بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

هُوَالْغَفُور

هُوَالْغَفُور

نوشتهٔ بهزاد جعفری 


خلاصه، مقدمهٔ کتاب قواعد العقاید را تمام کردم، اما در کل معضل این دوست عزیز غزالی این است که مثل تمام اندیشه ورزان دینی، خدا را مفروض بودن می کنند و بعد حالا باید برای مریدان او را اثبات کنند و خوب این سخت است، اگر مثل خود قرآن و محمد می گفتند: نمی دانیم، مسائل راحت‌تر می شد، چون آنوقت آدمی باید در مورد خدا ریسک می کرد، چون حقیقتا پاداش و عقوبت مخصوص کسیست که روی نادیده و ناشنیده ریسک می کند، وقتی معضل حل شد (بر فرض مثال) و همه چیز مکشوف گردید، آنوقت سرمایه گذاری ایمان نام چه معنایی دارد، آدمی حیرت می کند از این موجودی که برای به گمانم ایجاد شغل، انگشت خود را در هر سوراخ بی موردی می کند، این البته شامل طرفی که عقل را می خواهد بیاورد حاکم بر موضوع کند (عقل محض) هم می شود، اصولاً آدمی که وحشی فکر می کند همین است و اما بشر بمرور به آن اهلیت (باغ وحش انسانی) وارد می شود و می فهمد که مرکز ثقل کتب دینی و ایدئولوژیک نمی توانند باشند چون آنها بصورت ظاهر قطعاً لایتغیر هستند (هر چند دوستانی برایشان فقه پویا می نویسند) پس آدمی قوانین را وضع کرد که طول و عرض و ارتفاعشان مدام بسته به بستر جامعه در حال همگن شدن است، به هر روی غیر از این راهی نیست چرا که راه اول و دوم به طور حتم به دیکتاتوری اندیشه می رسند که اگر مجال قدرت یابند به کارخانهٔ دیکتاتور سازی بدل می شوند


در هر صورت با این بیت کمی حال کنیم؛


مِی خور به بانگِ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور

آیا جهان سلف سرویس است؟

آیا جهان سلف سرویس است؟

نوشتۀ دکتر بهزاد جعفری 


در مورد جبر یا اختیار و اینکه زندگی کدام است، سالهاست که بحث و جدل شده، حتماً سالهای پس از این هم در میان صاحبان اندیشه بحث خواهد شد، روزی در جایی از کوچه پس کوچه های اطراف میدان انقلاب دنبال کتاب جبر یا اختیار چاپ یغما می گشتم که یکی از دوستان کتابفروشم گفت:

مردم از این مباحث دیگر عبور کرده اند و این کتب کاربردی برایشان ندارد، خوب این حرف در مفهوم اساسی، یعنی مردم یا فهمیده اند زندگی کدامیک از این دو است، پس طریق زندگیشان را فهمیده اند و در آن وادی قدم می‌زنند و یا راه حل سومی پیدا کرده‌اند که آن نیز مستلزم داشتن دانش و وقار است، چون به هر روی انسان به مدد این دو می تواند از زندگی پاکیزه‌ای برخوردار باشد، اما اگر کمی موضوع را بازتر کنیم، بدین نتایج می رسیم که؛


۱- اگر آدمی در برخورد با زندگی به جبر معتقد باشد پس مشکلی با آن ندارد و اگر از اندک وقاری بهره‌مند باشد، چنان که می‌فرماید؛


رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو دَرِ اختیار نگشادست


می رود عنان خود به از ما بهتران می دهد و بدون شکوه تا عرش برین می رود.


۲- دستۀ دوم اما می گویند:


این که فردا این کنم یا آن کنم

این دلیل اختیارست ای صنم


علی الظاهر این گروه هم راه خودشان را دریافته اند، دنبال برقراری مدینه ای قانونمند رفته از مزایای این پایمردیشان بهره‌مند شده‌اند.


