بهزاد جعفری
بهزاد جعفری

بهزاد جعفری

انسانِ محصور در اعتیاد

نوشتهء بهزاد جعفری


بصورت مسلسل وار می خواهیم نمایش دهیم تکنولوژی رفاه می‌ آورد، خیر تکنولوژی اعتیاد می آورد، می گوید محصول تکنولوژی افزودن عمر و کیفیت برتر به زندگیِ آدمیست، اما توجه نمی کنند که محدودیت زیستی آدمی از سنی شروع می شود و حال این آدمی که محدود شده را نامیرا گردانیم،

                                                 

                                                 خوب، که چه شود؟


و در مورد کیفیت هم دو اتفاق است که رخ می دهد؛


۱- با ترفندها و بمباردمانهای مداومِ تبلیغاتی، شمایل انسان را ایجاد می کنند، البته انسانی متوهم که از درون تهی شده و در سندرم استکهلمی عجیب گرفتار آمده که اتفاقاً احساس رضایت نیز دارد.

۲ - این انسان از درون تهی شدهء متوهم، به دنیایی که بی فایده و یا کم فایده است کاملاً اعتیاد پیدا می کند، این همان انسانِ متوهمیست که آزمایش زندان استنفورد وجودش را اثبات می کند، آدمی که با وجود داشتنِ اختیار خروج از بازی احمقانه، این مدل از زندگی  مازوخیستی که به آن اعتیاد پیدا کرده و از آن لذت می برد را چون قالبی ابدی پذیرفته و از شکستنش اِبا دارد.

نتیجه:

برای نتیجه یاد این بیت از رِندِ عالم سوز افتادم که؛


آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست         عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

چرا؟

نوشتهء بهزاد جعفری


نظامی بیتی دارد که مصداق بارز تشخص انسان است، یعنی سعی می کند که کلید گنجی رو به بشر بدهد، تا بشر بدان کلید بتواند در دروازهء جاودانگی رو باز کند، اون بیت در منظومه لیلی و مجنون است و می فرماید؛

کم گوی و گزیده گوی چون در             تا ز اندک تو جهان شود پر

برای خود من سخت بود که باور کنم رمز جاودانگی در اصالت و کیفیت است، معمولاً در مقیاسهای امروزی بشر کمیت رو معیار موفقیت می داند، برای مثال وقتی به شعب متعدد یک کارخانه نگاه می کنیم آن مجموعه را مجموعه ای موفق می دانیم و یا در باب انسان به تعداد مریدان یک انسان نگاه می کنیم و بعد قضاوت می کنیم که حتما این فرد انسان خوب و قابل قبولی بوده که این همه پیرو و مرید دارد البته این مطلب در جایی که مفاهیم ایدئولوژیک و یا حکومتی وجود نداشته باشد یعنی در یک فضا آزاد انتخابی منظور نظر من می باشد. اما بعدها که بیشتر با جهان دانش آشنا شدم، متوجه گردیدم که نظامی چه می گوید و اینکه خود او در زمانی که عصر غولهای ادبیات ایران است کاملاً در دایرهء شگفت انگیز این غولها در مرکز با چند کس دیگر صاحب خانه است. برای روشن شدن صحبتم دو مثال می آورم که نشان دهد وقتی مطلبی در چنتهء شخصی باشد، چطور بدون صرف انرژی بی حد و غیر ضروری تاریخ خودش وی را مسند نشین و مایهء فخر می گرداند. اولین مثال مربوط به شیخ اجل خداوندگار سخن سعدیست، در جایی که می خواهد در مورد ناکام بودن صحبت کند، غزلی دارد که هر بیت آن شاهکاریست و دارای سخن، اما در این غزل بیت دوم اعجاز است، حتی در مورد سعدی و این غزل می شود موجزتر شد و گفت سعدی با یک مصرع چنان ناکامی را نمایش می دهد که انسان را به حیرت می آورد. در این مصراع که می فرماید؛

گرگ دهن آلودهء یوسف ندریده

چنان فضایی را شیخ تصویر می سازد که هم نشان می دهد کامی از موضوع مورد بحث برآورده نشده، هم چنان قلب را برای گرگ که در ذات درندهء خبیثی می باشد به طپش می اندازد و او را معصوم ترین موجود در باور خواننده متبلور می سازد تا نشان دهد که میزان ناکامی به چه مقیاس بزرگیست.

