راه آهن التماس می کرد به ارکان نظام، که بابا می خندند به ما در فرنگ وقتی ادعای دولت داشتن می کنیم، از رنج آدمهایی که در غرب کار می کنند و یا برای مسافرت می روند و محتاج این صراف و آن صراف می شوند و آخر سر هم نوشدارو بعد از مرگ سهراب آیدشان می شود، می گفت، با تمام پوست و گوشت حس می کردم چه می گوید، چون در این خاک مشکلات و مصائب حل نمی شوند، فقط شکلشان عوض می شوند.
نتیجه ۱:
بیشعوری و دوزاری بودن دولتمردان و نفهمی مردمان الکی خوش، مسائلی هستند که همیشگی بوده و است و خواهد بود.
نتیجه ۲:
فشار خونم با خواندن کتاب ملکم خان نوشتهٔ اسماعیل رائین بالا می رود و امیدم به بهبودی اوضاع کشور کم و کمتر می شود.
نتیجه۳:
دست می برم به دیوان خواجه تا او سخن بگوید شاید آرام شوم که این بیت آمد؛
اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است
زان رو که مرا بر در او رویِ نیاز است