۳- اما دستۀ سوم، راستش یاد پدرم افتادم که این گروه سوم را در سالهایی دور به من معرفی کرد و گفت:

مردمانی که در زندگی نه جبر را پذیرفته اند و نه تن به اختیار داده‌اند می توانند قواعد سلف سرویس بودن جهان را بپذیرند و از آن بهره ببرند، برای اینکه از این روش بهره ببرند باید دو چیز داشته باشند، وقار و دانش، بخاطر بسپار اگر وقار و دانش را نداشته تا تن به قواعد این روش محترم بدهند و بخواهند مطابق خوی ابن الوقتی بدوی خود از این روش بهره ببرند دچار دردسر خواهند شد.

اما در این مشرب سوم، انسان قائل به سلف سرویس بودن جهان است، یعنی جبرا به جایی آمده اید ولی می توانید با وقار و دانش که کسب می کنید برای خودتان لذتی وافر مهیا کرده یا با بدوی رفتار کردنتان جهنمی برای خودتان بسازید.

 حال برای روشن شدن موضوع آوردن مثالی که برای خودم و پدرم رخ داد و خالی از لطف نیست مطلب را قابل فهم تر می نماید.


حدوداً چهل سال پیش اوایل دهۀ ۶۰ شمسی بود که خبر رسید یکی از اقوام برای پسرش در تالار گل در ساختمان آلومینیوم در خیابان جمهوری عروسی گرفته و ما هم دعوتیم، شب موعود فرا رسید و من که اصلاً نمی خواستم بروم با زور و تحکم پدرم به آنجا رفتم، پس از سلام احوالپرسی های معمول وارد تالار شدیم و طبق اصول این مراسمات هر کسی پس از خوش و بشهای معمول با خویش و تبار، گوشه ای و اشخاصی را می یابد و با ایشان مشغول می شود تا سختی گذر زمان را راحت‌تر تحمل نماید، به هر طریقی پس از برنامه های سرگرم کنندۀ معمول اینگونه مراسمات، زمان شام رسید، اشاره شد که شام بصورت سلف سرویس است و در سالن مجاور آماده است و افراد شام را از آنجا که آماده شده می توانند برای خود برداشته به میز هایشان در همین تالار بازگشته میل کنند، عده ای که این سبک را می شناختند، دون شأنشان می دانستند، با غرولندی زیر لب یا رفتند و یا بخش دیگرشان آمادۀ فرمان بفرمائید شام شدند.


سلف سرویس!

سلف سرویس یعنی چه؟

این سئوالی بود که در ذهنم بدنبال پاسخی برایش می گشتم، صد البته به اولین کسی که می توانست کمکم کند نگاه کردم، بابا که روی صندلیش آرام نشسته بود، ذهنم را خواند و نپرسیده گفت:

توضیح دادند، یعنی خودمان می رویم آنچه که دوست داریم را از بین مواردی که برایمان تدارک دیده اند انتخاب می کنیم، هنوز سئوالات زیادی در این مورد در ذهنم بود که صاحب مجلس آمد و با جملۀ شام آماده است بفرمائید، انگار فرمان حمله ای را صادر نمود، مردمانی که تا آن لحظه با لباسهایی فاخر و پاکیزه صحبت از هر دری می کردند به طوری که با خودم فکر می کردم با وجود ایشان جامعه چقدر خوشبخت است و بزودی شاهد موفقیت را در بر خواهد گرفت، شروع به دویدن به سمت سالن مجاور کردند، من به بابا که آرام در جایش نشسته بود نگاه کردم و او به من گفت تو برای من هم غذا بیاور و این برای من مفهوم همرنگ جماعت شدن داشت و در حقیقت نوعی فرمان حمله بود، مثل تیری که از چلۀ کمان رها می شود دویدم اما در لحظه ای چشمانم سیاهی رفت و لحظاتی بعد که بخودم آمدم دیدم به حاج محمود پیرمرد فامیل که دقایقی پیش با عصا زورکی راه می رفت و درست در لحظۀ شام مثل گلولۀ رها شده از سلاح حرکت کرده بود و بصورت ضربدری در جهت مخالف من می خواست برود که در نقطۀ مرکز ضربدر با هم تلاقی داشتیم، جای گله و شکایت نبود از قافله عقب مانده بودیم پس هر دو مثل فنر از جا جهیدیم و راه مورد نظرمان را پی گرفتیم، محشر کبرایی بود، آدمها شیوه های متفاوتی در برخورد با پدیدۀ نوظهور سلف سرویس که در بین طبقۀ متوسط داشت شکل می گرفت در پیش گرفته بودند، برخی که انگار هزار سال است اینکاره هستند، مانند گارسون‌های حرفه ای در چلویی های بازار تهران در هر دست چند بشقاب از خوراکهای متعدد همراه دسرها پر کرده و نوشیدنی‌های رنگارنگ را هم در جیب همان لباسهای فاخر جای داده بودند به سمت میز هایشان روان بودند، عده ای هم نمی دانم از کجا گشته بودند و سینی پیدا کرده بودن و خلاصه مفری عالی یافته و هر آنچه می خواستند و بار زده بودند و می رفتند به دنبال عشق و حالشان و من که نه آن بودم و نه این، دنبال راهی می گشتم که دیدم عدۀ دیگر مانند خودم، اما راهی یافته بودند و چند بشقاب را از خوراکهای متعدد مخلوط کرده مثل گلوله می روند و می آیند، من هم چنین کردم، خلاصه رسیدم پیش بابا، خنده اش گرفت و رفت با خوراکی که مورد علاقه اش بود و با مخلفات مورد پسندش بازگشت. خلاصه ریخته بودیم به خوردن، مردمانی که ساعتی پیش راه کهکشان را هم بلد بودند و راهکاری برای هر چیزی داشتند، بطوری که برخی می گفتند نقص این جامعه شعور است و نظم، باید رضا شاهی بیاید نظم و نسقی ایجاد کند و بایدهایی می چیدند که مغز من در آن کودکی سوت می کشید، در حال بلعیدن بودند و بی خیال از جهان و مافیها، برخی دیگر نیز که شامشان تمام شده بود یا سر کبریت تیز کرده و یا نخ سفرۀ میز را کشیده در حال تمیز کردن دندانهایشان بودند، خلاصه شب گذشت و آمدیم خانه، به خواب رفتیم، شب دلم درد گرفته بود تا خودم رو به دستشویی برسانم اسهال آمد و کار را خراب کرد، بابا که بیدار شده بود با قرصی در دست با خنده گفت؛

از قدیم گفته اند، کاه مال خودت نیست، کاهدون هم مال خودت نیست، خلاصه شب را گذراندیم با چه مکافاتی بماند، فردایش بابا گفت چه آموختی از دیشب که به کارت آید در آینده، گفتم یاد گرفتم که؛

۱- اگرچه خیلی چیزها در جهان به دست خودمان نیست اما آنچه که در آن اختیار داریم را باید بدرستی بهره ببریم.

۲- نه باید تند رفت نه کند، باید آهسته و پیوسته رفت.

۳- در تمامی انتخابات باید با وقار و دانش انتخاب کرد.

۴- دنیای سلف سرویسی در این ناکجاآبادی که بی اختیار و جبری آمده ایم کمک می کند تا با همان اندک دلخوشی های موجود جهان را دلپذیر کنیم.

۵- دنیا نه سیاه است نه سفید، رنگیست، بسته به نوع نگاه و اندیشه مان بهترین راه خودش را نشان مان می دهد.


بابا در حالی که می رفت زمزمه ای می کرد، خوب که گوش کردم، می خواند:


اینچ می‌گویم به قدر فهم تست

مُردم اندر حسرت فهم درست

فهم آبست و وجود تن سبو

چون سبو بشکست ریزد آب ازو....