مثال دوم در مورد فخرالشعراء، نازک اندیش عمیق گفتار حافظ شیرازیست، که دو موضوع مورد مجادلهء حقیقت جویان در طول تاریخ را در یک بیت به زیبایی بیان می نماید در جایی که دیگران، برای این دو موضوع کتابها و مقالات متعددی نوشته اند که در مورد بسیاری حتی تعداد خواننده اش به انگشتان دو دست نیز نمی رسد.

اما این دو موضوع عبارتند از عشق در یک نگاه و دوم داشتن آن که با داشتنش می توان تمام کائنات را به طرف خود کشید، مطلبی که از آن تحت عنوان جذبه نیز می توان نام برد،

حضرتش در این بیت می فرمایند؛

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند     نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

و اما در پایان بی دلیل نیست که تاریخ بزرگانی چون همهء ایشان که نامبر شدم در صدر فرهنگ مردمانی برای همیشه نشانده است.

شرف و شعور دو بال یک پرواز هدفمند و چگونگی حفظ این دو.

نوشتهء بهزاد جعفری


شرف و شعور از دو منظر محدوث می آیند؛

منظر اوّل،

نان و سفره ایست که فرد از آن ارتزاق می کند چه محل این نان و چگونگی ابتیاعش کاملاً مشخص است که این موضوع اثریست فرامادی و در طی قرونی که بشر زیستن را در فرمی صاحب خرد آغازیده، در تمام سلولهای مغز او رسوخ کرده، در بشر مذهبی بشکل دین، در بشر معنویت جو، بعنوان کارما و در بشر ندانم گرا در شمایل قانون محصول آمده که پایبندی بدانها نماد شرافت و شرفمندیست.

منظر دوّم،

اندیشه است، بشری که در پهنهء اندیشه ورزی رشد می کند و بمرور صاحب شعور نیز گردیده، چه از دامان مذهب و چه آن دو دیگری برخاسته باشد، در اَهمُ فی الْاَهَمی که می کند، همواره مصلحتِ جامعه را در کامیابیُ فلاح در اُولویت می بیند.

حال این بشر هم صاحب شرف است و هم شعور، که البته بشری چنین خود ساخته باید بتواند در طول عمر مَحْمِل نشینِ این دو مسافر به شدت ترسو باشد که با کوچکترین خُلفِ وعده از بام انسانیت برخاسته، بشر را به حیووانی بنام آدمی و مشیئ بنام آدمیت که کاملاً منبعث از خلق و خوی حیوانی است، باز می گرداند.

گردابی ھایل!

نوشتهء دکتر بھزاد جعفری

شخصی پرسید:

- دنیا چیست؟

- ما برای چه آمده ایم؟

- خدا چیست و اگر وجود دارد چرا اجازه می دھد ما آسیب ببینیم و آدمھا را از دست بدھیم؟

- چرا برخی از ما در روانشان آسیب زدن به دیگران وجود دارد و آیا ما باید سفید باشیم به مفھوم اینکه به دیگران محبت بکنیم و آیا باید حتی به دشمن محبت کرد و اصولاً جھان چیست؟

= اما در اندک زمانی ذھنم را متمرکز می کنم تا پاسخی در خور بدھم، اما این مفاھیم مسائل بشر از روزی که اندیشه اش را می دانیم بوده تا روزی که حیات ادامه داشته باشد، دوام خواھد داشت، بنابر این بایسته آن بود که من ماھھا روی این مفاھیم کار کنم و اندیشه ھای بشری و پاسخھایشان را دسته بندی نموده، سر آخر نظریه خود را بیان دارم، اینکار شاید در آینده توسط خودم صورت گیرد، اما در این مقال کوتاه ببینم ذھنم چه تراوشاتی می کند تا بلکه به خودم اندکی امیدوار شوم! و اما از دو سوی می توان به این گرداب ھایل وارد شد که سویه اول بر جھان خدا ناباوران قدم خواھیم گذارد و در سویه دوم مدار خدا باوران را طی خواھیم کرد.

- و اما در رویهء خدا ناباوران که خود را متصف به علم می دانند، آنھا موجودات را بر فرضیه ھایی که شاخص آنھا نظریه داروین است می آویزند و بعد با امتزاج این نظریه و بیگ بنگ، تکامل را مادر تمام این اتفاقات می دانند و تا جایی که خاطرم ھست برای قبل از آن پاسخی ندارند، بدین مفھوم که علت حدوث انفجار اولیه چیست و منشاء آن در کدام منطق علمی نھفته است. آنھا باور دارند انسان حیوانیست که در این روزگاران فعلی در ایده ال ترین نقطهء کمال خود بواسطهء تکامل رسیده است که البته این مطلب در مورد دیگر موجودات نیز صادق است، اما آنھا پاسخ نمی دھند چرا در روند تکامل تنھا انسان این حیوان ھمانند با دیگر حیوانات گوی سبقت را از دیگران می رباید و به کدامین استعداد نھفته در خویش که منشاء عقلی ھم داشته باشد بر دیگر موجودات تفوق می یابد و در رأس ھرم حیات قرار می گیرد، در دیدگاه این دسته از انسانھا جھان بر مدار حادثه خلق و بعد بر مدار اندیشه ھای مختلف که ھمه در گرد و گوش بقاء است می چرخد و تا امروز که بشر مدرن قوانین را خلق می نماید تا زندگی را به انجام رسانیده، در نھایت به ھمان عناصر سازنده باز گردد. معنا و مفھوم زندگی در این طیف این است که حال در پی حادثه آمده ایم پس به ناچار آنرا با کیفیت نمائیم تا حداقل در بودنمان در این شمایل لذت ببریم و در ضمن نسلمان را در قالب کدھای ژنتیکی تا ابد مانا نمائیم و به آرزوی ابدی بشر در این شکل فعلا جامهء عمل بپوشانیم.اما در فرضیه دوم عقل محض که البته او نور کامل نیز ھم ھست و او خالق است که بوده، ھست و خواھد بود و بر او زوالی ھم نیست جھانی را خلق نموده، چون او خالق است و خالق در خلقت معنا می یابد و یکی از اشکال خلقت او ابناء بشر است که اتفاقا مھمترین تیره و اشرف مخلوقات است، البته می توان در فرضیه خداباوری، باور چند خدایی را نیز در نظر داشت که البته آنھم فضاھای خالی و مشکلات عدیدهء خود را دارد که در این مقال نمی گنجند و اما خدای واحد که از صفات او خلقت است انسان را می آفریند تا این میوهء نورس که برخلاف دیگر موجودات که استعداد پرستش با شعور ندارند، اینکار را بر عھده بگیرد، البته که حضرتِ باریتعالی مستغنیست از لذت پرستیده شدن، اما او موجودی را می آفریند که پرستش او را به دلیل شناخت ذات اقدسش با رغبت خویش بر عھده گیرد و در این میان از این رھگذار زندگی نام پلی می سازد برای رسیدن بدان مرتبتی که شایسته زندگی در اعلی علیین می گردد و اما چه نیازی به این خلقت است، ھیچ، اما خالقِ کامل باید از ھمه نوعی که با ذھنِ الکن بشری تصور توان کرد، خلق نماید تا بر او نقصانی نباشد، اما خالقِ قادر، ھمه چیزی را که بشرِ خواھان عروج نیاز دارد به او تفویض نموده در یک چھارچوبی که در حیطهء قدرت لایزالِ خویش است حتی او را قادر به خلق می سازد، خالقی که البته ابزار خلق دارد و نه مثل خودش خالقِ از ھیچ است که برای آن بودن عقل کامل و نور تمام نیاز است که آن یکیست و نمونهء دیگری نیز ندارد. اما انسان مخلوق بر مدار قوانین کلی که عقل محض در اختیار او می گذارد مسئول است تا در مسیرھایی که خود می یابد، از ابتلائاتی که خود می آفریند و در ھمان چھار چوب خواست ذات اقدسش می باشد مدارج روحی- جسمی را طی نموده تا لایق جنان یا ھمان بھشت که ھمنشینی با حضرتش می باشد، گردد. اما چگونه می توان به آنجا رسید، عقل سلیم می گوید، برای رسیدن باید جامعه ای ساخته شود بر مدار اندیشه ای که ھم مھربانست و ھم ظالم، ھم رحیم است و ھم قادر، یعنی مخلوطی از نقیضین و اضدادست، جامعه ای که آحادش باید در خود ھمهء اینھا را داشته باشند و در خودشان آنھا را به تعادل برسانند که به این سیر و سلوک، تربیت می گویند، که ھم شرط بقاء و ھم شرط رسیدن به کمالست، فراموش نشود که ما در قیمومیت ارادهء ذات اقدس الھی با مسئولیت خویشتنیم و به ارادهء خویش مسیر ارتقاء یا سقوطمان را انتخاب می کنیم یعنی انسان در طول ارادهء خداست بدین معنا که ھر آنچه ما می کنیم محصول ارادهء اوست اما او ناظریست که تفویض قدرت نموده به شرط ھا و شروطھا، او به ما استعداد توازن را داده تا با استفادهء بھینه در سدرة المنتھی به لذت بنشینیم و یا در مذلت جھنم از دوریش رنج و عذاب ببینیم، او عقل محض است که جھانی آفریده که در طی آن بشر خود معبر خویش را می سازد به ھر سویی که می خواھد و خود نیز تاوانش را داده یا پاداشش را دریافت می دارد. بدین صورت انسانی که خلق شد، برای بقایش راه او را یافت و در این میان البته پستی و بلندیھایی دید و البته در برابر ھمنوع کنشھا و واکنشھایی داشت در نھایت اگر انسان متوازن متعادلی باشد دست در دست ھمنوع خود به سلامت از این دشت عبور می کند و اگر متوازن و متعادل ھم نباشد که بر او حرجی نیست، اما از بابت عرف اجتماعی او را به اشکالِ مختلف متنبه می سازند و ما تنھا باید به حرکت فردی و اجتماعی به سمت او حرکت کنیم، در این میان از دست دادن و به دست آوردنھا ھمگی برای رسیدن به اوست پس باید تحمل نموده تسلیم بود، چه گفته اند که مسیر رسیدن به ملکوت از رنج و دشواری می گذرد.