توقع چه داری؟

دوستی امروز جمعه ۲۱ دی ماه یکهزار و چهارصد و سه، از من پرسید، آینده سیاسی مملکت را چگونه و مردم را چطور می بینی؟

گفتم: همانی که تا به حال بوده است، ادامه می یابد، توقع چه داری؟


بعدتر یاد خاطره ای افتادم که مهر تاییدی است بر اندیشه ای که من امروز دارم و سالهاست که به آن رسیده ام و اما داستان در تابستان سال ۲۰۰۸ رخ داد، در سفری که به تاجیکستان داشتم تا در دانشگاه ملی تاجیکستان برای دوره دکتری ثبت نام کنم، پروفسور کوکانیف استادم را دیدم، نامش تا به ابد بلند باد، از او پرسیدم، چرا از این کشور با توجه به موقعیتی که دارید نمی روید و بدین سختی کار علمی می کنید، ایشان پاسخ داد می مانیم و میهن را آباد کرده، می سازیم، اما دو صد حیف که افسانهٔ هستی ایشان پایان یافت و  ندیدند که هیچ رخ نداد جزء همان روند قدیمی که دور باطل است و عمر زایل کن.

این رباعی از جناب خیام؛


آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند


 مرا بدجوری یاد استادم می اندازد و سالهاست وسوسه ام می کند تا بگویم هیچ چیز عجیبی رخ نمی دهد در هیچ کجای جهان و همه چیز در یک تکرار جلو می رود و انسانها یا خود را می فروشند و به خودشان و آرمان انسان که همان شدن است خیانت می کنند و یا منطبق بر همین رباعی به انتهای انسانیت می رسند و فسانه ای می سازند و به ناکجا آباد می روند که می روند.


                                                                                                       بهزاد جعفری 

تغییرات از راه می رسند

نوشتهء دکتر بهزاد جعفری


آیات ۶۹-۵۱ سورهء انبیاء محشرند، چشمهایم را می بندم و بصورت کاملاً سینمایی این بده بستانهایِ کلامی را در ذهنم ‌تصویر می کنم و اصلاً در برخی جاهایش خودم را می بینم که علیهِ آدابُ سُننِ پیشینیان موضع می گیرمُ آنها را می بینم که چه محکم ستونِ سنن را گرفته اند، چه به سببِ منافعِ مادی و چه منافعِ روانی.

آنها حتی تا پایِ کشتنِ خودیی که ابراهیم است، پیش می روند اما غافلند که مشعلِ آگاهی که روشن شود، دیگر خاموشی ناپذیرست، چرا که شعله های آگاهی از بیرون همیشه شروع و بعد کاملاً درونی می شوند، پس آنگاه به تعدادِ آگاهان مشعل تولید می شودُ سر آخر، تغییرات می رسند، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، فقط با مقاومتِ احمقانه هزینه هایِ تغیراتِ جوامع را بالا می بریم.


پی نوشت؛

- معمولاً محرک و شروع کنندهء تمامِ تغییراتِ اجتماعی از درونِ خانهء خودِ تمامیت خواهان سر بر می آورد.

- لزوماً تمام تغییرات به نتیجهء دلخواه نمی رسد و ای بسا دردسرُ رنج نیز تولید کنند، اما وجودشان هم ناگزیر و هم الزامیست مگر در آرمان شهرها در خوابها.

- چه بخواهیم چه نه، تا گذارِ از جنگل و زندگیِ وحشی و رسیدنِ به زندگیِ باغ وحشیِ قانونمدار، باید این مراحل رشد را طی کنیم. ( ایدهء زندگی به دو صورتِ وحشی و باغِ وحشی را من مکرر در کلامِ دوستِ عزیزم دکتر کیوان پهلوان شنیده ام.)