خیام و من

بهزاد جعفری:

عجیب دلبستهء این رباعیم؛

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست          بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست       تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست

چگونه وی همهء کائنات را به چالش تفکر و غم می کشد، او می داند هر جا فکر وارد شود غم همنشین آن است، غمی که سستی آور و خموده پرور نیست، غمی که مست می کند و عاشق می سازد. او می داند که بشر متفکر همواره اسباب عبرت برای نسل متفکر بعد خودش است، نمی خواهد آدمی را در قالب بیاورد تا بگوید تو که در نهایت این هستی پس بیا اینچنین که ما می گوئیم باش، او از حظ دیدن سبزه زار و فرح آور بودنش می گوید تا بفهماند؛

کل کائنات تویی.

تو هم بارانی هم سبزه ای و هم باده ای، تو هم گذشته ای هم حالی و هم آینده ای

تنها پاره های وجودت مدتی از هم دور می ماند و تو نمی دانی چرا و باید بروی و پیدا کنی آنرا و این همان زندگی است که به سبب آن آدمی عیار پیدا می کند از چه راهی!

خود باید آنرا بیابی و بدین سبب است که در جای دیگر می گوید؛ 

ای آمده از عالم روحانی تفت        حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای        خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

یعنی درست است که پیوستگی مقدس اولیه داشته ای و امروز حیران و سرگردانی برای این افتراق به ظاهر نامیمون. اما درست ببین و درست انتخاب کن، غمت را به علت حرکت تبدیل کن تا به مقصد برسی و باور کن که هیچ چیز از پیش نوشته و این جدایی نیز، نامیمون نیست و تویی که شیرهء زقوم نوش می کنی خود را یا می صافی نوش.