- آیات سورهء انبیاء و ترجمه شان مربوط به قرآن با ترجمه فولادوند است و عبارتند از؛


(( وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَکُنَّا بِهِ عَالِمِینَ ﴿۵۱﴾

و در حقیقت پیش از آن به ابراهیم رشد [فکرى]اش را دادیم و ما به [شایستگى] او دانا بودیم (۵۱)

إِذْ قَالَ لِأَبِیهِ وَقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِیلُ الَّتِی أَنْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ ﴿۵۲﴾

آنگاه که به پدر خود و قومش گفت این مجسمه ‏هایى که شما ملازم آنها شد‏ه اید چیستند (۵۲)

قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِینَ ﴿۵۳﴾

گفتند پدران خود را پرستندگان آنها یافتیم (۵۳)

قَالَ لَقَدْ کُنْتُمْ أَنْتُمْ وَآبَاؤُکُمْ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ ﴿۵۴﴾

گفت قطعا شما و پدرانتان در گمراهى آشکارى بودید (۵۴)

قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنَ اللَّاعِبِینَ ﴿۵۵﴾

گفتند آیا حق را براى ما آورده اى یا تو از شوخى کنندگانى (۵۵)


قَالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَى ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ ﴿۵۶﴾

گفت [نه] بلکه پروردگارتان پروردگار آسمانها و زمین است همان کسى که آنها را پدید آورده است و من بر این [واقعیت] از گواهانم (۵۶)

وَتَاللَّهِ لَأَکِیدَنَّ أَصْنَامَکُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِینَ ﴿۵۷﴾

و سوگند به خدا که پس از آنکه پشت کردید و رفتید قطعا در کار بتانتان تدبیرى خواهم کرد (۵۷)

فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا کَبِیرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَیْهِ یَرْجِعُونَ ﴿۵۸﴾

پس آنها را جز بزرگترشان را ریز ریز کرد باشد که ایشان به سراغ آن بروند (۵۸)

قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِینَ ﴿۵۹﴾

گفتند چه کسى با خدایان ما چنین [معامله اى] کرده که او واقعا از ستمکاران است (۵۹)

قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ ﴿۶۰﴾

گفتند شنیدیم جوانى از آنها [به بدى] یاد میکرد که به او ابراهیم گفته مى ‏شود (۶۰)

قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْیُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَشْهَدُونَ ﴿۶۱﴾

گفتند پس او را در برابر دیدگان مردم بیاورید باشد که آنان شهادت دهند (۶۱)

قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا یَا إِبْرَاهِیمُ ﴿۶۲﴾

گفتند اى ابراهیم آیا تو با خدایان ما چنین کردى (۶۲)

قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ ﴿۶۳﴾

گفت [نه] بلکه آن را این بزرگترشان کرده است اگر سخن می گویند از آنها بپرسید (۶۳)

فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ ﴿۶۴﴾

پس به خود آمده و [به یکدیگر] گفتند در حقیقت شما ستمکارید (۶۴)

ثُمَّ نُکِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلَاءِ یَنْطِقُونَ ﴿۶۵﴾

سپس سرافکنده شدند [و گفتند] قطعا دانسته اى که اینها سخن نمی گویند (۶۵)

قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَنْفَعُکُمْ شَیْئًا وَلَا یَضُرُّکُمْ ﴿۶۶﴾

گفت آیا جز خدا چیزى را مى ‏پرستید که هیچ سود و زیانى به شما نمى ‏رساند (۶۶)

أُفٍّ لَکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿۶۷﴾

اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا مى ‏پرستید مگر نمی اندیشید (۶۷)

قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فَاعِلِینَ ﴿۶۸﴾

گفتند اگر کارى مى ‏کنید او را بسوزانید و خدایانتان را یارى دهید (۶۸)

قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِیمَ ﴿۶۹﴾

به دنبال دموکراسی

دنبال دموکراسی می گردیم با سطح نازلی از گفتمان و اندیشه که عموم اجتماع با اندکی تفاوت بدان دچاریم، و مدام خودمان را با ژاپن مقایسه می کنیم، ژاپن، ژاپن شد چون در آنجا همه چیز جدیست.
                                                                                     دکتر بهزاد جعفری